تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد

کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی

سلام

مثل همیشه بی حوصلهُ خسته ُعصبی ُ کسی هم نیست برام چایی بریزه و من بشدت مریض شدم تب هم دارم خوابم هم می اید این داستان رو دوست دارم چون من رو یاد داش اکل میندازه شاید هیچ ربطی هم به هم نداشته باشن تو رو خدا اگر اشکال داره بگید ناراحت نمی شم

                                                        @

+ تاريخ شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:59 نويسنده الف/ک

مثل هر روز روي لبه ي پله ي آخر راهرو نشست تا بند كفشهاش روسفت بكنه بند ها رو كه سفت كرد با لنگ رنگ ورو رفته اش روي كفش ها رو برق انداخت خواست بلند بشه كه يك دفعه صداي زري رو شنيد:آقا جون امشب آقا مرتضي با خانوده شون ميان با شما كار دارن تو خونه ميوه نداريم اگر ميشه زودتر بياين...حاجي سرش رو به طرف ايوون چرخوند خواست بگه دختر گيس بريده من تا حالا كي دير كردم كه... اما پشيمون شد سرش رو برگردوند و آروم زير لب گفت استغفرالله بعد لنگش رو گذاشت تو جيب بغل كتش طوري كه چند تا تار قرمز ريش ريش شده از جيبش اويزون شد دستش رو گذاشت رو زانوش وآروم زير لب يه يا علي گفت وبلند شد وبه سمت در حركت كرد ، سه چهار روزي مي شد كه لولاي در جا خورده بود تا به در رسيد تازه يادش افتاد آروم زير لب گفت استغفرالله بازم يادم رفت بعد با زور در و هل داد به جلو و زبونشو كشيد تا در باز بشه در كه باز شد حاجي يه نفس عميق كشيد و آروم سرش رو بلند كرد تا خواست از در بره بيرون  صداي نازكي سر جا نگهش داشت :سلام حاج آقا سرش رو بلند كرد دختري تركه اي با لب هاي نازك ابروهاي پيوست وچشمهاي سياه روبرويش ايستاده بود حاجي چند لحظه توي چشمهاي دختر خيره شد بعد سرش رو گرفت پايين ويك استغفرالله آرام گفت وبعد خيلي سرد سلام كرد دختر بي اعتنا ادامه داد بخشيد حاج آقا من مريم  هستم زري جون هستن قرار بود بريم...حاجي حرفش رو قطع كرد سرش را توي راهرو گرفت و صداش رو تو سينش انداخت وصدا زد زري ،دمه در كارت  دارن .

از وقي زن حاجي مرد، حاجي تنها شد بچه هاش خودشون رو به آب واتيش زدن كه واسش زن بگيرن ولي زير بار نرفت هميشه مي گفت خدا يكي زن يكي، اما اون روز حسي عجيبي داشت انگار كسي منتظرش باشه تمام مدت تصوير چشمهاي سياه دخترجلوي نظرش بود چند دقيقه به يه جا خيره مي شد بعد سرش رو آروم تكون مي داد و زير لب آروم ميگفت استغفرالله بعد بادبزنش را دوباره حركت ميداد هواي حجره اون روز گرم تر بود عرق سرد روي پيشونيش نشسته بود دست كرد از توي جيب كتش كه روي ميخ كناره صندليش آويزون بود لنگش رو در آورد بعد عرق روي پيشونيش رو پاك كرد توي حال خودش بود كه صداي اذان بلند شد دست كرد دوباره توي جيب كتش و تسبيه شاه مقصدش رو در آورد و شروع كرد به ذكر فرستادن اما اون روز اصلا حواسش به هيچ چيز وهيچ كس نبود اصلا نفهميد كي به شاگردش گفت امروز برو مرخصي من زود بايد برم خونه سر راحت برو خونه ما ببين زري چي مي خواد براش جور كن اينو وقتي يادش اومد كه شاگردش رو چند بارصدا زد تا براش چايي بياره ولي خبري ازش نشد به خودش گفت همشون رو فرستادي خونه بخت اين آخري هم كه امشب ميره خودت چي نمي خواي ...تسبيهش رو توي دستاش مچاله كرد آروم زير لب گفت استغفرالله ،لعنت به دل سياه شيطون امروز چه روز نكبتي شده . برعكس، اون روز هيچ كس به حجره اش سر نزد حتي تلفن هم زنگ نخورد انگار همه چيز دست به دست هم داده بود كه حاجي يه خورده به خودش فكر بكنه . بلند شد رفت طرف آينه، آينه حجره كمي تار نشون مي داد اما نه مو هاي جو گندميش رو، نه چروك هاي دور چشمش رو، نه پيشونيه خط افتادش رو. دستي توي مو هاش كشيد آروم زير لب گفت استغفرالله حاجي از توبعيد. نفهميد چند ساعت گذشت به خودش كه اومد افتاد غروب كرده بود وسوز سرد اول زمستون تن آدم رو مور مور ميكرد كركره هارو داد پايين ودر هجره رو بست ادم سرمايي نبود بيشتر از سر عادت كتش رو تنش مي كرد دوباره تسبيهش رو تو ي دستش گرفت اما اين دفعه حال ذكر گفتن نداشت توي راه چند نفري سلام كردند ولي حاجي اصلا حواسش نبود انگار توي گذشته هاي دور چرخ مي خورد خيلي وقت ميشد كه حتي جرعت نكرده بود به گذشته فكر كنه يعني  درست از قبل اينكه به خونه خدا بره. همه كار كرده  بود هر معصيتي رو انجام داده بود اما وقتي قسمت باباش شد كه بره حج زد و باباش مرد وحاجي جاي باباش رفت حج بعد كه اومد سعي كرد خودش رو فراموش كنه اما هميشه حس ميكرد داره بازي ميكنه اون شب اصلا حوصله بازي نداشت  تو حال خودش بود كه يه نفر با صداي تقريبا بلند آواز مي خوند و طلو طلو مي خور د. چقدر اين صحنه به نظرش اشنا اومد لبخندي گوشه لبش نشوند آروم سرش رو تكون داد وزير لب گفت استغفر الله ،همين طور كه داشت كوچه پس كوچه هاي  رو مي گذروند به سقا خونه محل رسيد كنار سقا خونه يه پنجره فولادي درست كرده بودند كه مردم شمع توش روشن مي كردند رفت جلو چند تا شمع نصفه و نيمه داشت سوسو ميزد و نسيم خنكي شعله هاشون رو تكون ميداد چند تا فاتحه خوند وچند تا شمع روشن كرد اشك گوشه چشمش حلقه زد ياد زنش افتاد، ياد باباش، مادرش. يك لحظه چشمها ش رو بست و با خودش گفت اين همه آدم پس نوبت من كي ميرسه بعد سرش رو گرفت طرف آسمون خواست چيزي بگه كه بغضش تركيد ،سرش رو گذاشت رو پنجره فولادي سقا خونه ...

