تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد

کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی

این روز ها همه گرفتارند

شما چطور ؟

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:35 نويسنده الف/ک |

خواب دیدم نه از ان خواب هایی که مادر میبیند و برای خاله تعریف میکند که پدر امده و  اخم کرده و گفته از دست بچه گله مندم .تا خرجی اش دیر میشود خواب میبیند و من که سالهاست چشم به راه یک بار خواب دیدن هستم .

خواب دیدم خودت بودی بغض کردم پریدم توی اغوشت، پسم زدی، درشت نگاهم کردی، براق بودی اخم کردی، یاد خواب مادر افتادم دستم را گذاشتم روی سینه ام و بلند گفتم به خدا این ماه و تصفیه کردم 20 تومن پول اینترنت و ندادم اونم بگیرم میدم . نخندیدی با انکه من گوشه لبم لبخند کاشته بودم درشت نگاهم کردی براق بودی سردم شد هوا تاریک من کلافه .

زن دست کش های سیاهش را در اورد و ناخن هایش را به زن بغل دستی  نشان داد و شروع کردند به پچ پچ کردن و من سرم را چسباندم به شیشه  اتوبوس . هوا گرم بود انقدر گرم که حس میکردم گرما بی صفت ترین صفتی ست که میشود به هوا نسبت داد داغ بود داغ .همه از  شیشه فرار میکردند باد هم داغ بود صورتم داشت پخته میشد انگار بوی سوختن گوشت تنم را حس میکردم .

خواب دیدم .نه از ان خواب هایی که او میبیند و هی برایم تعریف میکند . که پسر کبری خانم رو داشتن می بردن سربازی  بعد یک دفعه  حجله را جلوی در خانه زده بودند و مادرش داشت صورتش را خنج می انداخت .هر وقت می گفتم میخواهم بروم از این مملکت خواب هایش این طوری میشد .

خواب دیده بودم تو امدی، لباست سیاه بود . لبخند زدم .محکم زدی زیر گوشم . مثل قبلها، اما این بار کیف کردم مثل ان موقع ها براق نشدم داد نزدم ، فحشت ندادم و فرار کنم، ایستادم خندیدم دوباره زدی و من بلند تر خندیدم  و محکم تر زدی خون توی صورتم میدوید و تو میزدی از خواب پریدم یک طرف صورتم سرخ شده بود حال خوبی داشتم حال پسری که از پدرش کتک خورده .

مادر باز لنگ میزند .یک دستش به کمرش است  و یک دستش به زانو هایش دلخور میشوم میروم توی اتاق دلم فریاد میخواهد . زل میزنم به مانیتور و حرف میزنم ."حاجی پولمو نمیده ، گوشیمو که زدن خطم که ندارم ،پول اینترنت این ماه زیاد اومده مامان باز غر میزنه دلم میخواد یه فیلم جدید برم بگیرم ، میگن" سنگساره ثریا میم" قشنگه ولی گیر نمیاد ، اره میدونم که تو هم میدونی، امشب بد جور دلم هواش و کرده ." و باز فولدر شاهین نجفی رو play all میکنم . " پدر تو تکثیر یه درد دوباره ای ، پدر تو معنی  زندگی شاعرانه ای ... و باز بغض میکنم .

خواب دیدم اما نه از خواب هایی که همسایه رو برویی برای مادر تعریف میکند .پیر زن بی چاره هر وقت از پسرش میگوید بغض میکند : زری خانم 40 سالش شد دیگه همه رو فرستاد  رفتن سر خونه زندگیشون بهش میگم مگه چته که زن نمی گیری مادر؟ میگه: دیگه از من گذشته. توی صورت مادر نگاه میکنم . چشم هایش           قر مز است .

متکای بنفشم را که مادر توی پرهایش دعا گذاشته و فکر میکند من نمی دانم  را زده ام زیر بغلم و روبروی تلویزیون دراز کشیده ام طوری که نیم نگاهی هم به تلویزیون داشته باشم منتظرم تا چیزی نشان بدهد که بتوانم سرم را گرم کنم و یاد خوابی که دیدم نیافتم مادر شروع میکند از گران شدن همه چیز میگوید ، یکی یکی با ریز قیمت برایم فهرست میکند سرش توی اینه جیبی اش است وبا موچین ، موهای روی چانه اش را میگیرد و باز شروع میکند،" اگر کارت و ول نکرده بودی اگر درستو خونده بودی ، اگر میزاشتی دختر عموت و بگیرم برات اگر نمی رفتی توی چیز کوفته لعنتی الان اینقدر ویلون، سیلون نبودی " . انقدر میگوید که بالشم را میزنم زیر بغلم باز کز میکنم کنار مانیتور و یکی از ان فیلم های قدیمی ام  را میگذارم تا سرم را گرم کنم. "21 گرم" دلم میخواهد برای بار دهم یا شاید بیشتر ببینمش .

ساعت از سه گذشته همه ی برق ها خاموش است ارام سیگارم را اتش میزنم  ، پنکه را پشت سرم روشن میکنم تا بویش از پنجره بیرون برود و مادر متوجه نشود، سیگارم که تمام میشود در را ارام باز میکند اخم کرده و با حالت خواب الود میگوید: باز بوی این گه و راه انداختی تو خونه حرفی  نمی زنم زیر لب چیزی میگوید و میرود .

خوابم نمیاید کلافه ام بیشتر از تمام این سالها کلافه ام توی  اتاق راه میروم ده دور بیست دور یادم نمی ماند که بشمارم فقط راه میروم روی دشک دراز میکشم ،.ارام ارام پلک هایم سنگین میشود .

