|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی |
|
|
"لاك غلط گير داريد" نگاهم ميكند با چهره اي سرد و بي تفاوت ،از ميز كنار ويترين برايم بيرون مي آورد و مي گذارد جلويم همين طور كه ته مغازه مي رود بلند ميگويد "650"حتي تومن يا ريالش را هم نمي گويد اصلا نگاهم نمي كند من هم توجهي نمي كنم پول را روي ميز ميگذارم و بيرون مي آيم حتي تشكر هم نمي كنم در را هم نمي بندم با خودم گفتم مرتيكه مزخرف . مادر دوباره سر زده توي اتاق آمد توقع داشت جا بخورم اما من خيلي آرام پشت كامپيوترم داشتم داستان جديدم رو مي نوشتم مادر همانطور كه جلوي آينه اتاق من ايستاده بود و داشت با ابروهايش ور ميرفت گفت "الان وقت اينه" سرم رو هم بر نگردوندم مي دونستم منظورش چيه يك لحظه عصبي شدم اما آروم و خونسرد در حالي كه داشتم تايپ ميكردم گفتم "الان وقت چي نيست" كمي فكر كرد و مثل هميشه خواست طوري رفتار كنه كه من فكر كنم ميدونه "همون اي ميل وچت و... لبخندي گوشه لبم نشوندم و توي دلم گفتم طفلك من. تمام اين هفته رو توي رختخواب گذروندم .خواب نبودم اما انگار خواب مي ديدم مثلا ديشب خواب ديدم كه يك لاك پشت گنده شدم و مامان هي كلش وميكنه تو لاك من ببينه چه خبره و من عين ديوونه ها لبخند ميزنم.از خواب كه بلند شدم زياد تعجب نكردم خوب مامان هميشه سرش تو لاك منه اين چيزه تازه اي نيست .تمام طول هفته مامان ناله كرد كه كمرش درد ميكنه هميشه فكر مي كنه فشارش پايينه و قندش بالا اما اين طوري نيست حتي وقتي آزمايش ميده هم قبول نداره هر شب سرزنشم ميكنه و هيچ وقت هم معلوم نمي شه براي چي؟ سه شنبه پيش بود جلوي اينه ايستاده بود طوري كه بتونه مونيتور من رو ببينه، اصلا به روي خودم نياوردم چند دقيقه اي مشغول بود بعد اروم گفت در اتاق وميبندي چه غلطي ميكني دوربينم رفتي خريدي خودت وبهش نشون بدي هان خجالت نمي كشي 24 سالته بشين يكم فكر كن اين كارا چيه ميكني و من تمام شب نشستم فكر كردم و فكر كردم و فكر كردم اما مثل هميشه چيزي نفهميدم . بهار گفت "حالا از كار جديدت راضي هستي از اون قبليه بهتره "خنديدم و گفتم سرم تو لاك خودم يعني حداقل ميزارن سرم تو لاك خودم باشه كسي كاري بهم نداره در كل بهتره ...اره ...بهتره. " آقا فكر كنم نوبت منه،يعني من جلوتر از ..." اصلا به حرفم توجهي نمي كند فيش را به متصدي هميشه خسته ي بانك ميدهد، نگاهي به متصدي ميكنم انگار كمي هم عصبانيم و ابروهايم توي هم رفته، اما طوري به مانيتورش خيره شده كه انگار هيچ وقت كسي را پشت باجه نديده است رويم را بر مي گردانم كسي توجهي نمي كند حتي يك اعتراض، با خودم مي گويم حتما اينها سرشان تو ي لاك خودشان است . به مرد نگاه ميكنم ميانسال است با چهره اي كه بسيار موقر به نظر مي آيد اما اصلا اين طور نيست قيافه ا ش جدي است هميشه دوست داشتم در نگاهم جذبه باشد، مسعود ديروز مي گفت چرا فكر