|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی |
|
|
كهكشان كهكشان غصه دارم رنگ باور ندارد شعارم
مثل پيچك پرازرمزورازم خورده داردكمي هم عيارم
مثل باران پر از التهابم مثل تنها شدن بي قرارم
سايه ام رنگ عادت گرفته رنگ اين آسمانهاي تارم
رقص بادم ولي بي هياهو لحن شن هاي بي اختيارم
مثل طوفان پرازگردوخاكم چون تلاطم پرازا نزجارم
كهكشان كهكشان دورباطل چون شهابي شدم ،بي مدارم
با تو من مثل شبنم لطيفم مثل سروم چنان استوارم...
مثل ساحل سبك گرم گيرا مثل كوهم پر از آبشارم
با تو باران شدم خيس اشكم من گلايل گلايل بهارم
خنده هاي تو را ميپرستم جان دريا،تو را دوست دارم
+
تاريخ شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 22:31 نويسنده الف/ک
|
معجزه اتفاق افتاده بود...
زن چادرش را روي سرش جابجا كرد.جلوي اينه ايستاد وسرش را به طرف اتاق پسر چرخاند وبا صداي بلند گفت :"امير جان،پسرم،بيداري؟" صدايي نيامد زن سرش را با تاسف تكان داد وآرام به سمت اتاق حركت كرد.پسر بر روي تخت دراز كشيده بود ودو دستش را زير سرش گذاشته بود وبه سقف نگاه ميكرد وآرام آرام آهنگي را كه با MP3پليرش گوش مي داد ،زمزمه مي كرد.زن در چارچوب در ايستاد وبه پسرخيره شد .پسر زير چشمي زن را مي پاييد بعد ازگذشت مدتي بدون اينكه رويش را به سمت زن بچرخاند،با بي حوصله گي گفت:"نمي خواي بري؟" زن:"پس اومدي اينجا چه كار كني؟نيومدي كه همه اش روتخت دراز بكشي وآهنگ گوش كني كتاب بخوني."زن مي خواست گريه كند .هنوز حرف زن تمام نشده بود كه پسر هدفون را از گوشش در آورد ودر حاليكه داشت گوشه ي لبش را گاز مي گرفت جواب داد :"دارم زندگي ميكنم .چرا فكر مي كني من از اين وضع ناراضيم؟"وسپس در حاليكه سعي مي كردبغضش را فرو بخورد گفت:"من خيلي هم خوشبختم ."و در حاليكه لبش مي لزيد لبخند سردي بر گوشه ي لبش نشاند و ادامه داد :"نگاه كن ،من دارم از خوشي پس مي افتم."سكوت كه برقرار شد صداي موسيقي لئونارد كوهن فضاي خالي اتاق را پر كرد ، ""When youre waiting for the miracle to come زن نتوانست جلوي گريه اش را بگيرد.بغضش تركيد .اما رويش را برگرداند وآرام با گوشه چادر اشكش را پاك كرد ودر حاليكه صدايشگرفته وبغض آلود بود گفت:"اينقدر خون به جيگرم نكن .تو بگو من چه كار كنم ،كجا برم ؟بگو." پسر خواست چيزي بگويد،اما لبخندي تلخ جاي تمام انچه را كه در ان لحظه بايد مي گفت را گرفت .حس غريبي داشت.در دلش اشوب بود.مادرش تقصيري نداشت.تمام تقصيرش اين بود كه بيهوده نگران او بود.چشمانش را بست وهدفون را در گوشش فرو برد وبار ديگرمشغول زمزمه ي آهنگي شد كه مادرش آنرا باور نكرده بود.زن لختي درنگ كرد وسپس به سمت در چرخيد وآرام كفشهايش را پوشيد ورفت .آنقدر آرام و بي سرو صدا رفت كه گويي هيچ وقت در ان اتاق حضور نداشته است.چشمان پسر همچنان بسته بود.او داشت فكر ميكرد .داشت خاطراتش را مرور ميكرد كه يك دفعه چشمهايش را باز كرد.صدايي مثل پريدن شنيده بود.صدايي مثل پرواز.وسرش را كه به طرف در چرخاند ،در چارچوب در دختر بچه اي را ديدكه با چادر سفيد گلدارش ساكت وبي حركت ايستاده بود وبا چشمان آبي درشتش به او زل زده بود.پسر هدفون را از گوشش بيرون كشيد وروي تخت نيم خيز شد ودر حاليكه هنوز حواسش به موسيقي كه ازهدفون پخش مي شد بود،گفت:"سلام فرشته خانم. تويه دفعه از كجا پيدات شد ؟از كانال كولر اومدي تو؟"و او در همين موقع داشت به اين فكر مي كرد كه چقدر اين بخش آهنگ كوهن را دوست دارد، "The sands of time were falling from your fingers and your thumb andyou were waiting the miracle to come" او داشت وقت كشي مي كرد.