واضح تر از تمام این سال ها میبینمت باز هم اخم کرده ای بغض دارم کمرم درد میکند، ارام با کف دست میزنی به پشتم ابرو هایم در هم میرود نگاهت میکنم ، حرف نمی زنی  من هم حرفی برای گفتن ندارم مینشینی و لباس ها یم را از توی کمد در می اوری و میگذاری توی کوله ای که مادر برای تولدم خریده ارام زیپش را میکشی و کوله را میگذاری روی دوشت قیافه ات خنده دار شده  ، ولی نمیخندم دستت را دراز میکنی سمتم . سرم را تکان میدهم دستت رارد میکنم پیراهنم را از پشت میگیری انگار گربه ای بچه اش را از گردن گرفته  باشد. تقلا میکنم که رها شوم یک دفعه کنده میشوم از دست هایت  و از خواب میپرم .

روز خوبی نیست دلم گرفته باران میاید ان هم وسط چله ی تابستان هوا گرم  است  ولی باران می اید زنی تا زانو توی اب های کنار پیاده رو فرو رفته به سمتش میروم اب ارام ارام بالا  میاید  سر از رو گذر پایین چهار راه در میاورم همه جا را اب گرفته سبز سبز  انگار عمیق ترین دریاچه ای  است که تا به حال دیده ام . یک عالمه خر که وارونه شده اند پا هایشان رو به اسمان است اب دائم بالاتر میاید میترسم شنا کنم ، میدانم که شنا بلدم ولی نمی دانم چرا میترسم. اب رو گذر را میگیرد شیرجه میزنم توی اب . همه جا سبز میشود سبز سبز سر یک سفره نشسته ام هوس خیار شور کرده ام.، یک کاسه خیار شور درست وسط سفره است هرچه میخورم لذتش تمامی ندارد انقدر میخورم که از خواب میپرم. دهانم خشک شده  مزه خیار شور توی دهانم است بویش هم توی فضا پیچیده . احساس عطش دارم دلم میخواهد تمام شیشه های اب توی یخچال را یک نفس سر بکشم .

+ تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:5 نويسنده الف/ک |

38 متر تمام .خیلی بزرگ نیست اما برای من زیاد است . اگر بخواهم صد متر راه بروم 20 مرتبه باید عرض حال را طی کنم .صاحب خانه خیلی هم برای مجرد بودن مته به خشخاش نگذاشت . من هم اجاره اش را تا امروز که اخرین ماه اجاره است پرداخت کرده ام .البته گاهی اجاره اش دیر شده اما خب او هم مرا درک میکند صاحب خانه ام بیوه زنی 40 ساله است احساس میکنم که از من خوشش میاید این را میتوانم بفهمم .تقریبا بیشتر شب ها برایم غذا درست میکند انصافا دست پختش هم خوب است ، حداقل از اکبر سوسیس بهتر است ساندویچ های چرک که ادم حالش بهم میخورد بار دیده ام که کار گر ها وبی خانمان ها ازش خرید میکنند بعد خدا را شکر میکنم که من شغل ابرو مندانه ای دارم و خانه ای که ساکت است و صاحب خانه ای که ...البته این ها را که به شما نمیشود گفت ولی خوب پس به کسی باید گفت یک روز که برایم سینی غذا را اورد گوشه چادرش رها شد و من بازو های توپول وسفیدش را که زیر چادر مخفیشان میکرد دیدم چقدر تاپ سبز فسفری به چهره اش میاید البته تمام این ها را در چند لحظه دیدم ولی توی همان چند لحظه هم از شرم به حال مرگ افتاده بودم .تا غروب تمام حواسم به او بود و او هم چند بار دیگر امد و برایم میوه شیرینی وتخمه اورد تا فوتبال را ببینم احساس کردم خیلی دلش میخواست با من بنشیند و فوتبال ببیند اما خوب اگر مردم بفهمند چه ما که به هم محرم نیستیم حتی صیغه محرمیت هم نخوانده بودیم در ضمن دیر که نمیشود بگذار توی شرکت جا بیافتم و حقوقم بالاتر برود تازه میخواهم ادامه تحصیل هم بدهم میخواهم معماری بخوانم همین الان معمار های شرکت ما کلی حقوق میگیرند من خودم دیده ام البته هاجر حساب داری خوانده . ببخشید یادم رفت هاجر همان زنی است که ...افرین خودش است همان که خودت گفتی به هر حال ادم که نمیتواند از واقعیت فرار کند هر مردی و هر زنی باید روزی سرو سامان بگیرند اخر تنها بودن تا کی ؟خودت که میدانی وقتی ثریا را به من ندادند دیگر از همه چیز بریدم اما حالا احساس میکنم دوباره متولد شده ام اخ اگر بشود . نمیدانم احساس میکنم که لپ هایم سرخ شده اند من را چه به این حرف ها سوم این ماه تولدش است .خودم دیدم از روی کپی شناسنامه اش دیدم وقتی روی میز عسلی خانه گذاشته بود دیدم همان روزکه قرار بود برای اپیلاسیون برد و قبلش به من گفته بود که بروم برایش از عابر بانک پول بگیرم البته خودش گفت اپیلاسیون  من که نمیدانم تازه کلی با خودم تکرار کرد تا یک موقع اشتباه نگویم و او فکر کند من دهاتی هستم و این چیز ها را نمیدانم. اما نمیدانم چرا وقتی از یکی از خانم های همسایه پرسیدم اول کمی چپ چپ نگاهم کرد بعد یک دفعه زد زیر خنده و به راهش ادامه داد. بماند که چطور فهمیدم ولی خوب، فهمیدم. فردا قرار است برایش یک روسری فسفری بخرم و کادو بدهم نمیدانم دعا میکنم خوشش بیاید

خدا یا خوشش بیاید

مرد ورق را تا کرد و توی جیب پیراهنش گذاشت و کنار صندوق پست که رسید با وسواس انرا داخل صندوق انداخت از دور چند نفر انگار نگاهش میکردند رویش را برگرداند انگار منتظرشان بود انگار میدانست هر روز همین جا می ایستند و میدانست که انها خیلی دلشان میخواهد که بدانند او برای چه کسی وبه کجا نامه میدهد وقتی از این مرموز بودن خودش کیفور شد خندید مشتش را کوبید رو صندوق پست و خندید بعد سرش را گذاشت روی دستش شانه های تکان میخورد سر که بلند کرد پهنای صورتش از اشک پر بود باید برای گچ کاری فردا ماله میخرید هوا داشت تاریک میشد هنوز 1.5 میلیون کم داشت تا خانه هاجر خانوم را رهن کند .

