|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی
|
|
|
کامپیوتر راه اندازی شد مجددا.اما متاسفانه به دلیل برخی مشکلات روحی از نوشتن تا اطلاع ثانویه معذورم چند داستان جدید نوشتم اما به نشانه ی نا رضایتی از خودم توی وبلاگ نمی گذارم اصلا هم مهم نیست که کسی برایش مهم است که من مینویسم یا نه چون حداقل بعضی که انتظارش را نداشتیم کردند کاری که انتظارش را داشتیم . به زبون ساده دلخورم .دلخورم اقا دلخورم دلتنگم برای پدر یادم میاید انروز ها با چند روز نامه می امد خانه توی افکار سیاسی اش مرا شریک میکرد گاهی ساعت ها مرا مینشاند کنار خودش وبرایم از روی ورق های گاها سیاه وسفید میخواند حیات نو یادم هست زیاد میخواند و البته گل اقا همشهری گیهان بچه ها برای من و...شاید تب خواندن را او به من هدیه داد این روز ها عجیب دلم برایش تنگ شده است این روز ها که تو کوچه های این شهر بوی گاز ها بغض ادم را میترکاند ومجبوری وانمود کنی که اشک اور است و بس .رژه افتخار امیز دوستان بسیجی با نوای حزب الله،ماشاالله وگردش چماق هایی که توی هوا میرقصند خسته ام از این تورم یک رقمی از این نمودار فلاکت رو به ناکجا از این اقتصاد غنی که بازار را فلج کرده از بازاری که هر روز مرا شرمنده تر به خانه روانه میکند.خسته ام از این که جلوی مترو یک لنگ پا مسخره شوم خسته ام . اری این چنین است برادر و خواهر پیامک ها قطع شده سیستم های ارتباط جمعی به درد دکوراسیون میخورد .تلویزیون تبدیل به اتوبان یک طرفه عناصر مفید نظام شده ودار ودسته خس و خاشاک توی خیابان پر پر میشوند امروز دیدم با همین چشم هایم که برادری موی یک اجنبی مادر به خطا را گرفته بود ومیکشید وبا باتومش به قوزک پایش میزد ومیگفت:" بگو گه خورم بگو توله سگ بگو".انگار باز هم اشک اور زدند بغض دارم .
من رای ندادم .من رای ندادم .من رای ندادم . برای صیانت از شعورم رای ندادم . شاید این وبلاگ هم فیلتر بشود چون حتما من هم خس وخاشاکم .بسیج خوب است بیست سال پیش بهتر بود حالا هم بد نیست مردی توی یک جمع ایستاده بود کلاه ضدشورش اش را زده بود زیر بغلش محاسن سفیدش پیدا بود داد میزد،عربده میکشید :شما حق ندارید فحش بدید .کتک بزنید حق ندارید حق ندارید حق ندارید کمی جلوتر پیراهن قرمز پسرک را کشیده بودند روی سرش و سه نفری میزدندش .انگار باز هم اشک اور زندند بغض دارم با راننده وانت مغازه بحثم میشود .زهرا رهنورد را زنا زاده خطاب میکند.موسوی را حرام زاده کروبی را دزد .رضایی را کراکی و احمدی نژاد را شجاع، مرد و به قول خودش با خایه گلویم میسوزد سرم درد میکند وقتی از گنجی حرف میزند هنوز نمیداند او در ایران نیست .وقتی از اسلام حرف میزند یادم میاید که هیشه توی دست شویی کارگاه سر پا... دلم برای پدر تنگ شده زیاد. کمر دردم زیاد شده گاهی راه رفتن را برایم سخت میکند .احساس میکن که دارم دچار پیری زود رس میشوم .شاید ده روزی میشود که عصبی هستم شاید دقیقا از روزی که احساس تحقیر شدن کردم . راه پیمایی نرفتم .اما دو روز قبل از انتخابات رفتم و تمام این دلخوری های چند ساله اخیر و فشار های گذشته را خالی کردم و واقعا ارام شدم مهم نیست که به قیمت این تمام شد که چند روز صدایم در نمی امد مهم نیست که سوژه بچه های کلاس شدم و هم کلاسی فربهی بعد از انتخابات با خنده های احمقانه از پیروزی مردی حرف میزد که با خنده های احمقانه اش ادم را به نهایت تنفر میرساند.مهم این بود من رفتم وداد زدم اربده زدم اما توهین نکردم تهمت نزدم دروغ نگفتم من فقط داد زدم باور میکنید فقط داد زدم البته کمی هم گریه کردم جالب بود یک نفر از گریه کردن من توی جمعیت فیلم میگرفت اگر دیدید تعجب نکنید. نواب شلوغ بود انقلاب هم شلوغ بود ولی عصر هم نیز وشاید جاهای دگر از انجا ها خبر ندارم گارد ویژه نیرو هایی که من فکر میکردم فقط توی فیلم های خارجی میشود نمونه اش را دید یا چهار شنبه سوری های سالانه و یا 18 تیر .تا دندان مسلح برای عده ای خس وخاشاک سطل اشغال ها را اتش زده اند نرده ها را کنده اند سنگ فرش های پیاده رو های نواب را در اورده اند خیابان از شیشه خورده ها پر بود جواب این همه بد اخلاقی را چه کسی میدهد .پسری که با حرص طوری فحش ناموس به زمین وزمان میدهد که فقط فرصت داری بعجب کنی مرد میانسالی دست هایش خونیست گریه میکند ومیگوید کشتن اقا کشتن .از سرباز ی که حتی چشمایش را هم نمیبینیم میپرسم اقا این طرف و که بستین سمت نواب و هم که میگین نرین پس چه طوری بریم اون طرف نواب .نقابش به سمتم میچرخد فقط میشنوم میگوید گم شو گم شو. انتخابات سالم بوده یا نبوده مهم نیست واقعا مهم نیست .مهم این است که ما فهمیدیم حتی توی این کشور برای خون ما به اندازه خون گوسفند هم ارزش قائل نیستند برادر. بوی گاز اشک اور تمام شهر را برداشته ،خانه میایم مادر سرش درد میکند چشم هایش ورم کرده میفهمم بیرون بوده بوی گاز توی اتاقم پیچیده بغض دارم .اشک های را کدام چفیه پاک خواهد کرد .