توي راه تسبيهش رو مي چرخوند ولي ذكر نمي گفت به در خونه كه رسيد خواست زنگ بزنه ولي يادش اومد صبح با خودش كليد آورده بود. كليد وچرخوند و در رو به سختي باز كرد راهرو تاريك بود صداي همهمه مي اومد انگار همه بودن يه دفعه يادش افتاد كه دير كرده ولي عجله اي نداشت بره، روي پله ها نشست تسبيهش رو توي جيبش گذاشت لنگش رو در آورد وروي كفشش كشيد ودوباره توي جيبش كردطوري كه چند تار قرمزريش ريش از جيبش بيرون موند ، سرش رو بالا گرفت وبه پشت بوم همسايه خيره شد ياد يكي از خاطره هاي قديميش افتاد لبخند سردي زد و آروم زير لب گفت استغفرالله، وچشمهاش رو واسه هميشه بست

 

+ تاريخ شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:42 نويسنده الف/ک |

زن دست كرد توي كيفش و بعد از كلي اين طرف و اون طرف كردن خرت و پرت هاي توش يه اسكناس دو هزار

تومني در آورد و به پسر داد پسر هنوز مشغول خوندن آهنگ بود و تا دستش را دراز كرد كه از اين طرف ميله ها

پول را بگيرد راننده رد زوي ترمز وكل جمعيت به جلو پرتاپ شدند پسر هم آ هنگش را نيمه كاره تمام كرد وفورا

دستش را برد بهطرف پول زن زير لب گفت مرتيكه گاريچي بعد عينكش را روي چشمش جابجا كرد و رو كرد به پسر

و گفت تو آهنگهاي شاد بلد نيستي هر روز همين آهنگ رو ميزني پسر سري تكون داد و تا در ها باز شد پسر

بدون اينكه حرفي بزنهسريع پياده شد وبه سمت اتوبوس عقبي رفت هوا ابري بود و من اون روز تب كرده بودم ولي

بايد ميرفتم كه ببينمش حتي اگه خودش بگه كه نمي خواد منو ببينه. تو افكارم گيج ميزدم و اتوبوس داشت راه مي

افتاد كه دو تا دختر17/18 ساله با سروصداي زياد و بگو بخند پريدند توي اتوبوس ،بلافاصله دو تا پسر جوون اومدن

بالا .يكي از دخترهاتا اومد يه تكوني بخوره پاش رو گذاشت روي كفش زن كنار دستيش براي يك لحظه خنده اش رو

غورت داد برگشتو معذرت خواهي كرد زن هم اصلا توجهي نكرد فقط يك نگاه كوتاه به پايين انداخت و بعد دوباره

زل زد به ويترين مغازه هاي بيرون دختر هم بلافاصله رو كرد به دوستش و يه نيشخند زد و پشتش را كرد به دو تا

پسري كه همزمان با آنها وارد شده بودند يكي از پسر ها با زيپ كناره كو له پشتي دختر شروع كرد به بازي كردن و

دائما باز وبسته اش ميكرد و دختر هر ازگاهي برميگشت و با لبخند ميگفت نكن زشت پسر هم هي ميگفت يعني

اشتي و دختر فقط سرش را به علامت منفي تكون ميداد و بعد سرش را ميبرد سمت گوش دوستش كه رو برو

يش بود و ريز ريز ميخنديدند دوباره اتو بو س تكون اعصاب خورد كني خورد و توي ايستگاه ايستاد اول دختر ها با

مكس زياد پياده شدند و بعد پسرها كس ديگه اي پياده نشد اتوبوس دور زد و از كنار خيل ماشين هايي كه پشت

ترافيك معطل بودند از توي خط ويژه بهسرعت حركت كرد

و من توي اين فكر بودم كه امروز كدوم روسريش وسر كرده ؟ كدوم مانتو شو ؟ كدوم كفشش رو ؟

..كدوم...كدوم...كدوم @
+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:32 نويسنده الف/ک |

سلام امشب ...هيچي ب ي خيال
دير وقتمنم صبح زود بايد برم سر كار ولي نميدونم اين هذيون لعنتي چرا خر منو ول نميكنه چقدر دلم مي خواست الان ... بازم ب ي خيال

