تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد

کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی

سودوكو*

 

مادر ميخواهد براي عقد كنان دايي به تبريز برود. گويا كسي راضي نيست ولي انگار همه مشتاقند، دايي سنش روز به روز بالا تر ميرود نمي دانم، از من كه خيلي بزرگتر است انگار همه هولند كه او را زود تر زن بدهند و پستانك دهن بچه گوگوري مگوريش بدهند بعضي وقت ها فكر ميكنم چقدر ذهنيت هاي احمقانه وجود دارد. مادر ميخواهد لباسهايش را جمع كند من زياد موافق رفتنش نيستنم چون ميدانم ناله هاي شبانه اش را من بايد گوش كنم. دير وقت است خيلي دير معصومه زنگ ميزند من خوابم ميايد ميگويد احتمالا فردا ميايد محل كار من تا با هم برويم برايش يك سري خورده فرمايش تهيه كنيم معصومه خسته است اين را ميشود از صدايش فهميد تلفن را نگاه ميكنم پشت خط كسي منتظر است با خودم ميگويم من كه الان كلي فحش ميخورم پس بگزار عين ادم با اين خدا حافظي كنم تلفن كه قطع ميشود بلافاصله صدايش در ميايد سارينا عصباني است انگار ميخواهد سر به تن من نباشد خودمانيم او اكثر اوقات دوست داشت سر به تن من نباشد اين روزها بهانه گير تر شده ميگويد چرا پدرت ان مغاره را به اسم تو نكرد چرا به اسم مادرت كرده ميگويد من خيلي چلمن هستم و من گاهي در مقابلش كم مياورم حس ميكنم خيلي دوستش دارم .چند باري كنار هم خوابيديم اما خيلي دور از ذهن نبود اتفاقاتي كه افتاد كتاب سودو كويي كه معصومه برايم خريده را حل ميكنم چند وقت است عاشق اين بازي شده ام كتاب را كه نگاه ميكنم ياد معصومه ميافتم احساس ميكنم عاشقش شده ام . هميشه با اين عدد مشكل دارم بيشتر اوقات من را به بمبست ميرساند هر وقت با 3 شروع كردم مجبور شدم چند بار كل جدول را پاك كنم چند روز پيش بهاره بلاخره بعد از 8 ماه زنگ زد چقدر دوست داشتم صدايش را بشنوم چند بار شماره دادم واو هر بار ايميل زد كه شمارت را گم كردم وقت ندارم امتحان دارم ميترسم و هزار كوفت و زهرمار ديگه رديف 6 ستون 2 اصلا نمي شود اين سودو كو را حل كرد اعداد كمتري تكرار شدن و انگار لاين حله.خيلي به فكر كردن نياز داره.سارينا را يك ماه پيش ديدم داشت ميرفت شهرستان براي عروسيه يك فاميل دور امده بود خريد پير شده مثل اوايل دوستش ندارم خيلي سعي ميكنم دوستش داشته باشم ولي نميشود مثل مادرم است من از دختر هايي كه مثل مادرم باشند خوشم نمي ايد شكاك است ميگويد تو به غير از من با چند  نفر ديگر هم هستي.چند وقتي است كه دنبال خانه ميگردم تصميم گرفيتيم جدا زندگي كنيم مادر جدا من جدا حامي جدا ما اصلا با هم كنار نميايم تازه حامد هم هست ما 4 نفر نمي توانيم زير يك سقف زندگي كنيم مربع وسط تمام خانه هايش خالي است اين سخت ترين جاي ممكن در جدول است و البته شايد راحت ترينش هم باشد فكرش را كه ميكنم خيلي هم بد نمي شود خانه كه داشته باشم ديگر وقتي معصومه بهانه جا را ميگيرد من خجالت زده نميشوم اصلا با هم زندگي ميكنيم او هم درس بخواند هم تدريس كند من اصلا مشكلي ندارم اصلا حاظرم قول شرف به او بدم كه كنارش كه مبيخوابم دست بهش نزنم خودش ميداند حرف من حرف است الكي چيزي را نمي گويم . بهاره صدايش كمي وا رفته است توي ذوقم ميخورد انتظار صدايي محكم را داشتم اصلا صدايش جذاب نيست فردا جمعه است ديوار كوبي داريم متراژش زياد است نمي دانم واقعا چقدر بود سلمان گفته بود ولي يادم نمي ايد . واقعا خسته ام سارينا مدام ميگويد پس تو كي ميخواي بياي من رو ببيني و من سرم را پايين مياندازم و ميگويم به خدا كار دارم خيلي خسته ام. راست ميگويم خيلي خسته ام او هم مثل مادرم است فكر ميكند دروغ ميگويم دوست ندارم زنم مثل مادرم باشد.من سارينا را نمي گيرم خودش هم ميداند اصلا او زودتر مرا جواب كرد همان موقع ها كه من ميخواستمش او مرا نميخواست ميگفت تو اصلا شرايط ازدواج را نداري دايي هم شرايطش را ندارد دايي هيچ چيز ندارد 7 اين عدد شانس منه با ان كه اصلا چنين چيزي واقعيت ندارد من مثل احمق ها فكر ميكنم اين عدد شانس من است شايد هم باشد خدا را چه ديدي او هم به من اعتقاد ندارد بهاره را ميگويم مدام ميگويد من بهت زنگ نميزنم چون فكر ميكنم درست نيست من نمي تونم اسمي براي اين رابطه بگزارم نمي دونم چي تعريفش بكنم پيش خودم ميگويم انگار دارد از سكس حرف ميزند انگار ميخواهد كار خلاف شرعي بكند راستي مگر سكس خلاف شرع است ؟چقدر حرصم ميگيرد وقتي در يك رديف دو عدد تكرار ميشود و تر ميزند به جدولي كه كلي رويش فكر كردم اگر من جاي مخترع سودوكو بودم 5 را حذف ميكردم بجايش صفر ميگذاشتم نمي دانم اين جدول هم خراب شد بايد دوباره پاكش كنم.مادر برگشته كمرش درد ميكند ميگويم تقصير خودت است اخم ميكند ميگويم اصلا به من چه شروع ميكند دايي را فحش دادن و زنش را اب ميكشد و ميگذارد توي بالكن خوب كمرش درد ميكند از اين بد تر هم ميشود ؟