سعی میکنم اگر دل ودماغی داشتم توی وبلاگ شعرم بنویسم اگر هم نه فعلا صبر کنید این گرد گاز های محبت والفت وبرادری شهر را ترک کنند تا همه از قطع درختان پارک گلستان به منظور احداث بزرگراه لذت ببریم . دکتر با تو هستم اری با تو دکتر عزیز علی جان علی اقا علی شریعتی برایمان دعا کن مناجات هایت را هنوز لابه لای کتاب های پدر گذاشته ام...
+
تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:28 نويسنده الف/ک
|
اخر این پیاده رو یک راه باریک است تقریبا سمت چپ میدانی که همیشه کناره فواره اش را لجن گرفته تا انتها که بروی و اخرین بن بست و انتهای بن بست یک خانه اجریست که بوی یاس های پشت پنجره تما کوچه را پر کرده سرت را بالا بگیر در دلت ارزو کن که باشد گاهی خدا همین قدر که تصور میکنی نزدیک است شاید در را برایت باز کند آ ...راستی دلت را هم ببر اگر نه از همان را باز گرد
+
تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:38 نويسنده الف/ک
|
به پيش رويم نگاه مي كنم . همه چيز تار مي شود . يك باريكه اشك لبه ي پلكم نشسته است و بلندتر از قبل فرياد مي زنم : " به عزت و شرف لا اله الا الله ". و عده اي پشت سرم پاسخ مي دهند. سجاده اش را كنار كاناپه ي سه نفره كه تقريبا نيمي از عرض اتاق را اشغال كرده ، پهن كرده بود . چند سالي بود كه اينجا نماز مي خواند . جاي دنجي داشت . خيلي وقتها دلم مي خواست كنارش بنشينم و تحت تاثير آرامشي كه داشت ، آرام بگيرم . گاهي سر به سرش مي گذاشتم و او برايم از قديم مي گفت . از كافي ، از روزهاي قبل از انقلاب ، از گراني . سنگيني پيكرش بر روي شانه ي راستم ريخته است . كمي شانه ام را جابجا مي كنم . صدايم گرفته . ته گلويم مي سوزد . غسالخانه را دور مي زنيم و به جايگاه نماز مي رسيم . چشمم به تابلوي طلاكوب نماز ميت كه مي افتد پايم سست مي شود . خودش را به سمت قبله مي چرخاند . يك پايش را دراز مي كند و بعد از اينكه كش چادر را بر روي سرش جابجا كرد ، قامت مي بندد . آرام و شمرده مي خواند . چند بار سر برمي گردانم تا سر حرف را باز كنم و از گذشته ها بگويم ، اما هنوز چشم به تربت كربلاي پيش رويش دارد و زير لب ذكر مي گويد . به شوخي مي گويم : " جوونياتونم همين جوري بودين ؟ " و او همچنان ذكر مي گويد و با سكوت پر از آرامشش ، دهانم را مي بندد . صداي ناله هاي مادرم را كه مي شنوم ، دلم مي لرزد . احساس مي كنم حالا مرگ يك قدم به او نزديك تر شده است . بار ديگر اشك پشت پلكهايم مي ايستد و همه چيز تار مي شود . دلم مي خواهد زار بزنم . سرم را به طرف آسمان بلند مي كنم . هوا ابريست . دهانم خشك مي شود . ته گلويم مي سوزد . روي صندلي ولو مي شوم . شيشه را كه پايين مي كشم ، سوز سردي به داخل مي آيد و آزارم مي دهد . نيم ساعتي هست كه توي ترافيكيم . هنوز تا چهارراه ، راه زيادي باقي مانده است . تلفنم زنگ مي خورد . حوصله ندارم . مادرم مي گويد : " برو خونه ي مامان بزرگ . خون دماغش بند نمياد " . پياده مي شوم و تا چهارراه مي دوم . كنار مبل روي پتوي سفيدش نشسته و يك كاسه ي چيني در دست دارد . قطره هاي سرخ خون به داخل كاسه مي ريزد و بر روي ديواره ي سفيد آن رنگ مي پاشد . با نگراني نگاهم مي كند و من درحاليكه نفس نفس مي زنم شانه هايش را ماساژ مي دهم . شانه هايم تكان مي خورند . سالها ست كه اينگونه گريه نكرده ام . زير بغل مادرم را مي گيرم و او را به زحمت از جايش بلند مي كنم . حتما كمرش بيشتر از هميشه درد مي كند . به چشمهايش كه نگاه مي كنم ، بغضي كه به سختي در حال فروخوردنش هستم ، به سادگي مي تركد . و مادر درحاليكه توان حرف زدن ندارد مي گويد : " ببر ببينمش. " و من هم او را با خود مي برم تا براي آخرين بار مادرش را ببيند . ترسيده ام . بسيار هم ترسيده ام . آمبولانس كه مي رسد حالش كمي بهتر شده . كاسه ي چيني را از دستش مي گيرم و توده اي پنبه جلوي بيني اش مي گذارم . دكتر بخش مي پرسد : " پسر اين خانومي ؟ " و من مي گويم :" آره . نوه شون هستم . " و سپس دستش را دراز مي كند و من دفترچه ي بيمه ي مادربزرگ را به دستش مي دهم . هوا كاملا آفتابي شده ،احساس مي كنم دماي بدنم بدجوري بالا رفته است ، تمام تنم خيس عرق است و هنوز كار كندن قبر به پايان نرسيده است . توي قبر دوطبقه ي مادرش خاك مي شود . مادرم آنطرف دارد بر سرو صورتش مي زند و من از اينكه اين قبر سه طبقه نيست خوشحال مي شوم . صداي تلويزيون بالاست . اعتراضي نمي كند . رو به قبله نشسته و ذكر مي گويد . حواس مادر به اوست . نگران است . نگاهش را مي شناسم . بدنش را به پهلو مي چرخانند . مي خواهم براي بار آخر او را ببينم . از مادر جدا مي شوم و جلو مي آيم . صداي شيون و زاري فضا را پر كرده است . كسي توي گوشم بلند فرياد مي زند . كر مي شوم . چيزي نمي شنوم . ادمها بر سرو صورت خود مي زنند . بر شانه اش كه مي زنند بغضم مي تركد . به ياد مادر مي افتم. دلم مي لرزد . برمي گردم و دستش را مي گيرم . به محض اينكه به بيمارستان مي رسد ، او را بستري مي كنند . همه به ديدنش رفته اند جز من . مي دانم كه از من گله نمي كند . خيلي گرفتارم . با خودم قرار مي گذارم وقتي به خانه برگشت شبها پيشش بمانم . چقدر دلم مي خواهد سرم را روي پايش بگذارم و وقتي ذكر مي گويد به چشمهايش خيره شوم . ارامم مي كند . مادر مي گويد ، سه روز است كه نخوابيده . مي گويد ، سرش را كه بر روي متكا مي گذارد ، نفسش بند مي آيد . دكتر مي گويد ، نفسش رفته اما هنوز نبض دارد . دستگاه شوك را كه مي اورند مادر از حال مي رود . اما بعد از چند دقيقه كه دكتر از اتاق خارج مي شود ، همه نفسهاي حبس كرده شان را آزاد مي كنند . مادر مي گويد ، چيزي به اذان نمانده بود . حتما مي خواست نماز بخواند . بغض دارد . اين را از مكث طولاني اش مي فهمم . لبهايم مي لرزد . سكوت مي كنم . صداي اذان بلند مي شود . مادر مي گويد : " رفت " . قطع مي كند . براي مادر نگرانم . حتما حالا كمرش بيشتر از هميشه درد مي كند . باران مي بارد . نم نم و با حوصله . خاك را ريخته اند . مادر سرش را توي بغلم مي برد . جيغ مي زند . دلم مي لرزد . شانه هايم مي لرزد . همه چيز را تار مي بينم جز مادربزرگ را كه بر سر سجاده اش نشسته ، تسبيح مي گرداند و ذكر مي گويد ./. امين كريمي ارديبهشت ماه سال يكهزاروسيصدوهشتادوهشت
+
تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:17 نويسنده الف/ک
|
بهار امسال امد .فکر میکنم دگیر وقتش بود که بیاید تقریبا وقتی که همه از امسال خسته شده بودند .بهار امد.یک سال گذشت 365روز که برای خیلی هامان متفاوت بود خوشحالم که تمام میشود خوشحالم .دیروز سر خاک پدر بودم بغضم مثل هناق بیخ گلویم را گرفته بود ولی نمیامد چمباتمه زدم روی زمین و خیره شدم به چهره تراشیده شده ی روی سنگ و توی خیالم فکر میکردم که پدرچقدر پیر تر شده موهای کنار شقیقه اش را سپید کردم چند تا چروک به پیشانیش افزودم وتوی صورتش هم کمی غم اضافه کردم غصه ام گرفت امسال تمام میشود و بهار منتظر است تا دقایقی دیگر پایش را بگذارد وسط هفت سین دلمان امیدوارم بهتر باشم سال دیگر سالی پر از داستان های خوب وخواندنی ودوست های بهتر
امید که تمام سال اینده مواظب خودتان و افکارتان باشید امین کریمی
+
تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:41 نويسنده الف/ک
|