@(داستان جديدم رو بخونيد خواستيد تو قسمت پايين نظر بديد )@

هانيه

- اسم نزار رو بچه خوبيت نداره
- مامان اون فقط يه سالشه...
-فرقي نمي كنه ،تو فاميل خوبيت نداره،بچه كه نيستي بيس سالته ..اين چيزارم من بايد بهت بگم،خودت نمي فهي؟
-مادر من اولا بيست نه هيژده دوما پيش غريبه نمي گم كه تازه دختر خالمونه ها حق اب گل داريم
يه نگاه چپ چپ بهم انداخت از اون نگاهايي كه بچه بودم قند خالي خالي مي خوردم دوباره هانيه رو بغل كردم وبوسش كردم وگفتم تو بايد زن من بشي ، وكيلم؟
خالم نيشش تا بنا گوش باز شده بود تو چشماي هانيه زل زده بود كه هاج وواج نگام مي كرد...
نزديك مدرسه ها بود هانيه مي خواست بره كلاس اول ، توي تمام اين سال ها اينقدر بهم علاقه نشون ميداد كه بعضي وقتا همه رو كلافه ميكرد خاله دو تا كوچه باهامون فاصله داشت و هانيه هر روزش رو تو خونه ما شب ميكرد هم من تك پسر بود م هم اون تك دختر
توي فاميل دختراي ريز و درشت ريخته بود كه به هر كدوم يه لبخند ميزدم بايد فرداش به مامان جواب پس ميدادم آخه اون رو اين چيزا خيلي گير بود ...واسه همين هميشه از دخترا در ميرفتمو هانيه تنها دختري بود كه...
روزي كه باهاش تا دمه در مدرسه رفتم اصلا گريه نكرد خيلي هم خوشحال بود لحظه آخر پريد تو بغلم آروم در گوشم گفت :ميرم درس بخونم دكتر كه شدم بعد ميام زنت ميشم ،تقريبا يه دوسالي ميشد كه از دهنم افتاده بود كه ديگه بهش نگم تازه بعد از كلي جار و جنجالي كه با مامان داشتم، جا خوردم يعني ...اخه اون يه بچه ... زبونم بند اومد،همونطور كه تو بغلم بود خودش و سفت بهم چسبوند بعد لباش رو گذاشت رو لبم و محكم فشار دادوبعد پريد از تو بغلم بيرون ودويد توي شلوغي هي با خودم گفتم بزار بزرگ تر بشه حتما يادش ميره
از اون روز سعي كرد م خودم رو ازش قايم كنم دائم از سر وكله زدن باهاش به بهونه درسام در ميرفتم البته يه حسن داشت اين كه نمره هام بهتر هم شد زياد بي پروا نبودم هميشه از ترس مامان يا شايدم خدا مي ترسيدم چند دقيقه حتي كوتاه تو چشماي يه دختر خيره بشم و هميشه از زنا فراري بودم ولي گاهي وقتاكه بحث زن گر فتن پيش مي اومد من فقط لبخند ميزدم و هانيه چشم غره ميرفت من يه نگاه بش ميكردم و دوباره ميخنديدم...
پونزده سالش كه بود روز تولدم يه حلقه برام خريد آورد توي اتاقم توچشمام نگاه كرد و گفت امين جونم تولدت مبارك دوست دارم الهي صد سال زنده باشي بعد مثل بچگياش پريد تو بغلم اما اين دفعه خيلي سنگين تر شده بود،زل زد تو چشمام لب هاش نزديك كرد به لبم قلبم داشت تند تند ميزد انگشت اشارم و گذاشتم رو لبش و بهش گفتم نداشتيما اشك گوشه چشماش جمع شد موهاي لخت بلند ش رو از روصورتش كنار زدم وگفتم تو چند سالته ؟-شونزده
- من امروز32 سالم شد اينو كه ميفهمي ?
- آره خنگ كه نيستم ولي ...
-اول خوب گوش بده اگر حرف غير منطقي زدم جوابم رو بده باشه
سرشرو تكون داد منم شروع كردم به سرهم كردن يه مشت اراجيف كه هيچ وقت قبولشون نداشتم
تموم كه شد گفت پس لا اقل بزار يه بارواسه آ خرين بار ببوسمت چشمام رو كه بستم گرميه لب هاش روي لبهام احساس كردم انگار تنم گر گرفته بود اون روز تازه بلوغ رو فهميدم...تا چند روز گيج اين اتفاق بودم روزها پشت سر هم ميگذشت و من هانيه رو ميديدم كه روز به روز زيبا تر و بالغ تر ميشه ومن كه روز به روز پير تر...روزي كه دكتراش رو گرفت اومد توي اتاقم و تكيه داد به چهار چوب سرم رو از تو نوشته هام برداشتم و نگاهش كردم ولبخند زدم وگفتم سلام خانوم دكتر امضا ميدي
تو چشمام زل زد وگفت تو چرا زن نميگيري كه از اين تنهايي لعنتي خلاص بشي خنديدم و گفتم چي شده، بازم ...
سرش انداخت پايين و گفت آره هنوزم دوست دارم ولي وقتي تو نمي خواي، نگاش كردم چقدر زيبا تر شده بود خنديدم وگفتم خوب نگام كن يه نويسنده ي درب و داغون كه حتي شاگرداي دانشكده هم ازب بودنش رو به رخش ميكشن چه تناسبي با يه دختر خانوم خشگل دكتر باكلاس داره
اشك توي چشماش جمع شد برگشت تا من اشكاش و نبينم ولي يه لحظه دوباره تو چشمام زل زد و گفت هميشه دوست دارم ولي من مي خوام زندگي كنم بعد آروم به طرفم اومد وباز لبهاش گذاشت روي لبهام وباز...
رفت و در رو هم پشت سرش بست و ديگه هيچ وقت پا شو تو اتاقم نگذاشت
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 1:11 نويسنده الف/ک