مي كني وقتي اخم كردي من بايد بترسم اصلا چهره ات جدي به نظر نمياد و من كه اخم كرده بودم يك دفعه وا رفتم و خنديدم. شايد خيلي عصباني بودم ولي يادم رفت. مرد فيش را گرفت و رفت . متصدي دستش را دراز كرد طوري كه انگار هميشه دستش دراز بوده تا فيشها را بگيرد بي اختيار از صف جدا ميشوم و از بانك بيرون ميزنم جلوي در بانك برميگردم و به صف نگاه ميكنم هيچ اتفاقي نمي افتد مردم همين طور ساكت توي صف ايستاده اند و انگار همه شان مي داند ممكن است يك مرد با جزبه نوبتشان را بگيرد و آنها ناگزير سرشان را بيشتر در لاكشان فرو ميبرند. توي چهار راه به شمارش معكوس چراغ قرمز نگاه ميكنم يكي يكي كم ميشوند راننده از ماشين پياده ميشود و با دست مال چرك مرده اش به جان شيشه مي افتد و پشت سر هم به شيشه " ها " ميكند ياد جمعه ي پيش مي افتم تمام روز جلوي آينه ايستادم و "ها " كردم اما آينه بخار نمي گرفت روي تمام شيشه ها امتحان كردم اما نشد آن روز تمام مدت سرفه كردم اما گلويم اصلا درد نمي كرد .خيلي فكر كردم اما باز هم نفهميدم چرا شيشه ها را نمي توانم " ها "كنم . "قهوه با شير يا شكر" اين را بهار مي گويد نگاهش ميكنم تمام طول هفته كه خواب بودم گاهي خواب او را هم ديده بودم با خوابهايش مو نميزد گفتم "با شير و شكر" به ناخنهايش نگاه ميكنم بعد ميگويم " هميشه همين لاك و ميزني " دستهايش را ميگيرم دوست دارم دستهايش توي دستم باشد دست ديگرش را روي دستم ميگذارد و مثل هميشه با لبخند مي گويد " باز چي شده " كلمه باز را طوري ميگويد كه فكر ميكنم هميشه بايد چيزي بشود سرم را بلند ميكنم لبخند سردي گوشه لبم ميگزارم، رازي نمي شود نفس عميقي ميكشد و با قاشق نقره اي مي افتد به جان فنجان فهوه و يكنواخت هم ميزند حوصله ام سر ميرود مي گويم "چند وقت لاك اين رنگي ميزني "انگار سر شوق مي آيد سرش را بلند ميكند و تا سينه صاف ميكند كه بگويد مي گويم" البته اگر دوست داري بگي بگو ،اصلا ولش كن مهم نيست" انگار يك پارچه يخ در بهشت روي اتيش بريزن بي حس ميشه و سرش رو ميكنه توي فنجان قهوه اش ، هي پشت هم آه ميكشه انگار هميشه توي فنجانش يك نفر مرده يا ميخواهد بميرد. مادر تمام ديشب را ناله كرد ، من كتاب ميخواندم ، مسعود با تلفن صحبت ميكرد و تلويزيون داشت از انقراض گونه اي كمباب از لاك پشت ميگفت كه 300 سال عمر ميكنه ، من فكر كردم اگر سرم توي لاكم باشه حتما 300 سال عمر ميكنم ،خنده ام ميگيرد نمي توانم پنهانش كنم، صداي مادر از توي پذيرايي مي آيد خل شدي و من توي دلم ميگويم خل بودم. امروز هوا آبي بود ، من فكر كردم آسمان چقدر به زمين نزديك تر شده اما نشده بود. صبح مادر برايم املت درست كرده بود .