مجری با لحن سردی ادامه داد در بیست و چهار ساعت اینده اسمان بیشتر نقاط کشور صاف همراه با گردو غبار را پیش بینی می کنیم .اسمان شهر های شمالی ابری همراه با بارش نا منظم باران و برف پیش بینی شده .زن همانطور که لم داده بود روی کاناپه کنترل را با ب ی میلی به سمت تلویزیون گرفت و کانال ها را عوض کرد .باد می امد . صدای نامنظم به هم خوردن پنجره های راهرو می امد. ساعت را نگاه کرد هنوز به غروب خیلی مانده بود از میز کنار کاناپه کش سرش را برداشت و موهایش را پشت سرش جمع کرد وبا کش بست.وقتی موهایش را میبست تعداد موهای سفید انگار بیشتر نمایان میشد.لیوان بلند چای که کنار کاناپه بود را برداشت سرد شده بود جرعه جرعه نوشید تا تلخی چای کامش را پر کرد لبهایش را بر چید وبا بی میلی باقی چای را توی گلدان نخل مرداب کنار کاناپه ریخت . صدای زنگ در که امد زن صبر کرد که دوباره بشنود انگار شک کرده بود . صدا دوباره امد اینبار با بی حوصلگی خودش را جمع جور کرد و از روی کاناپه بلند شد.از روی اوپن یکی از شیرینی هایی که دیروز پخته بود را برداشت ودرسته توی دهانش فرو برد به سمت ایفن رفت در حالی که به زور داشت شیرین را میجوید گوشی را برداشت ومنتظر شد تصویر مانیتور واضح شود مردی که لبه های کاپشنش را بالا داده بود و سرش را هم برده بود توی یقه اش توی گودی در درست روبروی اینفن ایستاده بود و این پا وان پا میکرد زن از رفتار او خوشش امد و خواست بیشتر ببیند که مرد دوباره دکمه زنگ را فشرد و زن را به خودش اورد زن بی درنگ گفت کیه؟ مرد با صدای لرزان گفت :مامور برق. انگار کنتور شما مورد داره .الان برق دارید؟ زن به تلویزیون نگاهی انداخت و گفت نه نداریم فکر نمیکنم اشکال از کنتور باشه اگر امکان داره کلید های مینیاتوری داخل خونه رو ببینید شاید اشکال از اون باشه. مرد استکان چای را که خورد گفت بهتر بود اول کلید ها رو چک میکردین بعد زنگ میزدین. یه کلید ساده ...، اقاتون هم بلد نبودن ؟ زن با حالتی خجالت زده گفت اقامون...نه ...اخه رفتن سفر ...من تنهام ...شبها هم که خوب تاریک میشه میترسم ... مرد لبخندی زد و از روی کاناپه بلند شد کلید کنار نخل مرداب را زد واتاق روشن شد .بعد گفت توی لیست معایب میزنم ایراد کنتور شما هم اگر بازرسی ،کسی زنگ زد یا سوالی کرد بگید مشکل کنتور بود بعد از توی جیبش یک تکه بزرگ کاغذ بیرون اورد و شروع به نوشتن کرد بعد انرا تا کرد و دست زن داد وگفت: از این جور مسائل هم پیش میاد بابت چای و شیرینی ممنون اگر امری ندارید من مرخص شم .زن با کاغذ توی دستش بازی میکرد ولی جرات باز کردنش را نداشت انکار از درون شاد بود و با خودش میگفت اگر زنگ بزنم بهش میگم که تنهام بهش میگم هیشکی و ندارم . مرد توی چهار چوب در که بود لبه کاپشنش را دوباره بر گرداند و سرش را توی یقه اش پایین کشید زن ارام گفت میخواید براتون شال گردن بیارم هوا خیلی سرد مرد ابرو هایش را بالا برد و گفت: نه.. نه..نه.. ممنون این طوری عادت کردم بعد لبخند زد واز پله ها پایین رفت زن در را که بست هنوز جرات نکرده بود کاغذ را باز کند همین طور با ان بازی میکرد به سمت ایفون رفت وانرا برداشت توی صفخه مانیتور مرد را دید خواست چیزی بگوید اما تا ناله ضیفی از او بلند شد بلافاصله جلوی دهانش را گرفت مرد انگار متوجه شد و به سمت ایفون برگشت نگاه انداخت سرش را کمی جلو تر اورد و ایفون را کمی برانداز کرد و بعد مثل اینکه زن را دیده باشد زل زد توی چشم های او لبخندی معنی دارگوشه ی لبش نشاند و سرش را تکان داد و ارام دور شد زن تا چند دقیقه بعد هم همین طور کوچه را نگاه میکرد شاید انتظار داشت مرد برگردد. روی کاناپه نشست و یکدفعه با ذوق کا غذ را باز کرد تصویرکلید های مینیاتور ی توی اشپزخانه کشیده شده بود و علامت روشن و خاموش انها نشان داده شده بود. زن خشکش زده بود کمی هم عصبانی بود اما کم کم ارام شد وخنده ا ش گرفت و بلند بلند خندید صدای خنده اش در فضای ساکت خانه میپیچید .