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:34 نويسنده الف/ک

همیشه، حق با من نیست . این را همه میدانند ،حتی خودم .دنبال یک سر گرمی مهیج دو هفته ای زیر و رو کردم تمام مغازه ها و سایت ها و پارک ها وخیلی جاهای دیده و ندیده را.خبری نبود .اما واقعا سرگرمی مهیجی نبود تا من با ان هیچان از دست رفته ام را احیا کنم .احساس میکنم سال ها گذشته و من بخشی از خاطراتم را save نکردم و همه شان پاک شده  مثل همین  چیزی که  نوشتم و خیلی جا هایش را  save نکردم َ، پاک شد .

_کجا بودیم؟

_اره !کدوم گوری بودی تا این وقت نصفه شب ؟

_ پارک، خیابون ،پیاده روی.

_تا این موقع؟با کدوم پدر سوخته ای بودی ؟سگای ول هم تا این موقع بیرون نیستن ...

سرم را میاندازم پایین انگار هنوز دارد حرف میزند لبخند میزنم از همان که میدانم حرصش را در میاورد پشت سرم میاید توی اتاق و در را ارام میبندد بعد یواشکی میگوید: پول نگرفتی امروز ؟

میخندم ومیگویم :نه، فردا اینشالله. بعد لب هایش را ور میچیند و با غیض میگوید: بازم بوی گه میدی، خجالت بکش بزار کنار . باز لبخند میزنم .

دراز کشیده ام تصویر حاج حمید در نظرم میاید حرصم میگیرد کمی بد و بیراه میگویم.تمام تلاش خودم را میکنم تا 2 نشده خوابم برد اما تلاش بیهوده ایست به روی سینه میخوابم چشم هایم را...

افتاب نیمه جانی خودش را به زور جا میدهد کنج پنجره و یک باریکه طلایی از موهایش را وسط بشقاب خواب من می اندازد .خواب و بیدارم که مادر می اید مانتو مشکی اش را میپوشد و میگوید :مگه قرار نشد پول مانتو رو بدی؟ پلک هایم را کمی از هم فاصله میدهم و میگویم:حالا مگه خریدی ؟ رویش را میگرداند و با حالتی طلب کارانه میگوید:19 تومن با شلوارش 32.سرم را روی بالش جابجا میکنم و به صفحه موبایلم نگاه میکنم اس ام اس رویا درست سر ساعت ،میخوانم ، لبخند میزنم بعد دوباره بهتر و واضح تر میخوانم کمی هم بلند تر از دفعه اول:بیداری پسری ؟پاشو تنبل .پاشو دوش بگیر ریشت و بزن مسواک کن ،دوس...

تصویر قاب دستمالی که کمی شبیه یک تی شرت صورتی است نظرم را جلب میکند توی رخت چرک ها درست کنار ماشین لباس شویی و دقیقا روبروی دید من، کمی دقیق میشوم و ارام با حالتی  مظلومانه و طوری که خودمم هم نشنوم میگویم: یادگاری بود ها !!!

مغازه درست 100 متر با چهار راه فاصله دارد این طرف چهار راه می ایستم تا چراغ عابر پیاده سبز شود نه به خاطر اینکه رعایت حق تقدم را کرده باشم چند دلیل دارد یاد حرف رویا میافتم واینکه هیچ وقت نمیگذارد وقتی چراغ قرمز است از ان رد بشوم و دوم سیگارم را با حوصله میکشم و سوم گرمای نرم و لطیف خورشید را قبل از اینکه کز کنم انطرف خیابان و کنج پیاده رو را دوست دارم .تقریبا بیشتر روز ها به همین منوال میگذرد سه روز پیش خط کشی ها را...

_ ندارم برو فردا

_لبخند میزنم و میگویم : به صاحب خونم بگم فردا یا ...خجالت نمیکشی؟ 30 تومن دستی گرفتی دو هفته پیش همین الان یارو میخواست تراول صدی خورد کنه گفتم بیاد پیش تو، اومد بیرون داشت پول میشمرد .سرش را میاندازد پایین وبا خونسردی میگوید: صدی نبود پنجاهی بود، گذاشتم بدم به این موتور سازه 3 ماه 250 میخواد گفتم امروز 50 بهت میدم ...حالا تو که از خودمونی.

حرصم میگیرد بر میگردم زیر لب فحش میدم طوری که بشنود وبا گوشه چشم میپایم ش اصلا انگار نه انگار.نزدیک ظهر است تلفن زنگ میخورد، رویاست . بر میدارم قطع میکند ، گوشی را به زور میچپانم توی جیب شلوار جینم ، دوباره زنگ میخورد به بدبختی درش میاورم باز قطع میکند ، حرص میکنم و گوشی را توی دستم میگیرم ...توی ایستگاه اتوبوس یک پیرزن تقریبا فسیل شده از پله ها بالا میرفت و یک گونی را با خودش میکشید که دوبرابر خودش بود یاد مورچه های کارگر افتادم دو تا از  مرد ها سر گونی را گرفتند و توی جمع کسیر زن ها جایی برایش پیدا کردند .انطرف خیابان فروشگاه رفاه است و مردم مرفه توی صف ایستاده اند و اوقات فراغت شان  را به گفتن ،  دروغ، افترا ، تهمت یا فحش میگذرانند از بین ترافیک سنگین ماشین ها به انطرف میروم دوست دارم توی صف باشم حیف که زیاد نمیتوانم با ایستم پیش خودم میگویم فقط یه ربع .نیم ساعت میگذرد یخ دو سه نفر جلویی و پشت سری تازه باز شده و یواش یواش دارند به سمت حرف های سیاسی میروند که تلفن زنگ میخورد عباس است دیروز گقته بود میخواهد...