او به معجزه اعتقاد نداشت. او فقط بخاطر مادرش اينجا بود وامروز نيز همانند روز هاي پيش او را با چشم هاي گريان روانه كرده بودواين آزارش مي داد . "در اتاقتون باز بود .داشتم رد مي شدم.يه دفعه اون كبوتر اومد تو."دختر نزديك تخت ايستاده بود وبه سمت كبوتري سفيد كه لبه داخلي پنجره راه مي رفت اشاره كرد.پسر سرش را به سمت پنجره چر خاند كبوتر را ديد ولبخند زد ."فكر كنم من وبا يكي ديگه عوضي گرفته،روزي چند نوبت مياد اينجاسر ميزنه و ميره ." سپس خودش را قدري روي تخت جابجا كرد و گفت :"اون صندلي رو بيار اينجا و رو ش بشين ." "بايد برم .مامانم الان صدام مي كنه." " كجا مي خواي بري؟"سپس لبخندي زد ودو طرف ملحفه اش را تا زير چانه اش بالا آورد وبا لحني كودكانه ادامه داد:"دارم ميرم تا همدون شو كنم بر رمضون." دختر خنديد ودر حاليكه با لبه ي چادر سفيد گلدارش دندانهاي سفيد ريزش را پنهان كرده بود جواب داد:"نه ،داريم ميريم حرم .قرار من و مامان امشب اونجا بمونيم." "واسه چي مي خواي اونجا بموني؟هوا داره سرد ميشه .سرما مي خوري." "لباس گرم پوشيدم .مامانم گفته ايندفعه تا شفاتو نگيرم از اينجا نمي رم." صداي كوهن از هدفون پخش مي شد.به محض اينكه دختر بچه جمله ي خود را تمام كرد پسر با خود بخشي از آهنگ را زمزمه كرد :""waiting for the miracle to come سپس سر تا پاي دختر را ورانداز كرد وپرسيد :"شفا؟مگه تو هم مريضي؟" "آره،يه چيزي تو سرمه.نمي تونم شعر حفظ كنم .جدول ضرب هم ديگه بلد نيستم.بايد دسته هاي ده تايي بكشم وحساب كنم ." "دسته هاي ده تايي بكشي و حساب كني؟" "آره .خانم معلممون فقط به من اجازه مي ده اينكارو بكنم.بقيه بايد از حفظ بگن." پسر mp3پليرش را خاموش كرد.اشك در چشمانش حلقه شده بود اما با لبخندي جلوي ريختنش راگرفت ."پس تو هم اومدي شفا بگيري.درست مثل من ." "شما كه همه ي اين آهنگ رو از حفظ بلدين،پس براي چي مي خواين شفا بگيرين ؟"پسر لبخندي زد وسپس پا هاي نا توانش رابه دختر نشان داد و گفت:"ببين با اين پا ها مثل عروسك خيمه شب بازيم.يكي بايد تكونم بده."سپس خنديد."فكر ميكني منم بتونم شفا بگيرم؟" "براتون دعا ميكنم .مامانم مي گه خدا بچه ها رو خيلي دوست داره و حرفاشونو گوش مي كنه.من امشب فقط براي شما دعا ميكنم ." صداي زني از بيرون اتاق شنيده شد.دختر بچه با شنيدن صدا به طرف در رفت ."مامانمه.بايد برم ."اما ايستاد وبه طرف پسر برگشت :"اما شما كه نمي تونيدبه اون دونه بديد.دونه داريد؟" "آره فكر كنم اونجا روي ميز باشه."دختر بچه به سمت ميزي كه در گوشه ي اتاق قرار داشت،رفت.سپس از درون يك پاكت كاغذي،مشتي دانه بيرون آوردوبه سمت پنجره برگشت.پسر با چهره اي حزن آلوددختر را نگاه مي كرد.دختر دانه رابر لبه ي پنجره ريخت وكبوتر براي خوردن پيش آمد.سپس دستي بر سركبوتر كشيد وبه طرف پسر چرخيد .صداي زن با ر ديگر درراهرو طنين انداز شد واينباردختردرحاليكه به پسر لبخند ميزد ازدر اتاق بيرون رفت. كبونر اينطرف و آن طرف مي رفت ودانه بر مي چيد.كبوتر سفيد بود.پسر احساس خستگي ميكرداما نمي توانست چشم از آن بر دارد.يكبارهتمام وجودش را دردي سخت فرا گرفت.احساس بدي داشت.تمام اعضاي بدنش منقبض.شده بود.پسر احساس ناكامي مي كرد.كبوتر جست و خيز مي كردوپسر چقدر دوست داشت جست وخيز كند، اما پا هايش مال خودش نبود.اصلا پا هايش مال هيچ كس نبود.پسر از يكجا نشستن خسته شدخ بود.او مي خواست راه برود .مي خواست بپرد.مي خواست جست وخيز كند.تقلا كرد .زياد تقلا كرد .اما فقط خسته شد.