+
تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:40 نويسنده الف/ک
|
سه روزی میشد قرص ها داخل کیفش بودند قرص های ریز ومتمایل به سبز در ۲۴ساعت روزی ۲ تا به مدت ۵ روز بعد قطعش کن . این را دکتر گفته بود همانطور که لبخند میزد گفته بود "بهتر نیست از لوازم پیشگیری استفاده کنید تا این همه حالت تهوع نداشته باشی و او لبخندی زده بود و گفته بود میگه حال نمی ده بعد دکتر دستش را جلوی دهانش گرفته بود ،سرش را انداخته بود پایین او فکر کرده بود دکتر از خنده روده بر شده .تمام روز توی آشپزخانه کنار یخچال نشست بود و سرش را تکیه داده بود به ان و منتظر بود بالا بیاورد اما نمی آورد. این حالت تهوع لعنتی عصبی اش میکرد . در گونی برنج را که باز کرد انگار جوجه گذاشته بود اصطلاحی بود که مادرش به کار میبرد در گونی را بست و از تلفن توی اتاق خواب زنگ زد به مادرش اما کسی گوشی را بر نداشت صدای زنگ در خانه که امد لبخندی گوشه لبش نشست .از توی چشمی که نگاه کرد مادرش را دید که مثل همیشه داشت ناخن انگشت سبابه اش را میخورد همان طور زل زده بود به چشم های مادر که دوباره صدای زنگ امد یکدفعه یادش افتاد که باید در را باز کند به مادر گفت حالت تهوع دارد گفت مرد چند وقت است سر کار نمی رود و.گفت انگار مثل سابق حوصله ام را ندارد و مادر فقط نگاهش کرد و ناخن انگشت سبابه اش را خورد.بعد قرص ها را اورد که به مادرش نشان بدهد مادر هم خیلی توجه نکرد حرفی هم نزد و فقط حرف های او که تمام شد گفت" من برم خونه ،بابات میاد غذا درست نکردم" بعد از توی کیفش 5 تا قرص برنج در اورد و گفت" بزار توی کیسه برنج، دم دست نباشه خطر ناکه "مادر که رفت او هم برای خودش شیر موز درست کرد اما نتوانست بخورد حالت تهوع داشت جلوی اینه رفت تاپ اش را در اورد نگاهی به شکمش انداخت کمی ورم داشت سینه هایش هم اویزان شده بودند و چند جایش لک شده بود لک ها را که دید کمی خندید انگار یاد خاطره ای یا شبی افتاده باشد. ضبط را روشن کرد و یک اهنگ شاد گذاشت اما هر کاری کرد نتوانست برقصد اوایل این کار را زیاد انجام می داد اهنگ شاد می گذاشت و می رقصید اما این روز ها اصلا حوصله اش را نداشت تقریبا بعد از سقط موفقی که داشت .از ان روز به بعد تنها چیزی که داشت حالت تهوع بود شبها که لب های مرد را میبوسید حالت تهوع میگرفت میگفت احساس میکنم دهنت بوی خلط خون میده و مرد با موهای ژولیده کلافه و عصبی کز میکرد کنج تخت متکا اش را بغل میکرد و چند لحظه بعد خرناس اش بلند میشد و او میرفت روی صندلی کنار یخچال و سرش را تکیه میداد به ان .مرد هم اوضاع مناسبی نداشت سه ماه میشد که بی کار شده بود روز نامه ها و اخبار از موج جدید رکود اقتصادی میگفتند و مرد در به در دنبال کار می گشت اما خبری نبود حوصله اصلاح کردن نداشت و موهای سرش نامرتب شده بود به سرش زده بود برود و انطرف مرز ها کار کند اما خودش هم میدانست اب در هاون کوبیدن است و به قول پسر خاله اش اسمان همه جا همین رنگ است به خیلی جا ها سر زده بود نزدیک عید بود مردم در تکا پو بوند بیشتر از یک ماه مانده بود و او هنوز بی کار بود صدای ترقه ها روز به روز بیشتر میشد و او از اینکه عید می امد ناراحت ،کلافه و عصبی بود . صبح زود از خانه بیرون میزد و تمام روز نامه های صبح را دنبال کار میگشت البته کار بود اما حسابش را که میکرد میدید بی کاری از بی گاری بهتر است سه سالی میشد اوضاع اینقدر بد شده بود همه می نالید ند از کاسب و بازاری تا بقال سر کوچه .