مرد کناری بد جور بوی عرقش تند است دختری که کنار من است ارام زیر لب میگوید : کثافت... بعد لب هایش را مثل نوک جوجه میکند و سه سانتیمتر از گوشه روسری 10 سانتیمتری خودش را به بینی اش اختصاص میدهد، سرم را به گوشش نزدیک میکنم وارام میگویم: با من بودید ؟ رویش را به طرفم میگیرد و لبخند میزند و میگوید : نه... اختیار دارین ..به شما جسارت نکردم. همین چند کلمه کافیست تا من سن کامل سیری که خورده را حدس بزنم شش ماه و11 روز و23 دقیقه ، نفس عمیق میکشم میگویم: خواهش میکنم ...

200 کرایه را گران تر حساب میکند همانطور که نیم خیز دارم نگاهش میکند و ابرو هایم کم مانده که به پس سرم بچسبد فرمان را دوستی میگیرد وچشم هایش را موازی داشبورد قرار میدهد و پدال گاز را تا بیخ فشار میدهد ماشین نیم خیز میشود وبا چند تکان که با ان اشنا بودم وقتی سوار شدم به حرکتش ادامه میدهد تصور خودم در حالت خمیده تقریبا وسط خیابان با حالتی شکست خورده برای خودم هم جذاب است .

قدم میزنم تمام مسیر بلوار کشاورز تا میدان ولی عصر و باز بر میگردم یک پاکت تمام میشود دنبال دکه میگردم هنوز سیگارم خاموش نشده پاکت بعد را میگیرم حالت تهوع بدی دارم اما احساس ضعف نمیکنم زنی کنار یک تیر چراغ برق دارد برای پسرش...

میدان پاستور نزدیک مغازه که میرسم پاکت دوم هم تمام شده تقریبا روده هایم دارد بالا میاید . دارم به مرگ فکر میکنم مثل 6 سال قبل، دارم به 30 تا ترامادول فکر میکنم، مثل 6 سال قبل خنده ام میگیرد بعد بغض میکنم مردی اتش میخواهد از من ، قوطی کبریت را که باز میکنم خالیست شانه های اویزانش پایین تر میرود و راهش را کند تر در پیش میگیرد گوشه جدول مینشینم انگار میدانم الان قرار است بالا بیاورم بعد یک دفعه اوق میزنم چند تا از عابر ها نگاهی سر سری میکنند زیر چشمی می پایم شان ولی کسی توجهی نمیکند نمی دانم چه چیزی را بالا می اورم فقط رنگش زرد کمرنگ است لکه های قرمز هم دارد حس لذت بخشی دارم مثل انروز ها که مست میکردم و منتظر بودم اخرین پیک را هم که خوردم بعد میرفتم همه اش را بالا میاوردم و بعد تازه گیراییش شروع میشد اخ که چقدر خر بودم انروز ها .ته ریشم را میخوارانم  انگار شپش گذاشته ام، انطرف خیابان بساط  شربت و تی تاب است راهم را...

بر میگردم خانه مادر صدایم میکند  جوابش را میدهم  و می ایم کنار ش روی مبل تک نفره روبرویش مینشینم و میخواهم پلی استیشن را روشن کنم که میگوید زیر چشمات گود افتاده لبخند میزنم میگویم معتاد شدم، هروئین میزنم، تزریق  تو رگی. با لحن کش داری میگوید: خفه شو کثافت ، خجالتم نمیکشه، صدایش مدام کش دار تر میشود پلک هایم سنگین است ارام روی هم میرود صدای مادر  بم تر میشود انگار دارد جیغ میزند صدای جیغش هم بم میشود احساس میکنم دلم میخواهد بلند بلند بخندم  بعد تصور میکنم که زیر چشم های خیلی کبود است کبود کبود کبود سیاه...

نور مهتابی چشم هایم را میزند میبندم شان بالای سر من دارند حرف میزنند خیلی واضح نیست تکه تکه میشنوم

30 تا ؟یه جا خورده ؟حالا از کجا فهمیدن سی تا بود؟

بسته توی جیبش بوده با سه تا پاکت سیگار خالی .دکتر که میگه احتمالا چیز دیگه ای هم مصرف کرده معلوم نیست ، خونش و بردن ازمایش...

دلم میخواهد بترسند یک دفعه از جایم بلند میشوم سرم تیر میکشد چشم های تار میبینند هوا سرد است احساس میکنم دارم سقوط میکنم . سرامیک ها به صورتم نزدیک میشوند یادم  میاید این هفته امتحان مصالح، بخش کاشی  و امتحان داشتیم علی غلام نژاد میگفت....

راه بینیم کیپ شده صدای نفس هایم را میتوان بشنوم انگار از گوشهایم نفس میکشم هنوز تار میبینم بدنم کرخت شده میخواهم دستم را توی دماغم فرو ببرم دلم برای این کار تنگ شده وقتی فکر میکنم الان چقدر میتوانم با ناخنم تویش را خالی کنم کیفور میشوم مادر هر بار میبیند با لحن چندش واری میگوید کثافت . و من بیشتر انگشتم را فرو میکنم توی دماغم این کار به من ارامش میدهد هر بار که فکر میکنم هیچ حقی ندارم تنها حقی که دارم انگشتم و دماغم است اما اینبار واقعا نیاز به ...

چشم هایم را باز میکنم هنوز تار میبینم یکی نیست به این پرستار ها بگوید عینک من را روی چشم هایم بگذارند خسته شده ام از بس تار دیدم صدای گریه کسی میاید که خیلی دور نیست نگاه میکنم حتی اگر شده تار، مادر را خوب تشخیص میدهم و گودیه زیر چشمش که کبودیش خیلی خیلی  زیاد است  بی تاب میشوم رویم را به سمت دیگر میگیرم و گریه میکنم بی اختیار، پلک هایم سنگین است باد میاید درخت های بیرون بی قرار به این طرف وان طرف میچرخند و من فقط یک توده سبز می بینم که  تکان میخورد .