سلام چند روز كارم زياد شده وبشدت خسته ام اگر چيزي ننوشتم فقط خستگي دليلش بوده ميدونم كه سر زديد چيز جديدي نديديد وشايد دل خور شديد پس عذر مي خوام ولي اين چند روز ياد يه دوست خيلي عزيز افتادم كه 2 سالي ميشه نديدمش خيلي دلم براش تنگ شده دوست دارم امشب خوابش وببينم آدم خوبي بود حيف ... اين شعر رو باز نويسي كردم با تغييرات فراوان روزي كه اين شعر رو براش خوندم بهم گفت دوست دارم هميشه كامياب باشي
براي همين هميشه مي نوشت كسي كه آرزويش كاميابي توست(...)
@!!!روزمرگي
در جيبهايش گشت با دست هايش
( مردي كه كل زندگي از عشق پر بود )
در جيب هايش گشت ...
آرامش بي پوليش را هي بهم زد.
چندين بليط باطل پاره ،
يك دستمال يادگاري،
چندين كليد رنگ ورو رفنه
يك اسكناس كهنه ي پر چسب...
در جيب هايش گشت با دست هايش
اما نبود انگار.
يك اضطراب ساده ذهنش را بهم ريخت
خم شد كنار جدولي خالي ،
شايد كه اينجا...؟
نه...
نه...
نه...
ها يادش آمد...!!!
آري همين ديشب...
همين ديشب ...
خوشبختي از سوراخ ،
ريز ،
جيب ،
من ،
در رفت.


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:48 نويسنده الف/ک |

سلام
امشب ياد يه عالمه شعر افتادم كه چند تاشو كوتاه مينويسم شايد حالم رو درك كنيد
هيچ وقت ياد نگرفتم افه شاعري بزارم چون هيچ وقت احساس نكردم شعر ميگم بيشتر يه هذيان كليشه شدست پس تورو خدا نگيد ا...مال خودت بود نه...راس ميگي ...؟ولي ...بازم بي خيال
به قول خودم :شايد فقط يك آرزو آن هم بماند
1)بچه ها شوخي شوخي سنگ ميزدند قورباغه هاجدي جدي ميمردند
2)بي چاره اهويي كه صيد پنجه ي شيريست /بيچاره تر شيري كه صيد چشم اهويي
3)تو ميروي به بهشتت رفيق من به جهنم /تويي كه داد زدي سيب را بكن به جهنم
4)با همه ي بي سرو سامانيم /باز به دنبال پريشانيم
5)حواي من برمن مگير اين خودستايي را كه بي شك
تنها تراز من در زمين و آسمانت آدمي نيست
وچند تاي ديگه تمام كتاب هاي غزلم رو چيندم جلوم واونايي كه از حفظم رو ازرو مي خوندم بعد لاي دياز پام 10 اين غزل رو پيدا كردم شايد مال 3سال پيش باشه ولي اون موقع خيلي دوسش داشتم والا ن (امشب) بيشتر
@)آشنا
كاش اين طرف ها آشنايي پرسه ميزد
در كوچه با من رد پايي پرسه ميزد
تنها شدم تنها ترين دلداده اما او
هم پاي هر بي دست وپايي پرسه ميزد
كاش اين طرفها سايه ها ديوانه بودند
با من شبي يك سايه جايي پرسه ميزد
من توي اين شب ها خدا را تازه ديدم
در ذهن من بي شك خدايي پرسه ميزد
شهري درون خاطرات كوچه دار
در كوچه هر شب بي نوايي پرسه ميزد
من عاشقش بودم ولي انكار ميكرد _
_ در كوچه هايي از جدايي پرسه ميزد
حالا كه شب با من نمي خواهد بماند
كاش اين طرف ها آشنايي پرسه ميزد
@مين
همين يادش بخير اون روزا شايد يكم ادعاي شاعريمون ميشد ولي كلك وپرمون رو اين روزگار وآدماش ريختند
واين شعروكه اين پايين مي خونيد واسه نجمه زارع خدا بيا مرزه كه هر روز زمزمه ميكنم اونقدر احساس داره كه نشده يه بار تا اخر بخونم و ...بي خيال لذتش رو ببريد
راستي منتظر يه كار جديدم باشيد دارم روش كار ميكنم خوب غزلي ميشه آقا خوب!!!!!!!!!!!!!
يا حق @
غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود
می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود
تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود
باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود
گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود
نجمه زارع
+ تاريخ سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:0 نويسنده الف/ک |

اصلا كي گفته من شاعرم يا داستان نويسم من فقط مرض خود آزاري دارم با چاشني احساس يه كي منو از برق بكش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!@ولسه اين پست تو قسمت داستان هذيون بگيد

اين مرد پريشان غم بسيار ندارد

تب دارد و يك كهنه ي نم دار ندارد

عمري سپري كرده شبش را به فلاكت

امروز ولي طاقت تكرار ندارد

مي خواهد از اين گوشه ي دنيا بنويسد

جايي كه كسي جرات انكار ندارد

بايد بنويسد كه كسي سخت شكستش

يك بيوه زني خسته كه آزار ندارد!!!