همه دولت را مقصر می دانستند اما خودش هم میدانست که تقصیر هیچ کس نیست و فقط اشتباه های گذشته اش این بلا را سرش اورده بیشتر روز را دنبال کار میگشت اخر سر هم میرفت توی پارک نزدیک خانه ساعت ها زل میزد به بچه های قد و نیم قد مردم و توی دلش به زمین و زمان بد و بیراه میگفت،گاهی هم محکم میزد توی سر خودش و میگفت خاک تو سرت عرضه کار پیدا کردن نداری تقریبا هر روز این جمله را بار ها و بارها به خودش گفته بود وقتی می امد خانه از اینکه زنش گله ای نمی کند کلافه تر میشد زن فقط لبخند میزد و گونه اش را میبوسید کتش را برایش در میاورد و روی صندلی که می نشست شانه هایش را ماساژ میداد این اواخر از حالت تهوع هایش هم گفته بود و گفته بود به خاطر قرص هایی است که مصرف میکند و همین ها باعث میشد روز به روز میلش برای خوابیدن کنار زن کم بشود انگار اصلا میلی نمانده بود واو داشت خودش را به روز میچسباند به زن و این کلافه ترش میکرد این اوخر خودش هم حس میکرد دهانش بود میدهد و زن گفته بود که" بوی خلط خون یا یه همیچین چیز هایی "تمام بعد ظهر جمعه از بینی اش خون امد مقداری از خون روی ته ریشش ریخته بود و خشک شده بود دستمال کاغذی را لوله کرده بود و توی بینی اش فروبرده بود نیمی از دستمال همین طور بیرون مانده بود از بینی اش خون نمی امد اما خون توی گلویش جمع میشد و یک دفعه انگار راه نفسش را بگیرد او را وادار میکرد که بالا بیاورد زن هر کاری کرد خون ریزی بند نمی امد چند بار خواسته بود به اورژانس زنگ بزند اما مرد نگذاشته بود و گفته بود خوب میشه، نگران نباش الان زنگ بزنی ، همسایه ها میگن ببین چی شده، ولی در حقیقت مرد هر چه حساب کرد دید اگر پای دوا و دکتر وسط بیاید باقیمانده پس اندازش هم تمام میشود و ان وقت دنبال کار هم نمی تواند برود صبح شنبه مرد اضافه دستمال توی بینی اش را کند و همانطور بیرون زد گاهی مجبور میشد مدام تف کند تا خون توی دهانش جمع نشود نزدیک ظهر دیگر توان راه رفتن نداشت سرش گیج میرفت کنار یک پاساژ روی پله ها نشست تا کمی حالش جا بیاید. یک قرص از توی جیبش در اورد و با ته مانده اب معدنی اش ان را خورد بعد سرش را به دیوار کنارش تکیه داد . زن حالت تهوع اش بیشتر شده بود با انکه مصرف قرص ها را قطع کرده بود و دیگر نیازی به خوردن شان نبود اما او هر روز حالت تهوع اش بیشتر میشد به خانه مادرش زنگ زد اما باز هم کسی گوشی را بر نداشت نزدیک ظهر بود و مادر هر جا که بود حتما می امد خانه .چند بار زنگ زد اما باز هم کسی گوشی را بر نداشت رفت و روی صندلی کنار یخچال نشست و سرش را تکیه داد به ان.یاد قرص های برنج افتاد ،رفت و انها را از توی کشو میز توالت بر داشت در قوطی را که باز کرد متوجه شد یکی از قرص ها کم شده با خودش گفت لابد توی برنج ها گذاشته ام. اعتنایی نکرد شانه هایش را پایین انداخت و به طرف کمد دیواره و کیسه برنج رفت و همه قرص ها را توی کیسه برنج جا سازی کرد .دیر وقت بود و مرد هنوز بر نگشته بود زن کم کم داشت نگران میشد روی تخت دراز کشیده بود مدام اب دهانش را قورت میداد حالت تهوع عجیبی داشت .ضبط را روشن کرد و یک اهنگ شاد گذاشت. کمی دست به کمر جلوی آکواریوم بدون ماهی شان ایستاد بعد رفت روی صندلی کنار یخچال نشست و سرش را به ان تکیه داد .
+
تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:42 نويسنده الف/ک
|
تمام روز را کار میکنم مثل سگ نه شاید مثل یک حیوان دیگر یک حیوانی که هر چه کار میکند باز هم عقب است دیروز بعد از ظهر بود که من زل زدم توی چشم های دخترک و گفتم یادم نیست چند سالم است فقط میدانم از تو بزرگ ترم واو لبخند زد . شناسنامه ،کارت ملی ،دفتر چه بیمه ،کارت پایان خدمت و ..و...