چشم باز میکنم پرستار ها باز بالای سر من حرف میزنند صدای یکی شان را دوست دارم لطیف است دلم میخواهد مرا با اسم کوچک صدا کند و اخرش هم بگوید: عزیزم .همان ، همان او ، خودش میگوید: یکی از همکلاسی های خواهر زاده ام  و تو این درگیری ها گرفته بودن، تو زندان بهش تجاوز کردن پسره هم اومده بیرون قرص خورده خود کشی کرده احساس میکنم به من هم تجاوز کرده اند چندشم میشود اوق میزنم روی لباس پرستار جیغ میزند پلک هایم سنگین است باید چراغ ها را....

خیابان شلوغ است تار نمیبینم عینکم را جا به جا میکنم چند بار پلک هایم را باز و بسته میکنم بر می گردم و به سر در بیمارستان نگاه میکنم میخواهم اسمش یادم  بماند: لقمان والدوله ...سرم را پایین می اورم زنی مدام توی صورتش میزند دختری توی بغل مردی میان سال است از هر دو دستش خون میچکد صورتش رنگ ندارد هیچ چیز ندارد دست هایم را به هم میچسبانم و به مچم نگاه میکنم خنده ام میگرید احساس میکند باید دوش بگیرم .

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:50 نويسنده الف/ک |

کز کرده بود کنار پنچره و نور کم رنگ غروب روی صورتش سایه انداخته بود . حس میکرد باید کولر را روشن کند ، هوای خانه دم کرده بود . یک ساعتی میشد که مرد برای خرید بیرون رفته بود و او قرار بود کباب تابه ای درست کند. اما اصلا دل و دماغش را نداشت . تمام روز را فکر کرده بود. به یاد حرف دکتر افتاد : " چیز زیاد مهمی نیست یه تیکه برداری ساده است . هنوز نمیشه قطعی نظر داد."
بلند شد وبرای چندمین بار جلوی اینه رفت . تاپ ا ش را از تن در اورد وبه سینه اش خیره شد. دستش را که بر روی ان گذاشت به یاد روزی افتاد که به مرد گفته بود، سبیلش را بزند. مرد در اغاز راضی نبودوگفته بود :" خانم جان به من نمیاد . بی خیال شو، مردم مسخره ام میکنن ."
اما وقتی زن انگشت اشاره اش راجلوی سبیل مرد گذاشت و او را جلوی اینه برد ،همان روز سیبیلش را زد وهیچ کس هم مسخره اش نکرد.
بغضش گرفته بود . روی تخت دراز کشید و همان طور که دستش بر روی سینه اش بود ، به خواب رفت . توی خواب ، مرد سینه های او را توی تابه انداخته بود و درحالیکه بلند بلند می خندید می گفت :" می خوام کباب تابه ای درست کنم ."
از خواب که پرید صدای بسته شدن در را شنید اما از جایش تکان نخورد و فقط صورتش را به سوی دربرگرداند و انقدر منتظر ماند تا مرد در چار چوب در ظاهر شد. مرد چشمهایش را تنگ کرد و در فضای نیمه تاریک اتاق ، زن را پیدا کرد و با لبخند پرسید : " بازهم خودم باید کباب تابه ای درست کنم؟"

+ تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:56 نويسنده الف/ک |

کامپیوتر راه اندازی شد مجددا.اما متاسفانه به دلیل برخی مشکلات روحی از نوشتن تا اطلاع ثانویه معذورم چند داستان جدید نوشتم اما به نشانه ی نا رضایتی از خودم توی وبلاگ نمی گذارم اصلا هم مهم نیست که کسی برایش مهم است که من مینویسم یا نه چون حداقل بعضی که انتظارش را نداشتیم کردند کاری که انتظارش را داشتیم .

به زبون ساده دلخورم .دلخورم اقا دلخورم دلتنگم برای پدر یادم میاید انروز ها با چند روز نامه می امد خانه توی افکار سیاسی اش مرا شریک میکرد گاهی ساعت ها مرا مینشاند کنار خودش وبرایم از روی ورق های گاها سیاه وسفید میخواند حیات نو یادم هست زیاد میخواند و البته گل اقا همشهری گیهان بچه ها برای من و...شاید تب خواندن را او به من هدیه داد این روز ها عجیب دلم برایش تنگ شده است این روز ها که تو کوچه های این شهر بوی گاز ها بغض ادم را میترکاند ومجبوری وانمود کنی که اشک اور است و بس .رژه افتخار امیز دوستان بسیجی با نوای حزب الله،ماشاالله وگردش چماق هایی که توی هوا میرقصند خسته ام از این تورم یک رقمی از این نمودار فلاکت رو به ناکجا از این اقتصاد غنی که بازار را فلج کرده از بازاری که هر روز مرا شرمنده تر به خانه روانه میکند.خسته ام از این که جلوی مترو یک لنگ پا مسخره شوم خسته ام .

اری این چنین است برادر و خواهر پیامک ها قطع شده سیستم های ارتباط جمعی به درد دکوراسیون میخورد .تلویزیون تبدیل به اتوبان یک طرفه عناصر مفید نظام شده ودار ودسته خس و خاشاک توی خیابان پر پر میشوند امروز دیدم با همین چشم هایم که برادری موی یک اجنبی مادر به خطا را گرفته بود ومیکشید وبا باتومش به قوزک پایش میزد ومیگفت:" بگو گه خورم بگو توله سگ بگو".انگار باز هم اشک اور زدند بغض دارم .

 

من رای ندادم .من رای ندادم .من رای ندادم .

برای صیانت از شعورم رای ندادم .