اين درد غريبيست شب و ...غصه و...يك مرد

يك پاكت سيگار كه سيگار ندارد
.
.
.
بايد همه از عشق بگوييم و بدانيم

اشعار پر از درد خريدار ندارد

بايد بزنم بشكنم اين آينه ها را

اين آينه هم مثل خودم يار ندارد
+ تاريخ شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:25 نويسنده الف/ک

گوشه گاراژدرست كنار لونه كفترهاي اميرعشقي يه مغازه دو در سه هست كه از دور فقط يه بنر ميبيني كه روش نوشته صبا باطري اويل به خاطر كفترهاي امير عشقي مي رفتم ته گاراژ گاهي طالب رو مي ديدم كه ويالون زردش رو داره كوك ميكنه چند بار ازش پرسيدم كه خودت ميزني واون فقط يه لبخند رنگ ورو رفته تحويلم داد زياد ازش خوشم نمي اومد زوركي بهش سلام ميكردم اونم يكي درميون تااون روز شب قبلش زياد خوب نبود صبح حالم گرفته بود رفتم كنار قفس كفترا وايسادم تا ميتي بياد آخه كليداي گاراژ دست اون بود هميشه خدا خنگ فكر كنم عمرا اين بشهرآدم بشه هميشه دلخور بودم از اين كه چراحاجي كليداي كارگاه داده دست اون.تو حال خودم بودم ساعت نزديك هشت بود، نمي دونم چارمين سيگارم بود كه ميكشيدم يا پنجمي اون روز حال گرفتن آمار سيگارامو نداشتم خير سرم ميخوام تركش كنم كبوترا هي بغ بغو ميكردندانگار از من خوششون نمي اومد چند تاشون دونه مي خوردن چنتا شون انگار خواب بودن دو تا شون يه گوشه بغل هم كزكرده بودن يه دفعه صداي طالب و پشت سرم شنيدم اول صبح چه جوري سيگار مي كشي يه نگاه عاقل اندر صفيح بهش انداختم آروم سلام كردم كركره رو داد بالا در و باز كرد و رفت تودوباره صداش اومد: بيا يه چايي بزار يه صبونه بزنيم دوست داشتم برم ولي اصلا حوصله نداشتم يواشكي انداختم از اونطرف قفس كبوترا برم كه اومد بيرون پس كجا ميري؟ بياديگه،هنوز ميتي پرفوسور نيومده سيگارو زير پام انداختم وبا تمام قدرتم لهش كردم يه كم دلم واسه فيلترش سوخت مي خواستم كله ميتي و بندازم زير پام اين جوري لهش كنم يه بار نشد سر وقت بياد دوست داشتم تنها باشم با خودم گفتم ميرم صوبونه رومخورم بعدش ميتي مياد بي خيال... رفتم تو مغازه خيلي درهم وبر هم بود و خيلي شلوغ اگه واسه دفعه مي يومدي تو فكر ميكردي دزد زده به مغازه تواون اوضاع چشم خورد به ويالون زرد طالب كه رو ديوار اويزون بود رنگ زرد با اون لكه هاي سياه روش اصلا هم خوني نداشت طالب اومد تو من يه سيگار ديگه ورشن كرده بودم دودش با فشار طرفش فوت كردم دوباره از اون لبخنداي مسخرش تحويلم داد وگفت چرا مي كشي مگه چي داره، شونه هام رو بالا انداختم وگفتم نميدونم لامصب كرم ديگه مي خوام تركش كنم نميشه جون طالب يه روزي از دودشم حالم بهم مي خورد ولي الان نمي تونم بزارم كنارسيگار مرخصي داره ولي ترخيصي نداره چند ثانيه روم زوم كرد وگفت اون چايي رو از تو كشو اولي بهم بده ...
چاييش كه تموم شد دستاشو به لباس كارش كشيد وچند بار اين رو اون رو كرد يه دفتر از زير ميز كارش در آورد رو ميز پهن كرد ويالونش وبرداشت با اون چوبش چند بار روش كشيد يه صداي جيغ وويقي ازش در اومد كه گوشم سوت كشيد بعد شروع كرد به زدن ،يه خورده كه زد تازه صداش واضح شدداشت الهه ناز و ميزد زل زدم تو چشماش اشك تو چشمش يه باريكه شده بود منم آروم زمزمه ميكردم "گر دل من نياسود ازگناه تو بود..."دلم گرفنه بود احساس خفگي داشتم يه سيگار روشن كردم...
از مغازه طالب كه اومدم بيرون يه بغض غريب تو گلوم بودميتي داشت تازه مي اومد توگاراژ رفتم كنارلونه كفترا هنوز اون دو تا كفترهنور كنارهم كز كرده بودن نمي دونم ولي يه حسي بهم مي گفت اون كه سرش وگذاشته رو بالهاي اون يكي مادست چقدر هوا گرم بود دلم مي خواست كنار دريا باشم ...
+ تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:52 نويسنده الف/ک |