و همه و همه گم شدند دقیقا یادم نیست فکر میکنم ایستگاه مترو دردشت بود خواب ماندم و وقتی از خواب پریدم با عجله از دربهای در حال بسته شدن بیرون زدم،داشت دیرم میشد باید به موقع میرسیدم سر کار خواب مانده بودم باید میرسیدم سر کارم جلوی د ر ایستگاه یادم امد که کیفم را جا گذاشته بودم و ان روز در واقع مرخصی داشتم ،باید به کار های بانکی ام میرسیدم 760 هزار تومان پول نقد و عکس سمیرا هم توی کیف بود نشستم و های های گریه کردم مدت ها شماتت شدم مدت ها سرزنش شدم خواستم همه چیز را فراموش کنم برای همین کار کردم کار کردم کار کردم ساعت ها ساعت های زیاد اسمم توی شناسنامه مادر بود اما تاریخ اش محو بود نامشخص. هانی میگفت فکر کنم 6 یا 9 سال از من بزرگ تری و پسر عمه مادر که سر کوچه مغازه داشت میگفت بابات که مرد فکر کنم 16 سالت بود. یادم نیست سال 89 یا 90 بود همان موقع که کیفم را زدند. چشم هایم کمی ضعیف شده اند دکتر برایم عینک نوشت با عینک توی اینه خیره شدم موهای کنار شقیقه ام تقریبا ریخته اند و بسیاری از موهای کنار سرم سفید شده تا حالا اینقدر دقت نکرده بودم و این سوال اولین بار توی مترو دردشت برایم اتفاق افتاد وقتی مردی میان سال ازم پرسید شما چند سالتونه و من جا خوردم و با خنده گفتم نمی دونم چند میخوره ؟ کمی بر اندازم کرد وگفت: 40 یا نه نمیشه خوب گفت نمی دونم من اصلا چهره شناس خوبی نیستم ،واقعا نمی دونید چند سالتونه ؟ ومن فقط لبخند زدم همان روز جلوی درب اصلی ایستگاه نشستم و های های گریه کردم . دست هایم بزرگ شده بودند انگارکمی هم چروک انداخته بودند پاهایم قوت قبل را نداشت و سرم تیر میکشید طوری که تا ان موقع سابقه نداشت. سمیرا... یادم امد او باید میدانست. امدم خانه و سراسیمه از مادر پرسیدم: سمیرا کجاست؟ و مادر هاج و واج نگاهم کرد در حالی که عینکش را نوک بینیش گذاشته بود وسر نخ بین لبهایش مانده بود و سوزنی که سر و ته در هوا معلق بود نگاهش کردم و او گفت خوب ؟ من هم ارام گفتم خوب!رویش را از من گرفت و گفت نمی دونم، شمال، خونه خودش ، ،چمیدونم . ان روز تمام مسیر پل امیر بهادر تا چهار راه سیروس را پیاده رفتم ،بعد از سمت بازار امدم تا نزدیک درب اصلی مترو. هوا تقریبا تاریک بود مردی میانسال در حالی که سیگاری گوشه لبش بود گفت اتیش داری جناب ؟خندیدم وگفتم اتیش؟نه فدات شم سیگاری نیستم .پوز خندی زد ورفت . هانی امده تا خرجی این ماه مادر را بدهد میگوید یه کار گرفتم شهرک راسته کار خودته. 22 واحد راسته بدون قناصی کف و دیوار نگاهش میکنم و میگویم زنگ بزن یکی از بچه ها بره متراژ کنه من حوصله ندارم .تعجب میکند انگار فحش داده باشم کنارم زانو میزند و میگوید چیزی شده داداش ؟سرد و سنگین نگاهش میکنم و میگویم نه خسته ام همین توی چهره اش نگرانی را میبینم میخواهد بلند شود مچش را میگیرم و ارام طوری که مادر نشنود میگویم میدونی سمیرا کجاست؟ چند لحظه همان طور نگران نگاهم میکند و می گوید :نمی دونم،شمال،خونه خودش،نمی دونم و بلند میشود و بعد صدای در حیاط که می اید، به خودم می ایم . میروم توی اتاقم و دراز میکشم کنار میز تحریرم مادر از کنار اتاق با چادر مشکی ا ش رد میشود ارام می گوید خونه هاجر خانم اینا ختم انعام گرفتن میام تا 5 . مثل سابق خودم را جمع میکنم و انگار مچاله میشوم دفتر چه تلفن همراهم را نگاه میکنم همه یا مشتریند یا کاسب نه دوستی نه رفیقی یادم نمیاید ولی خیلی هایشان را از مدت ها پیش میشناسم ولی نمیدانم از کی اصلا یادم نیست اخرین باری که سینما رفتم کی بود یا اخرین کتابی که خواندم لباس هایم را تن میکنم احساس سرما زیادی میکنم دو برابر روز های قبل لباس میپوشم هانی زنگ زد وگفت زنم میگه سمیرا رفته با عموش زندگی میکنه ارام میگویم سمیرا ؟ خوب حالا بعدا حرف میزنیم . به کوچه می ایم صدای غریبی از خانه ها جر خانم می اید توی پارک دختر بچه ای را میبینم که دستش را کرده توی بینی اش وانگار میخواهد ان را از بیخ در بیاورد داشتم با خودم فکر میکردم تمام روز را کار میکنم مثل سگ نه شاید مثل یک حیوان دیگر یک حیوانی که هر چه کار میکند باز هم عقب است بعد نگاهم با نگاهش گره خورد و گفتم شما دیگه بزرگ شدی نباید دستت رو توی بینی ببری ،نگاه کرد ساده و معصومانه پرسید اصلا خودت چند سالته سرم تیر کشید لبخند زدم ولی سرم تیر کشید گفتم من ...من ...چند... چند سال بزرگ تر از تو.