شاید این وبلاگ هم فیلتر بشود چون حتما من هم خس وخاشاکم .بسیج خوب است بیست سال پیش بهتر بود حالا هم بد نیست مردی توی یک جمع ایستاده بود کلاه ضدشورش اش را زده بود زیر بغلش محاسن سفیدش پیدا بود داد میزد،عربده میکشید :شما حق ندارید فحش بدید .کتک بزنید حق ندارید حق ندارید حق ندارید

کمی جلوتر پیراهن قرمز پسرک را کشیده بودند روی سرش و سه نفری میزدندش .انگار باز هم اشک اور زندند بغض دارم

با راننده وانت مغازه بحثم میشود .زهرا رهنورد را زنا زاده خطاب میکند.موسوی را حرام زاده کروبی را دزد .رضایی را کراکی و احمدی نژاد را شجاع، مرد و به قول خودش با خایه گلویم میسوزد سرم درد میکند وقتی از گنجی حرف میزند هنوز نمیداند او در ایران نیست .وقتی از اسلام حرف میزند یادم میاید که هیشه توی دست شویی کارگاه سر پا...

دلم برای پدر تنگ شده زیاد. کمر دردم زیاد شده گاهی راه رفتن را برایم سخت میکند .احساس میکن که دارم دچار پیری زود رس میشوم .شاید ده روزی میشود که عصبی هستم شاید دقیقا از روزی که احساس تحقیر شدن کردم .

راه پیمایی نرفتم .اما دو روز قبل از انتخابات رفتم و تمام این دلخوری های چند ساله اخیر و فشار های گذشته را خالی کردم و واقعا ارام شدم مهم نیست که به قیمت این تمام شد که چند روز صدایم در نمی امد مهم نیست که سوژه بچه های کلاس شدم و هم کلاسی فربهی بعد از انتخابات با خنده های احمقانه از پیروزی مردی حرف میزد که با خنده های احمقانه اش ادم را به نهایت تنفر میرساند.مهم این بود من رفتم وداد زدم اربده زدم اما توهین نکردم تهمت نزدم دروغ نگفتم من فقط داد زدم باور میکنید فقط داد زدم البته کمی هم گریه کردم جالب بود یک نفر از گریه کردن من توی جمعیت فیلم میگرفت اگر دیدید تعجب نکنید.

نواب شلوغ بود انقلاب هم شلوغ بود ولی عصر هم نیز وشاید جاهای دگر از انجا ها خبر ندارم گارد ویژه نیرو هایی که من فکر میکردم فقط توی فیلم های خارجی میشود نمونه اش را دید یا چهار شنبه سوری های سالانه و یا 18 تیر .تا دندان مسلح برای عده ای خس وخاشاک سطل اشغال ها را اتش زده اند نرده ها را کنده اند سنگ فرش های پیاده رو های نواب را در اورده اند خیابان از شیشه خورده ها پر بود جواب این همه بد اخلاقی را چه کسی میدهد .پسری که با حرص طوری فحش ناموس به زمین وزمان میدهد که فقط فرصت داری بعجب کنی مرد میانسالی دست هایش خونیست گریه میکند ومیگوید کشتن اقا کشتن .از سرباز ی که حتی چشمایش را هم نمیبینیم میپرسم اقا این طرف و که بستین سمت نواب و هم که میگین نرین پس چه طوری بریم اون طرف نواب .نقابش به سمتم میچرخد فقط میشنوم میگوید گم شو گم شو.

انتخابات سالم بوده یا نبوده مهم نیست واقعا مهم نیست .مهم این است که ما فهمیدیم حتی توی این کشور برای خون ما به اندازه خون گوسفند هم ارزش قائل نیستند برادر.

بوی گاز اشک اور تمام شهر را برداشته ،خانه میایم مادر سرش درد میکند چشم هایش ورم کرده میفهمم بیرون بوده بوی گاز توی اتاقم پیچیده بغض دارم .اشک های را کدام چفیه پاک خواهد کرد .

 

سعی میکنم اگر دل ودماغی داشتم توی وبلاگ شعرم بنویسم اگر هم نه فعلا صبر کنید این گرد گاز های محبت والفت وبرادری شهر را ترک کنند تا همه از قطع درختان پارک گلستان به منظور احداث بزرگراه لذت ببریم .

دکتر با تو هستم اری با تو دکتر عزیز علی جان علی اقا علی شریعتی برایمان دعا کن مناجات هایت را هنوز لابه لای کتاب های پدر گذاشته  ام...

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:28 نويسنده الف/ک |

اخر این پیاده رو یک راه باریک است تقریبا سمت چپ میدانی که همیشه کناره فواره اش را لجن گرفته تا انتها که بروی و اخرین بن بست و انتهای بن بست یک خانه اجریست که بوی یاس های پشت پنجره تما کوچه را پر کرده سرت را بالا بگیر در دلت ارزو کن که باشد گاهی خدا همین قدر که تصور میکنی نزدیک است شاید در را برایت باز کند آ ...راستی دلت را هم ببر اگر نه از همان را باز گرد

+ تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:38 نويسنده الف/ک |

 

 به پيش رويم نگاه مي كنم . همه چيز تار مي شود . يك باريكه اشك لبه ي پلكم نشسته است و بلندتر از قبل فرياد مي زنم : " به عزت و شرف لا اله الا الله ". و عده اي پشت سرم پاسخ مي دهند.

سجاده اش را كنار كاناپه ي سه نفره كه تقريبا نيمي از عرض اتاق را اشغال كرده ، پهن كرده بود . چند سالي بود كه اينجا نماز مي خواند . جاي دنجي داشت . خيلي وقتها دلم مي خواست كنارش بنشينم و تحت تاثير آرامشي كه داشت ، آرام بگيرم . گاهي سر به سرش مي گذاشتم و او برايم از قديم مي گفت . از كافي ، از روزهاي قبل از انقلاب ، از گراني .

سنگيني پيكرش بر روي شانه ي راستم ريخته است . كمي شانه ام را جابجا مي كنم . صدايم گرفته . ته گلويم مي سوزد . غسالخانه را دور مي زنيم و به جايگاه نماز مي رسيم . چشمم به تابلوي طلاكوب نماز ميت كه مي افتد پايم سست مي شود .

