|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی |
|
|
سلام شرمنده از اینکه یه کم سرم شلوغه این روزا در به در دنبال خونه
ام یه کم حال ندارم یه کم حالم از این روزگار بهم میخوره یه کم هم ...بی
خیال داشتم تو ورق پاره های چک نویسام خاطره هام رو گرد گیری
میکردم این عتیقه رو پیدا کردم اون روزا خیلی دوسش داشتم شاید بشه
حدس زد مال کیه شعر جدید ندارم حرف تازه ندارم راستی اهنگ وبلاگم
رو هم تازه شنیدم خدایی خیلی زیخ گیل بود نه ؟واسه همین پاکش کردم گل باشین
شرمنده ام که نماندی
سال هزار وسيصد وهشتاد مُردم
وقتي جواب رد به من مي داد مُردم
دربيت هاي من همين ديروزرخ داد
آن شب نگاه او به من افتاد مُردم
يك اتفاق ساده اما اصل موضوع
تا گيسوان لَخت او رخ داد مُردم
من زنده بودم لا اقل تاآن سه شنبه
دستش به دست ديگري ميداد مُردم
معتاد چشمانش شدم آخرسرش هم
او ناز باقي ماند و من معتاد مُردم
+
تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 21:38 نويسنده ام ین کر ی می
|
بعید نیست نمانی
اين روزها گاهي تبسم مي كنم بعدش...
يك لحظه چشمت را تجسم مي كنم بعدش...
شايد برايت باورش سخت است اما
من دردهايم را كمي گم مي كنم بعدش.
حرفي ندارم با خودت بردار عكست را
اين قلب را انبوه هيزم مي كنم بعدش...
سارا ي من داراييت هرگز نبودم
داراييم را وقف مردم مي كنم بعدش...
من مثل موجم طاقت ساحل ندارم
مانند دريا هي تلاطم مي كنم بعدش...
@
گفتم كه دستت بوي زنبق مي دهد بانو
گفتي به دستانت ترحم مي كنم ،بعدش؟
+
تاريخ سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:22 نويسنده ام ین کر ی می
|
روزي روزگاري غم… تمام درد من اين سالها از بي بهاري بود
دليل شعرهايم اندكي چشم انتظاري بود
خودم هم خوب فهميدم كسي باور نخواهد كرد
نبود از اولش ياري ولي اي كاش ياري بود
اتاقم را نمي خواهم ،مرا شاعر نمي خواهد
ومادر خوب فهميده غمم از بي قراري بود
چرا امشب نمي آيي به خوابم پس چراهرشب ن ِ...
نگاهت ،حرف هايت ،خاطراتت،زخم كاري بود
خودم كردم كه لعنت بر…چرا اشكم نمي آيد…
ولي حس ميكنم اين حرف ها از شرمساري بود
+
تاريخ جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:26 نويسنده ام ین کر ی می
|
شب بود صداي همه را باد برده بود يك گوشه كنج اتا قش 2ساعت است دارد به چشمهاي تو فكر ميكند اين تازه اول يك اتفاق بود مردي شبيه سرسر ها هي فكر ميكند به تو به تو كه سالها با دلش بازي كردي @@@@@@@ صبح توي رختخواب خواب ديدهام تو را همين چند دقيقه پيش بالش تمام خيس اشك شد جنس چشماي تو شبيه شيشه است ولي دلت.... @@@@@@@@@@ غروب ... توي ازدحام مردمي كه ميروند خسته سمت ايستگاه يك نفر تمام روز را نشسته روي صندلي كه تو بيايي و دوباره اتفاق سال قبل نه بايد از شروع قصه دل نميسپرد ولي سپرده سالها دل به يك خيال
+
تاريخ جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:23 نويسنده ام ین کر ی می
|
|
|