|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی |
|
|
سلام قالبم و برای این عوض کردم که خیر سرمون تولدمون نزدیک ولی نه هیچ کس به همین اندازه که روز ها به رسیدن فکر نکنم فهمیده باشین خونه عوض شد اتاق جدید شد من همون...یی که بودم هستم فعلا خبری از شعر نیست به مناسبت تولدم اینداستان رو نوشتم که تقدیم میکنم به مامانم
يك هفته اي مي شد درد امانش را بريده بود تمام انگشتهاي دستش را با دندان زخم كرده بود وحتي لبهايش را، گاهي ملافه را به دندان مي گرفت ولي هيچ وقت صدايش را بلند نكرده بود ... پرستار كه آمد داخل اتاق رن داشت از پنجره بيرون را نگاه مي كرد عرق سردي روي پيشانيش بود گاهي يك قطره وسعت صورت زن را طي ميكرد و از كنار شقيقه اش به پايين مي غلتيد اما زن همچنان ساكت بود دهانش بسته بود ولي معلوم بود دندان هايش را به هم فشار ميدهد ديگر پرستار بالاي سرش رسيده بود رويش را برگرداند تا به پرستار لبخند بزند(( حال خانوم خوشگل ما چه طوره ؟))زن ناي حرف زدن نداشت آرام چشمهايش را باز بسته كرد مي خواست بگويد خوبم ممنون شما چطوري اما نتوانست پرستار خودش جواب خودش راداد(( منم خوبم شوهرمم خوبه بچه هامم خوبن اما الان بايد ببينيم شما دو تا چه طورين)) زن خجالت كشيد سرش را پايين انداخت ولبش را آرام گاز گرفت(( امروز دكتر خطيبي با دكتر رحماني قرار بيان بالا سرت عكساتم ببينن اگر خدا بخواد امروز يا فردا عملت كنن)) زن توجهي نكرد رويش را برگرداند به طرف پنجره پرستار داشت حرف ميزد اما او توجهي نمي كرد حتي نفهميد كه او كي رفت ودوباره برگشت احساس عجيبي داشت انگار توي گلويش هسته هلو گير كرده بود هميشه از هلو بدش مي امد، به دور ترين نقطه منظره خيره شده بود و چيزي زير لب زمزمزه مي كرد شايد يك آهنگ قديمي كه روزي در يك رستوران شنيده بود كه يك دفعه درد شديدي توي پهلو وسمت چپ دلش تمام آرامشش را بهم زد چشمهايش داشت از حدقه ميزد بيرون ولي ناي داد زدن نداشت صورتش را جمع كرد دور چشمهايش چروك افتاد ه بود بيشتر از جاهاي ديگر صورتش لب پايينش را بي حال گاز گرفت وبا دستهايش ملافه هاي كنار تخت را توي مشتش گرفت و فشار داد ناله ضعيفي كرد چند قطره اشك از گوشه چشمهاي بسته اش بيرون امد پرستار يك ان متوجه شد حول كرد دست زن را تو دستهايش كرفت سرش را به سمت در اتاق برگرداند و با تمام توان داد زد يكي بياد به داد اين برسه داره از درد ميميره زن فكر كرد اگر الان مردش بود شايد مي توانست آرامش كند بعد فكر كرده بود نه!او هيچ وقت نتوانسته بود آرامش كند هنوز جاي كمربندي را كه دوهفته قبل خورده بود رو روي تنش احساس ميكرد دردش خيلي بيشتر از درد ...چقدر دلش براي خودش مي سوخت فكر كرد اگر شوهر خواهرش زندان نبود و خواهرش مجبور نبود بچه ها را براي ملاقات ببرد حتما او الان پيشش بود... ساعت نزديك 6 غروب بود حوصله اش سر رفته بود چشمهايش را به بيرون دوخته بودو زمزمه ميكرد و چشم از سرو ناز تو حياط بيمارستان بر نمي داشت درد داشت ولي زمزمه اش را نيمه كاره قطع نكرد ملافه را توي مشتش گرفته بود و به سمت شكمش مي كشيدبعد چشمش را به شكمش دوخت و آرام گفت اينقدر بي تابي نكن بچه هيچ خبري نيست هيچ كسي هم منتظر تو نيست الا من بعد فكر كرده بود حتي خودش هم ... ساعت نزديك 12 نيمه شب بود اتاق تاريك بود چند دقيقه مي شد كه خوابيده بود ان هم به زور امپول و قرص كه يك دفعه دوباره درد هميشه گي سراغش امد ديگر حتي پاهايش را حس نمي كرد نفس هايش بريده بريده شد به زور نفس مي كشيد مي خواست داد بزند اما نمي شد انگار بختك رويش افتاده بود فكر كرد(( مادرش راست مي گفته بختك وجود داره الان هم اومده سراغش تا اون و ببره)) لبش را محكم گاز گرفته بود با تمام توانش گاز ميگرفت اينقدر محكم اين كار را كرد كه يك باريكه خون از جاي دندان نيشش درست از كنار لبش به پايين غلتيد اما خودش چيزي حس نكرد سرش سنگين شده بود چشمهايش تار مي ديد ياد مادرش افتاد فكر كرد بهتر است ايت ال كرسي بخواند اما هر چه فكر كرد يادش نيامد مجبور شد همان اهنگ قديمي تو رستوران