مثل هميشه مادر داشت ظرف هارو مي شست مي دونستم اگه يه دفعه بپرم جلوش حتما ناراحت ميشه يه فشي بدو بيراهي نفريني چيزي ميگه چند دقيقه يه گوشه وايسادم و آروم نگاهش كردم،دير وقت بود مسعود براي امتحان كنكور مثلا رفته بود پارك درس بخونه، معين هم خواب بود منم مثل هميشه داشتم مي نوشتم يه دفعه ياد مامان افتادم آخه فردا روز مادر بود قميشي گوش ميدادم يه صداي ريز از اتاقم مي اومد زياد واضح نبود ولي انگار مامان هم داشت همون وزمزمه ميكرد"اين روزا دنيا واسه من از خونمون كوچيكتره ..."تاحالا نديده بودم مامان سياوش گوش بده خندم گرفت لبخند زدم بازم نگاش كردم چقدر پير تر شده چه قدرشكسته شده چقدرخستس. ظرف ها داشت تموم ميشد يواشكي خزيدم تو اتاقم چند دقيقه نگذشته بود كه مامان تو ليوانم كه عكس گوسفند روش ،چايي برام ريخته بود يه نگاه به مانيتور انداخت وگفت بازم داري چرت وپرت مي نويسي پاشو بروبخواب مگه فردا نميري سركار- من فقط سكوت كرده بودم و لبخند ميزدم-نكنه باز تو اينترنتي –چند تا نفس كوتاه كشيد –بازم كه بوي سيگار مياد مگه نگفتم تو خونه ازاين ...نخور،سرخ شدم لبخندم محوشد،يه نگاه كوتاه بهم انداخت وگفت :دوباره موهات و بستي خري ديگه هر چي بهت مي گم نمي فهمي دو روز ديگه اين چارتا تارم ميريزه اون وقت هيچ خري نگات نميكنه گفتم حالا مگه قرار يه خري نگام كنه لب هاش چروك انداخت ورفت بيرون بلند گفت بسه ديگه خاموش كن. دوباره خيره شدم به مانيتور به نوشتنم ادامه دادم. نمي دونم چقدر گذشت چاييم يخ شده بود يك دفعه يادم افتاد، چشمم خورد به گوسفند روي ليوان كه داشت مي خنديد با خودم گفتم آخه گوسفند چرا نگفتي روزت مبارك.رفتم تو حال ديدم يواش يواش نفس ميكشه چه قدر معصوم شده بود آروم گونشو بوسيدم دوباره برگشتم تو اتاق گوسفند روي ليوان داشت مي خنديد به خودم گفتم حتما فردا براش يه عطر خوب ميخرم –ميدونم امسالم نمي گيرم مثل هر سال-ساعت و كوك كردم واسه نماز دراز كشيدم ياد پدر افتادم يه كوچولو اشك گوشه ي چشمم نشست اما زود چشمام و بستم تودلم گفتم حتما فردا بهش ميگم دوست دارم...
+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:48 نويسنده الف/ک |

با آنكه قدر آسمان از من گلايه دارد
با آنكه قدر كهكشان از من توقع دارد
با آنكه هميشه از نوشتنم خوشش نمي آيد اما
به اندازه تما م روز زندگيم در كنارم بوده وبي دريغ (بر عكس خيلي ها!!!)
دوستم دارد
دوست دارم مامان قدر 7 در يا7 آسمون يه دنيا
كه تو دنيا واسه من يه دونه اي
.
.
.
هر چند الان يه آدم از خود رازي نفهم اعصابمو خورد كرد ولي بازم باعث نشد تبريك و نگم
راستي روز زن هم به همه اجناس مونث تبريك ميگويم اعم از:دختر بچه ها /دختر خانوم ها/خانوم هاو...
اين پست مو زياد جدي نگيريد راستي بايد به بعضي ها تو بچه گي شير سگ ميدادن تا وقتي بزرگ شدن لا اقل يه كم وفا دار باشن نه!!!!!!
امشب حالم خوب نيست بهتر زود برم چون ميترسم چيزي بنويسم به كسي بر بخوره
باي تا هاي
+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:2 نويسنده الف/ک


حتي نمي توني تصور كني كه چه قدر خوشگله،...لعنت به اين غريزه لعنت ...هميشه واسم دردسر درست كرده

هميشه...نمي دوني چقدر سخته هر روز بكوبي بري ولي عصر از اون شلوغي با مصيبت رد بشي بري تو كوچه پس كوچه هاولي فقط بعضي وقتا بتوني ببينيش.نه، كسي حرف منو نمي فهمه آخه شما ها كه تا حا لا ...اين كه

مي گن عشق مال بچه گربست يعني چي ؟وقتي احساس تنها يي مي كنم هر جاي شهر كه باشم دوست دارم

برم ولي عصر،مي دوني وقتي دلت پيش كسي گير مي كنه كور ميشي كر ميشي اصلا فكر نمي كني بهت مي

خوره ،نمي خوره ، اصلا شايد به قول مامان هنوزم دهنم بوي شير مي ده .ولي نه، چند باري چشم تو چشم

شديم احساس مي كنم دوست داره يه بار شهامت به خرج بدم و برم طرفش...من حس ميكنم ما مي تونيم

...شايد ما از يه طبقه نباشيم ولي دلامون...نمي دونم به خدا نمي دونم... گيجم ...مي ترسم ...تا حالا اين حس

و نداشتم ، وا سم عجيب...جديد...فقط...فقط يه چيز كوچولو آزارم مي ده ...چه طوري بگم حس ميكنم ازم مي

ترسه يعني وقتي منو ميبينه بي تابي ميكنه اما وقتي بهش زل كه ميزنم ميشناستم آروم ميشه حس ميكنم مي

خنده خودم فكر مي كنم همه ي اينا به خاطر اين سيبيلاي ضايعم، خوب نمي تونم بزنمش يعني مي دوني نمي

شه ...خوب شايد يه خورده جواد باشه ولي بهم مي ياد...بايد ببيني تا باورت بشه. ديروز دلم گرفته بود رفت نزديك

خونشون ، داشت يه چيزي رو زمزمه مي كرد يه آواز اشنا حس مي كنم كه هر وقت دلش گرفتس اين آهنگ و

زمزمه ميكنه اشك توي چشمام جمع شده بود يادمادرم افتادم كه پارسال رفت زير ماشين هيچ وقت نگاه آخرش

يادم نمي ره از دهنش خون مي اومد همونطوري زل زده بود به من نمي دونم چرا هر وقت اين آهنگ مي خونه ياد

اين ماجرا مي افتم پنجره اتاقش ميله داره يه طوري پشت اين پنجره چمبا طمه ميزنه كه وقتي ميبينمش دلم كباب

ميشه شايد اون منتظر من كه از توي اون زندون نجاتش بدم حتي نمي توني تصور كني كه چقدر خوشگله...