من عاشق املت اول صبحم اما نخوردم مادر هم چيزي نگفت نگاهي به سفره انداختم تا خواستم برگردم گفت "لاك غلط گير گرفتي نگاهش كردم وگفتم "نه ميگيرم" سرش را پايين انداخت و همانطور كه لقمه بر ميداشت گفت مو هات رو درست كن مثل جنگلي ها شدي، يه ور بزنيشون ور نداري مثل اين بچه قرتي ها درست كني لبخند زدم و گفتم "چشم ، د يگه ؟" اخم كرد و گفت مسخرم ميكني؟ خجالت بكش 24 سالته... " به طرف آينه رفتم و همچنان مادر داشت حرف ميزد ، به آينه" ها "كردم خبري نبود بخار نگرفت آهي كشيدم وبا خودم گفتم "فايده اي نداره"از خانه بيرون مي آيم دوست داشتم كسي را بزنم اما كسي نبود و من هم جرعتش را نداشتم ابروهايم را توي هم بردم ياد حرف مسعود افتادم داشت خنده ام ميگرفت اما نخنديدم يكراست رفتم توي بانك و كنار نفر اول ايستادم متصدي باز هم دستش مثل هميشه دراز بود فيشهايم را دادم سينه ام را صاف كردم و به صف نگاه انداختم كسي اعتراضي نكرد مرد ميانسالي كه كنارم ايستاده بود با حالتي مغمون و البته كمي طلبكارانه گفت " فكر كنم نوبت منه يعني من جلوتر از..."به حرفش توجهي نميكنم رويم را بر مي گردانم و خودم را در حالي كه اخم كرده ام مجسم ميكنم اما اصلا خنده ام نمي گيرد .همه توي صف انگار به من خيره شده اند كمي دلهره دارم ولي همانطور با پر رويي سر صف ايستاده ام و دوست دارم حق همه را بخورم .فيشها را مي گيرم و بيرون مي آيم مرد ميانسال پشت سر من از صف بيرون ميزند كنار صف برميگردد و به صف نگاه ميكند و بي تفاوت و خسته توي پياده رو گم ميشود. با خودم فكر ميكنم بگذار يك سال عمر كنم ولي سرم توي لاكم نباشد .امروز وقتي به آينه رنگ رو رفته مغازه نگاه ميكنم كمي فرق كرده ام ابرو هايم درهم فرو رفته "ها "مي كنم و تمام وسعت آينه را بخاري غليظ ميگيرد طوري كه تصويرم محو ميشود خنده ام ميگيرد تمام راه را تا خانه ميدوم باران تند مي آيد و من چقدر دوست دارم كه با بهار بنشينم و او برايم يك فال قهوه بگيرد و من تمام ناخن هايش را با لاك غلط گير سفيد كنم سفيد سفيد
+
تاريخ جمعه سی ام آذر 1386ساعت 22:49 نويسنده ام ین کر ی می
|
تمام روز از پنجره چشم بر نداشت باران ملايم مي امد واو فكر كرده بود چه روز كسالت اوري وهر چند دقيقه يك بار ساعت را نگاه کرده بود حتي به ساعت مچي اش اطمينان نمي كرد با انكه نهال انرا از اروپا اورده بودارام تاوسط پذيرايي ميامد به ساعت دیوار ي كه مادر میگفت روز گاری پدر بزرگ ان را از انگلیس اورده نگاه ميكرد تفاوتي نمي ديد اهي ميكشيد ودوباره مثل يك مار مي خزيد توي اتاقش انقدر سريع مي امد ومي رفت كه حتي هاجر خانوم كه اورا يواشكي مي پاييد فرصت نميكرد اب پر تقالش را به دستش بدهد و هاج وواج وسط پذيرايي با سينيه اب پرتقال مي ايستاد خنده اش رو لب خشك ميشد ، سرش ارام ومي انداخت پايين و او هم به اشپزخانه مي رفت واز خودش قول مي گرفت كه حتما دفعه بعد اب پرتقالش را به دستش بدهد. يك ساعتي ميشد كه مادر از خريد برگشته بود چند بار سراغ حنيف را گرفته بود اما كسي جواب درستي به او نداده بود نه ميرزا حسن باغبان،و نه هاجر خانوم با ان "وا"گفتن هاي خنده دارش .