|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی |
|
|
عروسک هایت هنوز کنار طاقچه است مادر فکرم را قیچی میزند نون یادت نره.من همیشه دنبال یه لقمه نون بودم حتی وقتی داشتی میرفتی حتی وقتی جهازت رو بار خاور کردی و از توی خاور برایم دست تکان دادی گفته بودی همیشه دوست داری سوار خاور بشوی توی دفتر چه خاطراتت هم بود میخواستی زن پسر عموی مادرت بشوی چون او خاور داشت و من حتی یک لاستیک پیکان هم نداشتم مادر باز افکارم را قیچی زد میوه یادت نره من گفتم انار تو گفتی سیب یک کیلو سیب یک کیلو انار مادر گفت جنساش اشغاله نارنگی بگیرید نیم کیلو بسه مگه ما چند نفریم من انار ها را خالی کردم تو سیب ها را گرفتی توی بقلت مادر چپ چپ نگاهت کرد گفتی انار هم میخواهی مادر گفت میوه هاش اشغاله و تو استینم را کشیدی وگفتی انار میخواهی نگاهت کردم اخم کرده بودی بعدش گفتی نه اخم نبود ولی بود اخم بود تو ی چشمهات حرارت بود اتش بود مادر گفت نیم کیلو نارنگی بسه حااااالا اون سیبا رو هم میبریم تو سیب ها رو خالی کردی و گفتی من انار میخوام مادر به من نگاه کرد ولبش را گزید انگار تو جیغ زده بودی من خیس عرق بودم.خاور داشت دود میکرد ومیرفت سمت سر کوچه دست بلند کردم خواستم بگویم نرو..پدرت سرش را تکان میداد مادرم روسریش را محکم کرد .پدرت صورتم را بوسید مادرم نفس عمیقی کشید وگفت حیف نون ولی.من همیشه دنبال یک لقمه نون بودم .مادر رفت .خانه بوی گلاب میداد در را که باز کردم عینک دودیت را برداشتی وسلام کردی بغض داشتم مادر میگفت مرد که گریه نمی کند تو میدانستی گونه ام را نوازش کردی دستت را بوسیدم در را کامل باز کردم پریدی توی اغوشم
+
تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:45 نويسنده ام ین کر ی می
|
تمام روز خیره شده بود به منظره روبروی اتاقش. ساختمان نیمه کاره ای که تا اسکلت بندی رفته بود و همانطور رها شد بود.انقدر حرف وحدیث در موردش شنیده بود که نمی دانست در موردش چطور باید فکر کند اصلا نمی دانست چرا به این ساختمان نیمه کاره فکر بکند دلش می خواست از اسکلت های زنگ زده اش امارتی بنا کند که همه فقط یک چیز بگویند "حرف نداره"تمام روز فکر کرد من یک روز این بنا را کامل میکنم من یک روز این بنا را کامل میکنم من یک روز این بنا را کامل میکنم من یک روز این بنا را..من یک روز ...من ...
+
تاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:26 نويسنده ام ین کر ی می
|
|
|