احساس ميكنم به اندازه تمام طول عمرم الان شهامت دارم ...نمي ترسم ،هيچ كس نمي تونه جلومو بگيره تا حالا

اين قدر بهش نزديك نبودم ...

دوست دارم رو سرش دست بكشم...

-صداي چي بود ؟...

-چيزي نيست...تموم شد.

-چي تموم شد؟تو اون اتاق داري چي كار ميكني؟ پنجره چرا با...ز...ه اين اينجا چي كار ميكنه؟...معلوم چه غلطي داري ميكني؟

-مامان به خدا 3 ماه دنبالشم هي مياد دورو بر خونه به هواي قناريم ،ديگه نمي خواستم مثل قبلي اين يكي رو هم بخورن

-نگاكن، اتاق و به گند كشيدي

خون از دهان گربه بيرون مي اومد مظلومانه به قناري زل زده بود...
+ تاريخ سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:9 نويسنده الف/ک |

امشب ازاون شباست ولي راستشو بگم به قول يه دوست تو كي داغون نيستي (هيچ وقت)تو دايرتاامعارف من نهايت داغون بودن يعني خوندن شعراي محمد سعيد ميرزايي اين شعرش وكه حفظم راستي عذاب بدترين از اين ؟كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد
چه مي كني اگر اورا كه خواستي يك عمر/ براحتي كسي از راه ناگهان برسد
اين شعر و تقديم ميكنم به همه داغوناي عالم

و شير و ا شد خون مثل آب شرشر كرد

و خون اتاق تو را تا به نيمه ا ش، پر كرد

به روي تخت فلزي تو خواب مي ديدي

كه چال قبر تو را سايه ي كسي پر كرد

كسي كه در شب اكنون آن سوي دنيا

تو را و خواب تو را اين چنين تصور كرد

كسي كه در آن سوي در صندلي گذاشته بود

و مادرت در زد، قفل بود، غرغر كرد

دو هفته است كه خوابيده آه ...ديرم شد

هميشه نان مرا اين جنازه آجر كرد

درون چاله ي يخچال سركشيد، پدر

گرسنگي پدرت را هميشه دلخور كرد

سر بريده تو؟- نه، پدر حواس نداشت


پدر نديد، پدر خواب رفت ،خرخركرد

پدر كه واقعا از دشمنان سختت بود

و مادري كه به دلسوزي ات تظاهر كرد

و آمبولانس بنفشي به بردنت آمد

و در كه واشد، خون مثل آب،شرشر كرد

يا علي...
+ تاريخ دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 21:51 نويسنده الف/ک |

- حاضرم شرط ببندم مي افته.
پسر در حالي كه دست ها يش را كامل به دو طرف باز كرده بود روي نرده هاي نسبتا بلند حياط مدرسه كه براي حفاظت فضاي سبز كشيده شده بود با احتياط و آرام راه مي رفت قدم ها يش را با دقت برميداشت ...
-امكان نداره ،مطمئنم مي افته شما ديگه چرا كاملا واضحه حداقل ده متر ديگه مونده،لرزش دستاش وببين... نيگا كن نيگا كن چه جوري اين ور وانور مي شه بعيد ميدونم بتونه كه...
-حالا نمي شه كاري براش كرد اين رو اقاي منصوري گفت وآرام به سمت پنجره رفت وچايي اش را هورت كشيد
-نه، كاري از دست ما بر نمياد امتحانات نهايي سر برگ ها هم كنده ميشن
دفتر دار از بالاي عينك نگاهي به آقاي مجاور كرد كه گوشه اي آرام ايستاده بود ومتفكرانه پسر را نگاه ميكرد آقا شما تو دايره امتحانات يه آشنا داشتيد كه...
آقاي مجاور اصلا برنگشت همانطور كه چايي مي خورد آرام گفت نه ،نميشه
اقاي ابوالحسني كنار سماور داشت براي خودش واقاي مدير چايي مي ريخت وزير چشمي بيرون را مي پاييد اقا اين بچه ذاتش خرابه نيگاه كنيد هر كي بود تا الان افتاده بود
آقاي منصوري با حالتي عصبي از پنجره فاصله گرفت وگفت آقا چه ربطي به ذات داره خوب حتما تمرين كرده.
اقاي شريف دهمين قندش وبرداشت انداخت گوشه لپش وبا لحني مسخره گفت ولي من مي گم مي افته خيلي مونده ،كند عمل مي كنه من خودم بچه كه بودم از اين كارا زياد مي كردم اين نمي تونه
دفتر دارعينكش را ازروي چشمش برداشت فنجان چاي را برداشت وآرام فوت كرد وگفت حيف، حيف از اين همه شور انرژي اگر اين دفعه بي افته فكر نكنم ديگه برگرده پسر با ادبيه شايد يكم شيتون باشه ولي هر دفعه من ومي بينه كلي احوال پرسي مي كنه
اي آقا اين كه دليل نمي شه آقاي ابوالحسني ليوان چاي رو روي ميز مدير گذاشت سرش را تكان تكان داد و رو به آقاي منصوري كرد و گفت اوضاع شيميش چه طور بوده مي افته؟
نمي دونم ميگه خوب داده ولي بعيد مي دونم نمره هاي اين اواخرش كه چنگي به دل نمي زد .
-پس اينم مي افته بعد با خنده رو به جمع كرد وگفت شد8 تا
دفتر دار با تعجب گفت چرا 8 تا
-اقاي ابوالحسني در حالي ليوان داغ را يك هورت كوچك كشيد اشاره به حياط كرد وگفت اگر اون هفتا رو نيفته اين وصد در صد مي افته
ناظم بلند شد به طرف پنجره رفت وكنار آقاي مجاور ايستاد دستش رو از پشت غلاب كرد وسرش رابه گوش آقاي مجاور نزديك كرد وگفت حميد حالا واقعا نمي شه، تو كه اوضاع اين پسر وميدوني، يه كاري واسش بكن
-نه بابا ، حالا ما يه قوپي اومديم اون يارو كاره اي نيست تو كه من وميشناسي تازه،هنوز كه نيفتاده درس منو كه مطمئن نمي افته ولي ... چي بگم خودشم مقصر
-مدير آرام در رو باز كرد و به سمت ميكروفن رفت وبا دلخوري رو كرد به طرف آقاي ناظم شما اينجاييد واين اوضاع به راه افتاده اين پسره مدرس رو گذاشته رو سرش از شما بعيد
-ناظم دست پاچه شد چايي را نيم خورد روي ميز گذاشت وسمت ميكروفن دويد وگفت همين الان داشتم...
-خوب باشه خودم صداش مي كنم
فقط دو قدم ديگه مونده بود كه به اخر برسه كه صداي مدير آرامشش رو بهم زد عسگري بيا پايين،خجالت نمي كشي ،بيا پايين
پسر حول شد وافتاد وسط فضا ي سبز صداي خنده بچه ها بلند شد
اقاي ابوالحسني خنده اي مسخره كرد وگفت ديديد افتاد بعد چايي داغ رو هورت كشيد