مادر داشت تمام اتفاق طي شده را در عرض چند دقيقه به زور ميكرد توي مخ هاجر خانوم واو هم هر از چند گاهي ارام ميزد كنار صورتش كمي پوستش را ميكشيد و خيلي مسخره وكش دار ميگفت "وا"انگار مادر عاشق "وا "گفتن هاي او بود و فقط از چيزهايي ميگفت كه هاجر خانوم تعجب كند.مادر تازه چانه اش گرم شده بود كه صداي منظم وبه ترتيب قدم برداشتن از داخل پذيراي نزديك ونزديك تر شد .هاجر خانوم بدون اينكه به حرفهاي مادر گوش دهد از توي يخچال ليوان اب پرتقال را برداشت و به سمت پذيرايي دويد واينبار درست زماني كه حنيف داشت ساعت مچيش را با ساعت بزرگ ورنگ ورو رفته كنار ستون مقايسه ميكردكنارش سبز شد بعد همانطور كه نفس نفس ميزد گفت سلام پسرم اب پرتقالت رو اوردم حنيف مثل هميشه لبخندي گوشه لبش نشاند ودست پير زن را رد نكردليوان اب پر تقال را برداشت ويك ان سر كشيد بعد مثل هميشه گونه هاجر خانوم را بوسيد وگفت " ا م م م خوشمزه بود اكسلنت"بعد سريع سمت اتاقش رفت .هاجر خانوم خوشحال از پيروز ي ظفر مندانه اي كه نصيبش شده بود به سمت اشپزخانه برگشت . پنجره باز بود اتاق لحظه به لحظه سرد تر ميشد.حنيف پشت ميزش نشست وزل زد به انتهاي منظره اي كه از پنجره پيدا بود تقريبا هيچ چيز نبود فقط مه بود و اوسعي ميكرد مه را بفهمد باد ارا م توي اتاق مي پيچيد او ميخواست باد راهم بفهمد ياد حرف سارا افتاد "تو خيلي نفهمي چرا جلوي دوستام دستم ونگرفتي از خجالت اب شدم" بعد ديگر سارا را يادش نيامد همه چيز روشنتر شده بود تصوير مهرنوش از جلوي چشمهايش رد شد فقط ابرو هايش را به ياد اورد با تكه كلامي كه هر چقدر فكر كرد دقيقا يادش نيامد بعد ارام با خودش گفت يعني كجا ؟ كي ؟ كدومشون؟ داشت خاطرات شمال را زير ورو ميكرد وزير زيركي لبخند ميزد ياد مينا افتاد "فقط يه بوس كوچولو از روي لبات بعد چشمش هايش را بست لبهايش را غنچه كرد تا مينا او را ببوسد اتاق تاريك بود صداي قطره هاي باران كه خودشان را به صورت انتهاري به شيشه هاي پنجره ميكوبيدند ميامد هر كدام يك انفجار بود تا حنيف توي خاطرهايش غرق شود و دائم به خودش بگويد يعني كجا؟كي؟ كدومشون؟بعد به ساعتش نگاه كرد ياد نهال افتاد اين و براي تو گرفتم اصل سوئيس لنگش وبگردي توايران پيدا نمي كني مثل خودت تکه همیشه این جمله را با حالتی میگفت كه حنيف تمام موهای تنش راست میشد بعد با خودش گفت همون جا اون شباي لعنتی با توي کثافت بعدخنديد،توي ذهنش خنده هاي نهال بلند تر ميشد ارام از روي صندلي بلند شد سمت تختش رفت كنار تخت نگاهش به برگه ازمايش افتاد كه ريز ريز شده بود ياد نهال افتاد بعد همانطور كه نهال هميشه ميگفت ارام زمزمه كرد اصل سوئيس بعد خوش را انداخت روي تخت. امين كريمي 3/9/1386
+
تاريخ شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:45 نويسنده ام ین کر ی می
|
|
|