خودش را به سمت قبله مي چرخاند . يك پايش را دراز مي كند و بعد از اينكه كش چادر را بر روي سرش جابجا كرد ، قامت مي بندد . آرام و شمرده مي خواند . چند بار سر برمي گردانم تا سر حرف را باز كنم و از گذشته ها بگويم ، اما هنوز چشم به تربت كربلاي پيش رويش دارد و زير لب ذكر مي گويد . به شوخي      مي گويم : " جوونياتونم همين جوري بودين ؟ " و او همچنان ذكر مي گويد و با سكوت پر از آرامشش ، دهانم را مي بندد .

صداي ناله هاي مادرم را كه مي شنوم ، دلم مي لرزد . احساس مي كنم حالا مرگ يك قدم به او نزديك تر شده است . بار ديگر اشك پشت پلكهايم مي ايستد و همه چيز تار مي شود . دلم مي خواهد زار بزنم . سرم را به طرف آسمان بلند مي كنم . هوا ابريست . دهانم خشك مي شود . ته گلويم مي سوزد .

روي صندلي ولو مي شوم . شيشه را كه پايين مي كشم ، سوز سردي به داخل مي آيد و آزارم                مي دهد . نيم ساعتي هست كه توي ترافيكيم . هنوز تا چهارراه ، راه زيادي باقي مانده است . تلفنم زنگ مي خورد . حوصله ندارم . مادرم مي گويد : " برو خونه ي مامان بزرگ . خون دماغش بند نمياد " . پياده    مي شوم و تا چهارراه مي دوم . كنار مبل روي پتوي سفيدش نشسته و يك كاسه ي چيني در دست دارد . قطره هاي سرخ خون به داخل كاسه مي ريزد و بر روي ديواره ي سفيد آن رنگ مي پاشد . با نگراني نگاهم مي كند و من درحاليكه نفس نفس مي زنم شانه هايش را ماساژ مي دهم .  

شانه هايم تكان مي خورند . سالها ست كه اينگونه گريه نكرده ام . زير بغل مادرم را مي گيرم و او را به زحمت از جايش بلند مي كنم . حتما كمرش بيشتر از هميشه درد مي كند . به چشمهايش كه نگاه   مي كنم ، بغضي كه به سختي در حال فروخوردنش هستم ، به سادگي مي تركد . و مادر درحاليكه توان حرف زدن ندارد مي گويد : " ببر ببينمش. " و من هم او را با خود مي برم تا براي آخرين بار مادرش را ببيند . ترسيده ام . بسيار هم ترسيده ام .

آمبولانس كه مي رسد حالش كمي بهتر شده . كاسه ي چيني را از دستش مي گيرم و توده اي پنبه جلوي بيني اش مي گذارم . دكتر بخش مي پرسد : " پسر اين خانومي ؟ " و من مي گويم :" آره . نوه شون هستم . " و سپس دستش را دراز مي كند و من دفترچه ي بيمه ي مادربزرگ را به دستش       مي دهم .

هوا كاملا آفتابي شده ،احساس مي كنم دماي بدنم بدجوري بالا رفته است ، تمام تنم خيس عرق است و هنوز كار كندن قبر به پايان نرسيده است . توي قبر دوطبقه ي مادرش خاك مي شود . مادرم آنطرف دارد بر سرو صورتش مي زند و من از اينكه اين قبر سه طبقه نيست خوشحال مي شوم .    

صداي تلويزيون بالاست . اعتراضي نمي كند . رو به قبله نشسته و ذكر مي گويد . حواس مادر به اوست . نگران است . نگاهش را مي شناسم .

بدنش را به پهلو مي چرخانند . مي خواهم براي بار آخر او را ببينم . از مادر جدا مي شوم و جلو مي آيم . صداي شيون و زاري فضا را پر كرده است . كسي توي گوشم بلند فرياد مي زند . كر مي شوم . چيزي     نمي شنوم . ادمها بر سرو صورت خود مي زنند . بر شانه اش كه مي زنند بغضم مي تركد . به ياد مادر     مي افتم. دلم مي لرزد . برمي گردم و دستش را مي گيرم .

به محض اينكه به بيمارستان مي رسد ، او را بستري مي كنند . همه به ديدنش رفته اند جز من . مي دانم كه از من گله نمي كند . خيلي گرفتارم . با خودم قرار مي گذارم وقتي به خانه برگشت شبها پيشش بمانم . چقدر دلم مي خواهد سرم را روي پايش بگذارم و وقتي ذكر مي گويد به چشمهايش خيره شوم . ارامم مي كند . مادر مي گويد ، سه روز است كه نخوابيده . مي گويد ، سرش را كه بر روي متكا مي گذارد ، نفسش بند     مي آيد .

دكتر مي گويد ، نفسش رفته اما هنوز نبض دارد . دستگاه شوك را كه مي اورند مادر از حال مي رود . اما بعد از چند دقيقه كه دكتر از اتاق خارج مي شود ، همه نفسهاي حبس كرده شان را آزاد مي كنند . مادر     مي گويد ، چيزي به اذان نمانده بود . حتما مي خواست نماز بخواند .

بغض دارد . اين را از مكث طولاني اش مي فهمم . لبهايم مي لرزد . سكوت مي كنم . صداي اذان بلند       مي شود . مادر مي گويد : " رفت " . قطع مي كند . براي مادر نگرانم . حتما حالا كمرش بيشتر از هميشه درد مي كند . باران مي بارد . نم نم و با حوصله .

خاك را ريخته اند . مادر سرش را توي بغلم مي برد . جيغ مي زند . دلم مي لرزد . شانه هايم مي لرزد . همه چيز را تار مي بينم جز مادربزرگ را كه بر سر سجاده اش نشسته ، تسبيح مي گرداند و ذكر مي گويد ./. 