+ تاريخ پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 0:2 نويسنده الف/ک |

مثل بچه ها شده ام هي مشق مي نوسم وپاك مي كنم
هي شعر مي نويسم خط مي زنم
هي فكر مي كنم به خودم فحش مي دهم
مثل بچه ها شده ام "فكر كن"من! بچه گي !
بغض مي كنم چه بي دليل:
مادر/ هشت كتاب من كجاست
ومادرم كه اخم مي كند :شلخته!
روي ميز پر شده
برگ هاي جريمه/دست نوشته هاي خط خطي/دفتر معين*/دسته چك
دوباره داد ميزنم
مادر/ پس كجاست هشت كتاب من
جوابي نمي دهد
كلافه مي شوم
فشار ميدهم شقيقه هام را
سمت اتاق مادرم مي دوم /كلافه
مادرم نشسته روي تخت
اشك گوشه ي نگاه ساكتش نشسته
هشت كتاب تو دست هاش
روشني/من/گل /اب
MIN @@@
*دفتر معين تو حسابداري كاربرد داره شايد بعضيا ندونن
+ تاريخ سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:26 نويسنده الف/ک |

نمي دونم فيلم گاهي به آسمان نگاه كن را ديديد يا نه ولي جزء معدو د فيلم هايي كه من دوستشون دارم هانيه توصلي با اون تيپ با نمكش رضا كيانيان با اون گيريم عجيب غريبش و...راجع به مرگ اظراعيل وجبهه و ايناست ولي يه شعر توش هست كه اين اون چيزيه كه من عا شقشم :
بايد اعتراف كنم
من هم گاهي به اسمان نگاه كرده ام
و به ستاره ها زل زده ام
اما نه به همه انها
تنها به انها يي كه شبيه ترند به
چشم هاي تو
+ تاريخ سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 19:46 نويسنده الف/ک |

سلام بابت اشتباهات املايي معذرت مي خوام اين مشكل مال دوران كودكيست غرضي در كار نيست(نقطه)در

قسمت نظرات يه مشكل دارم كه وبلاگم هر چيزي رو تعييد ميكنه(نقطه)من مشكلي ندارم شما هم بهش محل

ندين حالش گرفته شه بازم يه شعر از نجمه زارع شعراي خودم و فعلا نمي گزارم تا حسرت بكشين شوخي كردم

منتظر يه شاه كار ازم باشين ممنون(نقطه) ديگه اينكه به وبلاگتون بيشتر برسين نه اون طوري كه به اونايي كه
ميگين دوسشون دارين ولي ن داري ن
min@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد

هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل

گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد

خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس

دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

+ تاريخ یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 20:54 نويسنده الف/ک |

هرگز هيچ حسرتي در دنيا اين چنين يک جا جمع نمي شود که در اين سه واژه کوتاه : او ـ دوستم ـ ندارد...

+ تاريخ شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:17 نويسنده الف/ک


اين روز ها حوصله براي شعر ندارم اما دلم نمي ياد اگركسي به من سر زد دست خالي برگرده يه شعر ديگه از نجمه زارع كه خيلي با حال وهواي من جور

بي تو انديشيده‌ام كمتر به خيلي چيزها

مي‌شوم بي‌اعتنا ديگر به خيلي چيزها

تا چه پيش آيد براي من نمي‌دانم هنوز

دوري از تو مي‌شود منجر به خيلي چيزها

غير معمولي است رفتار من و شك كرده است

ـ چند روزي مي‌شود ـ مادر به خيلي چيزها

عكس‌هايت، نامه‌هايت، خاطرات كهنه‌ات

مي‌زنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها

هيچ حرفي نيست دارم كم‌كم عادت مي‌كنم

من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها

مي‌روم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ...

بعد من اما تو راحت‌تر به خيلي چيزها
min@
+ تاريخ جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:8 نويسنده الف/ک |