|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی |
|
|
تصور کن که چشمی می کند یک لحظه جادویت و بازی می کند یک عمر هم با آبرویت نمی دانی که غمگینی ویا احساس بد داری ولی حس می کنی او می گذارد ساده پارویت نگاهش می کنی لبخند می بینی نمی فهمی چرا اینقدر مزحک فرض می کردست هالویت تو شاید خوب یادت نیست آن شب را که با سوزن نوشتی اسم اورا با چه زجری روی بازویت ولی من خوب یادم هست انگاری یکی بودیم تو در اشعار من جاری ومن یک عمر پهلویت هنوزم بعد این مدت تورا در خواب می بینم نگاهم رنگ می گیردلباسم می دهد بویت
+
تاريخ چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:28 نويسنده ام ین کر ی می
|
|
|