|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی |
|
|
سلام شرمنده هنوز در بی تلفنی به سر میبرم این داستان رو هم با کمک خاله پسر نوشتم (من نوشتم اون هم غلط گیری میکرد حالا مثلا ویرایش)شرمنده حول حولکی شد ببخشید سر نمیزنم حتما جبران میکنم دوستون دارم هوارتا هوارتا زن داشت لباس ها را روی بند پهن میکرد یک بند قرمز که جند تا وصله هم خورده بود و انگار چند تا بند را به هم بسته بودند . از لولای در اتاق خواب به لولای در دست شویی بسته بود .طوری لباس ها را می شست که بیشتر جا نگیرد .گاهی اوقات که فراموش می کرد مجبور میشد به دستگیره در اتاق ها لباس هارا اویزان کند .انروز وقتی لباس ها را شست یادش امد بند رخت را به همسایه بالایی قرض داده بود و انها به مسافرت رفته بودند تازه وقتی متوجه شد که تمام لباس ها را اب کشیده بود ساعت نزدیک به ده شب بود و همسرش هنوز خانه نیامده بود میدانست حتی اگر به او بگوید او حال وحوصله خرید های کوچک و بی اهمیت را ندارد چند باری هم که برای خرید بند رخت به او گفته بود هر بار به نوعی مشکلی هم درست شده بود و حتی ممکن بود به خاطر همین حواس پرتی شماتت هم بشود ،هر چه فکر کرد به نتیجه نرسید مجبور بود لباس ها را هر جا که میتواند آویزان کند اما شا ید تا صبح خشک نمیشدند و این خود یک مشکل جدید تری میشد لحظه لحظه فکر اینکه اگر مرد بفهمد ممکن است تا هفته ها او را به خاطر این حواس پرتی سرزنشش کند .دائم جملاتی را که مرد ممکن است به کار ببرد تا او را ازار دهد در ذهنش مرور کرد تا شاید بتواند اندکی غم این اتفاق را کاهش بدهد.دئیگر خودش را برای شنیدن هر جمله ای اماده کرده بود که به ذهنش رسید لباسهارا با اتو خشک کند اما تا بالای سر جنازه اتویش رفت یادش امد چند روز پیش مرد با یک چهار سوی زنگ زده به جانش افتاده بود و وقتی از سر وکله زدن با اتو خسته شده بود هعمانطور رهایش کرده بود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد.در همین افکار قوطه ور بود که بوی ته گرفت غذا به مشامش خورد.وقتی خودش را بالای سر غذا رساند.با دیدن شعله ی اجاق گاز فکری به ذهنش رسید لبخندی روی لبهایش نشاند و به طرف لباسها دوید. * مرد داشت پولهایی را که روی داشبورد مچاله شده بودند میشمرد و ماشین انگار میدانست مسیر خانه را باید چگونه طی کند.وقتی سر کوچه رسید کوچه ی همیشه تاریک ونمور روشن شده بود جمعیت زیادی وسط کوچه ایستاده بودند همین طور که داشت با یک چشمش پولها را میشمرد وبا چشم دیگرش به صحنه ای که لحظه به لحظه به ان نزدیک تر میشد نگاه میکرد ناگهان بی اختیار ترمز گرفت .توی چشمهایش زبانه ی شعله های اتش را میشد تماشا کرد.طبق عادت ترمز دستی را کشید دستش به بند رختی که صبح خریده بود خورد نگاهی کوتاه به ان انداخت بعد با عجله به سمت خانه ی در اتش شعله ور دوید
+
تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:44 نويسنده الف/ک
|
|
|