                                                                                          امين كريمي

                                                                ارديبهشت ماه سال يكهزاروسيصدوهشتادوهشت

+ تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:17 نويسنده الف/ک |

بهار امسال امد .فکر میکنم دگیر وقتش بود که بیاید تقریبا وقتی که همه از امسال خسته شده بودند .بهار امد.یک سال گذشت 365روز که برای خیلی هامان متفاوت بود خوشحالم که تمام میشود خوشحالم .دیروز سر خاک پدر بودم بغضم مثل هناق بیخ گلویم را گرفته بود ولی نمیامد چمباتمه زدم روی زمین و خیره شدم به چهره تراشیده شده ی  روی سنگ و توی خیالم فکر میکردم که پدرچقدر پیر تر شده موهای کنار شقیقه اش را سپید کردم چند تا چروک به پیشانیش افزودم وتوی صورتش هم کمی غم اضافه کردم غصه ام گرفت

امسال تمام میشود و بهار منتظر است تا دقایقی دیگر پایش را بگذارد  وسط هفت سین دلمان  امیدوارم بهتر باشم سال دیگر سالی پر از داستان های خوب وخواندنی ودوست های بهتر

 

امید که

تمام سال اینده

مواظب خودتان و افکارتان باشید

                                                            امین کریمی

 

+ تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:41 نويسنده الف/ک |

مجری با لحن سردی ادامه داد در بیست و چهار ساعت اینده اسمان بیشتر نقاط کشور صاف همراه با گردو غبار را پیش بینی می کنیم .اسمان شهر های شمالی ابری همراه با بارش نا منظم باران و برف پیش بینی شده .زن همانطور که لم داده بود روی کاناپه کنترل را با ب ی میلی به سمت تلویزیون گرفت و کانال ها را عوض کرد .باد می امد . صدای نامنظم به هم خوردن پنجره های راهرو می امد. ساعت را نگاه کرد هنوز به غروب خیلی مانده بود از میز کنار کاناپه کش سرش را برداشت و موهایش را پشت سرش جمع کرد وبا کش بست.وقتی موهایش را میبست تعداد موهای سفید انگار بیشتر نمایان میشد.لیوان بلند چای که کنار کاناپه بود را برداشت سرد شده بود جرعه جرعه نوشید تا تلخی چای کامش را پر کرد لبهایش را بر چید وبا بی میلی باقی چای را توی گلدان نخل مرداب کنار کاناپه ریخت .

صدای زنگ در که امد زن صبر کرد که دوباره بشنود انگار شک کرده بود . صدا دوباره امد اینبار با بی حوصلگی خودش را جمع جور کرد و از روی کاناپه بلند شد.از روی اوپن یکی از شیرینی هایی که دیروز پخته بود را برداشت ودرسته توی دهانش فرو برد به سمت ایفن رفت در حالی که به زور داشت شیرین را میجوید گوشی را برداشت ومنتظر شد تصویر مانیتور واضح شود مردی که لبه های کاپشنش را بالا داده بود و سرش را هم برده بود توی یقه اش توی گودی در درست روبروی اینفن ایستاده بود و این پا وان پا میکرد زن از رفتار او خوشش امد و خواست بیشتر ببیند که مرد دوباره دکمه زنگ را فشرد و زن را به خودش اورد زن بی درنگ گفت کیه؟ مرد با صدای لرزان گفت :مامور برق. انگار کنتور شما مورد داره .الان برق دارید؟ زن به تلویزیون  نگاهی انداخت و گفت نه نداریم فکر نمیکنم اشکال از کنتور باشه اگر امکان داره کلید های مینیاتوری داخل خونه رو ببینید شاید اشکال از اون باشه.

مرد استکان چای را که خورد گفت بهتر بود اول کلید ها رو چک میکردین بعد زنگ میزدین. یه کلید ساده ...، اقاتون هم بلد نبودن ؟

زن با حالتی خجالت زده گفت اقامون...نه ...اخه رفتن سفر ...من تنهام ...شبها هم که خوب تاریک میشه میترسم ...

مرد لبخندی زد و از روی کاناپه بلند شد کلید کنار نخل مرداب را زد واتاق روشن شد .بعد گفت توی لیست معایب میزنم ایراد کنتور شما هم اگر بازرسی ،کسی زنگ زد یا سوالی کرد بگید مشکل کنتور بود بعد از توی جیبش یک تکه بزرگ کاغذ بیرون اورد و شروع به نوشتن کرد بعد انرا تا کرد و دست زن داد وگفت: از این جور مسائل هم پیش میاد بابت چای و شیرینی ممنون اگر امری ندارید من مرخص شم .زن با کاغذ توی دستش بازی میکرد ولی جرات باز کردنش را نداشت انکار از درون شاد بود و با خودش میگفت اگر زنگ بزنم بهش میگم که تنهام بهش میگم هیشکی و ندارم .

مرد توی چهار چوب در که بود لبه کاپشنش را دوباره بر گرداند و سرش را توی یقه اش پایین کشید زن ارام گفت میخواید براتون شال گردن بیارم هوا خیلی سرد مرد ابرو هایش را بالا برد و گفت: نه.. نه..نه.. ممنون  این طوری عادت کردم بعد لبخند زد واز پله ها پایین رفت

زن در را که بست هنوز جرات نکرده بود کاغذ را باز کند همین طور با ان بازی میکرد به سمت ایفون رفت وانرا برداشت توی صفخه مانیتور مرد را دید  خواست چیزی بگوید اما تا ناله ضیفی از او بلند شد بلافاصله جلوی دهانش را گرفت مرد انگار متوجه شد و به سمت ایفون برگشت نگاه انداخت سرش را کمی جلو تر اورد و ایفون را کمی برانداز کرد و بعد مثل اینکه زن را دیده باشد زل زد توی چشم های او لبخندی معنی دارگوشه ی لبش نشاند و سرش را تکان داد و ارام دور شد زن تا چند دقیقه بعد هم همین طور کوچه را نگاه میکرد شاید انتظار داشت مرد برگردد.

روی کاناپه نشست و یکدفعه با ذوق کا غذ را باز کرد تصویرکلید های مینیاتور ی توی اشپزخانه کشیده شده بود و علامت روشن و خاموش انها نشان داده شده بود. زن خشکش زده بود کمی هم عصبانی بود اما کم کم ارام شد وخنده ا ش گرفت و بلند بلند خندید صدای خنده اش در فضای ساکت خانه میپیچید .

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:40 نويسنده الف/ک |