+
تاريخ دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 2:48 نويسنده الف/ک
|
+
تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:49 نويسنده الف/ک
|
سلام
خوب نمی دونم این خبر چقدر ارزش هنری داره ولی بهر حال خالی از لطف نیست شنیدنش داستان جایی که آسمان نیلی است در جشنواره سیره ی نبوی وعلوی رتبه نخست جشنواره را کسب کرد ویک کمک هزینه سفر به عمره مفرده را نصیب اینجانب کرد البته بلافاصله خرج امور خیره شخصی شد تا دشمنان خیال بدی به ذهنشان خطور نکند خلاصه که رفتیم یک ایران گردی حسابی در ضمن بجنورد بسیار زیبا بود مردمی خون گرم داشت برف دیدم دریا دیدم و کلی خاطره از جلوی چشمام رژه رفت امید انکه باز هم بریم ایران گردی راستی وبلاگ شعر هام هم افتتاح شد یه سری بزنید بد نیست واگویه های یک خوابگرد
+
تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 19:35 نويسنده الف/ک
|
ميرداماد
امروز رفتم راه اهن وهاجر را فرستادم كرمانشاه خانه را هم دیشب تحویل صاحب خانه دادم گلدان های توی راه پله ها را هم اب دادم انقدر اب ریختم پایشان که از لبه گلدان سر ریز شد روی سنگ های پله ، زیر لب گفتم منیژه خانم ببینه سکته میکنه زنگ زدم خانه مادر کمرش درد میکرد گفت یکی از مهره های کمرش ورم کرده دکتر هم گفته باید عمل کند نمی دانم دکتر دست به هر جایش که میزند باید عمل شود این دکتر ها هم فقط بلند عمل کنند یاد حرف های علی اقا افتادم پدر هاجر میگفت تو فقط بلدی حرف بزنی تو لیاقت دختر من ونداشتی .وانت گرفتم و اساس های باقی مانده بردم گذاشتم پشت دکان اقا رضا لبخند زد وگفت داری چی کار میکنی ؟ اصلا خودت میدونی ؟مثل همیشه لبخند تحویلش دادم وبا شوخی گفتم مثل خالک بازی دیگه الان مثلا داریم جدا میشیم. رسول زنگ زد که شام بروم خانه شان گفت منصوره میخواهد با من حرف بزند کلی تعارف و این حرف ها من هم مثل همیشه سرم را انداختم پایین وگفتم باشه میام. علی اقا دوباره زنگ زد این بار لحنش صمیمی تر بود گفت کارم دارد میخواهد کمی جدی با هم حرف بزنیم یاد اخرین بار افتاد و پیش خودم گفتم یعنی جدی تر از سیلی خوردن نمی دانم شاید یک سر بروم انجا قبول کردم ولی شاید نروم. زنگ زدم خانه مادر گفت احضاریه را اوردند و خودش جای من امضا کرده دست کردم توی جیبم یک 500 تومانی تکه وپاره تحویل راننده دادم کمی پول را برانداز کردو در حالی که داشت بقیه پول را میداد گفت از جنگ برگشته؟ سرم را پایین اوردم همانطور که اخم کرده بودم گفتم واسه همین هم جون کندم مفت نگرفتم سرش را انداخت پایین وبقیه پول را داد.رفتم پیش حاج حمید شروع کرد به نصیحت کردن حوصله اش را نداشتم سرم پایین بود وسیگارم را میکشیدم بدون توجه به حرف هایش گفتم مهریه اش رو هم میخواد قاضی گفت ماهی صد تومن بدم رفتم یه پانسیون هم صحبت کردم ماهی 60 تومن هم اونجا بدم اساسا رو هم قرار شد علی اقا با خاور یکی از رفقاش بیاد ببره کرمانشاه مابه التفاوتش رو از مهریه کم کنیم.خیلی مسخرس نه؟حرفی نزد امدم سر خیابان موتوری ها سرشان را میاوردند جلو وارام باعیما واشاره میفهماندند که اگر موتور میخواهی کافیست فقط سر تکان بدهی .زنگ زدم مریم با ماشین بیاید دنبالم گفتم میرداماد کار دارم باید میرفتم دنبال موبایل هاجرگفت میاید دنبالم توی ماشین که نشستم لام تا کام حرف نزد فقط چند دقیقه به چند دقیقه دماغش را بالا میکشید من هم حرفی نزدم کامران زنگ زد وگفت برنامه کیش درست شده از هفته دیگه باید بریم گفتم صبح پاسپرتم رو تمدید میکنم مشکلی نیست هر وقت بلیط ها رو بگیری رفتیم مریم زیر لب غرغر کرد ونزدیک پاساژ پارک کرد پیاده که شدم گفتم تو برو خونه من امشب حوصله ندارم ،ابرو هایش را برد توی هم وگفت شام درست کردم مسخره، دلم لک زده برات، گفتم امشب اصلا حوصله لاو ندارم بزار باشه برای فردا نمی دونم شایدم پس فردا ماشین را استارت زد و با عصبانیت گفت خیلی مزخرفی من و علاف کردی حالا که هاجر نیست بازم بهونه میگیری جوابش را ندادم لبخند زدم وگفتم مرسی رسوندیم.هنوز از پله های پاساژ بالا نرفته بودم رسول زنگ زدو گفت منصوره حالش بد شده بردنش بیمارستان اگر میتونی برام 200 ،300 تومن پول ردیف کن فکر کنم امشب دیگه بیاد.صدایش پر از استرس بود وشادی ملموسی موج میزد در کلماتش یک لحظه حرصم گرفت مشتم را گره کردم جلوی پله های پاساژ برگشتم تا مریم را صدا کنم که صدای لاستیک ماشنش را سر چهار راه شنیدم که TAKE OF کرد و پیچید سمت چپ. تا سر چهار راه دویدم هوا کمی سرد شده بود گرگ ومیش بود نسیم خنکی میزد توی صورت ادم یک موتوری در حالی که داشت دست راستش را با نفسش گرم میکرد با چشمهایش پرسید ومن تو دلم گفتم یه قندیل بهتر از دو تا قندیله به اولین تاکسی که ارام داشت رد میشد گفتم: دربست؟
+
تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 17:12 نويسنده الف/ک
|
|
|