در زدند.پسر خواب بود.چشمانش را كه باز كردصداي همهمه همه جا را پر كرده بود.نگران شد مادرش هنوز نيامده بوديكي صلوات مي فرستاد .كسي پشت در بود.رخت خواب مادرش دست نخورده بودبار ديگر بر در كوبيدند.گيج بود.سرش درد ميكرد.چشمهايش خسته بودند .پتو را كنار زد.بار ديگر بر در كوبيدند.نگران بود.مادرش از ديشب نيامده بود.پاهايش را بر روي زمين سرد گذاشت.دمپائي هايش را پيدا نكرد.صداي همهمه مي امد.پشت در اتاق شلوغ بود.پا برهنه راه افتاد. پاهايش سنگين بودند.خيلي خسته بود.انگار تا صبح مثل آن كبوتر سفيد فقط جست وخيز كرده بود.پشت در رسيد.نفس عميقي كشيد. در را باز كرد .كسي نبود .بيرون رفت . راهرو خالي بود.جلوتر رفت.هيچ كس در راهرو نبود.انگار خواب مي ديد. يكباره كسي از پشت سر صدايش كرد.برگشت.مادرش بود.داشت گريه مي كرد.مي خواست چيزي بگويد.اما نمي توانست .صداي گريه آمد.زني وارد راهرو شد . چشمهايش سرخ بود.گريه مي كرد .بر سينه مي زد .بلند بلند گريه مي كرد . موهايش را مي كشيد . كسي دسته او را نگرفته بود .پاهايش مي لرزيد.زن تنها بود . برروي زمين افتاد .بلند شد .دو نفر از پشت سر او وارد راهرو شدند. كسي را مي آوردند . دختر بچه بر روي دست هاي آنها بود . گوشه هاي چادر سفيد گلدارش در فضا تاب مي خوردند .پسر ايستاده بود.زن بار ديگر بر زمين افتاد . پسر ايستاده بود .زن بلند شد.صورتش را ناخن مي كشيد. مرد ها از كنار پسر گذشتند. گوشه هاي چادر سفيد گلداردختردرفضا تاب مي خوردندمعجزه اتفاق افتاده بود. پسر كنار مادرش ايستاده بود. زن بر سر وصورتش مي كوبيد.گوشه هاي چادر سفيد گلدار دختربچه در فضا تاب مي خوردند.ديگر دختر بچه مجبور نببوددسته هاي ده تايي بكشد.پسر با پاهاي برهنه وسط راهرو ايستاده بود .معجزه اتفاق افتاده بود./. امين كريمي مهرماه سال يكهزاروسيصد وهشتاد وششس
+
تاريخ سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:16 نويسنده الف/ک
|
مامان صدام كرد،چشمهام باز بود،جواب ندادم،خسته بودم اما خوابم نمي برد.مامان صدام كرد،نيم خيز شدم پنجره باز بود هواي خنك توي اتاق پر شده بود دلم مي خواست بخوابم نگاه كردم به ساعت 6 بود نه7شايدم 8 شايدم چشم هام باز بودسرم رو پرت كردم روي بالش انگار تنم همانطور نيم خيز جا ماند.مامان صدام كرد چشم هام باز بود خسته بودم اما خوابم نمي برد .ته دلم خالي بود انگار هميشه خالي بود مریم گفت ضعف مي كني يه چيزي بخور نگاهش كردم گفتم عادت كردم نگاهم كرد خنديد و گفت تو ديوونه اي ،ديوونه اي به خدا..باد پرده ها را بهم مي ريخت نور ميزد توي اتاق مریم بلند شد ورفت بعد برگشت نگاهم كرد و گفت يه چيزي بخور گفتم عادت كردم خنديد بلند بلند خنديد وگفت تو ديوونه اي ديوونه اي به خدا.مامان صدام كرد چشم هام باز بود خسته بودم اما خوابم نمي برد پنجره باز بود نور ميزد توي اتاق هوا خنك بود به پهلو شدم گوشي زنگ خورد نگاه كردم مریم بود يادم افتاد ديروز ناهار نخوردم شام هم نخوردم عادت كردم.ساعت را نگاه كردم6 بود نه 7شايدم 8چشم هام باز بود خسته بودم اما خوابم نمي برد مریم نگاهم كردم تو رو به خدا به كسي نگي... خنديدم و گفتم دوست دارم .دوسم كه داري خنديد بلند بلند خنديد وگفت دوست؟دارم، حتما يه چيزي بخور زل زدم تو چشم هاش سرش را تكان داد وگفت تو ديوونه اي ،ديوونه اي به خدا.مامان صدام كرد چشم هام باز بود خسته بودم خوابم نمي برد مامان صدام كرد نه اون هيچ وقت صدام نكرد
امين كريمي 2/8/86
+
تاريخ پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 22:57 نويسنده الف/ک
|
|
|