را بخواند سرش را مدام عقب جلو ميبرد خواست تكان بخورد اما نتوانسته بود فكر الان كاملا نيم خيز شده اما اصلا اين طور نشده بود دوباره دراز كشيد و سرش را تكان تكان داد از زور خستگي و درد خوابش برد يعني فكر كرد كه خوابش برده تمام تنش عرق كرده بود صورتش خيس عرق بود فكر كرد خواب مي بيند اما نمي ديد نفس كشيدن برايش سخت شده بود فكر كرد چقدر دير به دير نفس ميكشد، شايد مرده بود ولي نمرده بود صورتش سياه شده بود ديگر حتي توان اينكه سرش را تكان دهد نداشت ... ساعت نزديك 7 صبح بود اصلا نفهميده بود چه طوري زمان گذشت يك لحظه فكر كرد دوباره نمازش قضا شد انگار عادي شده بود چشمش را آرام باز كرد تا چشمش به شكمش افتاد احساس درد كرد يعني فكر كرد كه درد دارد اما نداشت دستي آرام به شكمش كشيد و لبخند سردي گوشه لبش نشاند به خودش كه امد دكتر بالاي سرش بود و پرونده اش را ورق ميزد هر صفحه اي كه ورق ميزد نگاهي به سر تا پاي زن مي انداخت زن خجالت كشيد دستش را روي شكمش گذاشت و ابرو هايش را توي هم فرو برد كه دكتر سكوت اتاق را بهم زد اين چرا هنوز عمل نشده پرستار دست پاچه پريد وسط حرفش دكتر خطيبي گفتن بايد سزارين بشه ولي خودش ميگه نه شوهرشم كه هنوز نيومده دكتر سرش را از روي پرونده بلند كرد و گفت خانم اصلا وضعيت خوبي نداريد نه خودتون نه بچه وضعيت براي شما خطر ناك ترم هست زن آرام و بي حال سرش را بلند كرد و گفت ديگه نميتونم هر كاري ميخواين بكنين هر جارو بگين خودم امضا ميكنم فقط خلاصم كنين اشك توي چشمهاي پر ستار جمع شده بود دكتر لبخند زد و گفت يكم ديگه صبر كن درست ميشه بعد از اتاق بيرون رفت ساعت نزديك 8 بود زن روي تخت داخل راهرو به سمت اتاق عمل در حركت بود بيشتر از هميشه عرق كرده بود موهاي كنار شقيقه اش به صورتش چسبيده بود آرام آرام صداها بم تر ميشد و تصوير ها وضوحشان كم ميشد تا ... ساعت نزديك 2 بعد از ظهر بود زن آرام چشم هايش را باز كرد مرد روبرويش نشسته بود فكر كرد خواب ميبيند اما انگار خودش بود داشت نگاهش ميكرد، نه زل زده بود توي چشمهاي زن چون وقتي ديد چشمهايش باز شد لبخند ي روي لبش نشاند و شروع به حرف زدن كرد زن فكر كرد حتما دارد از گرفتاريهايش مي گويد از سختي كارش مثل هميشه خواست حرفي بزند شايد مثلا گلايه اي اما نشد يعني فكر كرد كه نمي تواند خواست لبخند بزند اما نمي دانست براي چه سرش هنوز گيج ميرفت آرام صورتش را به سمت پنجره برگرداند نمي دانست اين بار منتظر كيست اما احساس ميكرد يكي بايد بيايد چشمهايش را آرام بست چقدر خسته و تنها بود
+
تاريخ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:38 نويسنده ام ین کر ی می
|
سلام خوب اول عيدتون مبارك نيمه شعبان ديگه خدا كنه هرچي آرزو داريم به قدر ليا قتمون خدا براورده كنه خوب ما خونه كه گير آورديم سيستم در حال رفتن درباقالیاست گفتم تو اين مدت كه نيستم شما بي نصيب نباشيد اين اوليه مال حقير است و اون يكي ديگه كه واسه هادي كاشي دوست عزيزم اميدوارم لذت ببريد
@
من دوره گردم ياس ومريم مي فروشم
حوا خريدارم و آدم مي فروشم
جانم به لب آمد كسي در اين هوالي
شادي نمي خواهد كه ماتم مي فروشم
آ يا شما ها دل درون سينه تان هست
اصلا چرا بي دل، كه دل هم مي فروشم
آري شماها بس كه بد اخميد من هم
لبخند هايي سرد ومبهم مي فروشم
شيطان خودم هستم چرا باور نداريم
ايمان تا ن كو من جهنم مي فروشم
از خود كشي ترسي نداريد خوب شد، من
آورده ام مرگي مسلم ، مي فروشم
@@@@@@@@@@@@@@
هادي كاشي
اين جمله اي كه توي سرم وول مي خورد مغز مرا مطابق معمول مي خورد اين جمله ي من است ،ببين،(دوست دارمت) فاعل چقدر خوب به مفعول مي خورد فاعل براي آنكه فراموشتان كند يك مشت قرص وشربت كپسول مي خورد مفعول هاي جمله ي من وزد مي روند فاعل هميشه تا ته خط گول مي خورد فاعل كه قول داده كه حسرت نمي خورد تا ميشود به چشم تو مشغول مي خورد اين جمله اي كه توي سرم وول مي خورد مغز مرا مطابق معمول مي خورد
+
تاريخ پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:1 نويسنده ام ین کر ی می
|
|
|