براي مادر، نه. ميگويد قيافشون معلومه گريگورين پيش خودم ميگويم واي اگر سارينا را ببيند چه ميگويد بعد ارام زمزمه ميكند حالا فكر كرده يه ليسانس گرفته  چيزه رستم وشكسته خنده ام ميگيرد با  لحني مسخره ميگويم كدام چيز رستم؟ جوابم را نمي دهد همين طور دارد بدو بي راه ميگويد قرار شده سارينا ديگر به من زنگ نزند فكر ميكنم دلم برايش تنگ شود خوب من واقعا شرايطش را ندارم .بهاره گفته اخر اين ماه ميره پيش خالش بلغارستان و شايد براي ماه اينده بتونه بياد تهران شايد بتونم ببينمش ولي فكر ميكند او هم امل است يك دهاتي از خود راضي معصومه توي دوربين گوشيم نگاه ميكند  ولبخند ميزند دارم از چشمهايش فيلم ميگيرم دستم را ميگيرد و روي سينه اش ميگذارد ميگويم فكر كنم قلبت ضرب خورده با تعجب ميگويد واقعا از كجا ميفهمي  با خنده اي شيطنت اميز سينه اش را ميفشارم وميگويم اخه ورم  كرده. چشمهايش را از من ميدزدد وريزريز ميخندد خانه هاي جدول پر شده يك جاي خالي دارد 9 ، صاحب خانه گفته بيشتر از اين نمي تونه تخفيف بده چون خودش بايد جاي ديگه اجاره بده . من هر چقدر فكر ميكنم توي چند متر جا بايد چه چيزي بچينم كه پر بشود نمي دانم معصومه دو هفته اي ميشود كه زنگ نزده مادر كمرش خوب شده خودش لباس ها را ميشويد دايي زنش را نمياورد تهران ميخواهد روي نيسان پدر زنش كار كند ميخواهد برود تبريز بهاره ميگه بلغار راحت ويزا ميدن ميتوني اقامت دائم بگيري هر چقدر دورهو برم رو نگاه ميكنم ميبينم جاي قابلمه كتاب دارم جاي تلويزيون كتاب دارم جاي رحت خواب كتاب دارم اين همه كتاب دارم وهيچ چيز هم ندارم من فقط 1 سودوكوي حل نشده دارم 

 

 

*سودوكو نام بازي است كه هر عدد در جدول بايد يك بار تكرار شود در هر سطر وستون هم همين طور شامل ۹ خانه است كه هر خانه ۹ خانه ديگر را شامل ميشود  *

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:18 نويسنده ام ین کر ی می |

مرد تا خرخره توي لجن فرو رفته بود وزن هي ميگفت صبر  كن درست ميشه چهار راه هميشه پر بود از ماشين هاي كه صداي بوقشان مغز را كر ميكرد مرد عاشق شنيدن بوق ماشينها بود زن تمام روز را جلوي تلوزيون مينشست و به ان خيره ميشد وتوي دلش هي ميگفت يعني كي درست ميشه ؟ انروز مرد نيامد يعني امد اما انقدر دير امد كه زود رفت زود هم نرفت مثل هميشه رفت اما انقدر دير امده بود كه انگار هنوز نيامده رفته انگار كه اصلا نيامده وقتي مرد امد تنها چراغ اباژور كنار تخت روشن بود ،موهاي ژوليده ولب هاي پف كرده زن توي سايه روشن چراغ اباژور زيبايي عجيبي به چشمهايش بخشيده بود مرد انقدر ايستاد  توي چهار چوب وزن را نگاه كرد تا سپيده زد زن چند بار غلط خورد واسم مرد را صدا زد چند بار بغض الود وچند بار خوشحال مرد هر بار كه زن ناراحت اسمش را بيان ميكرد ابروهايش در هم فرو ميرفت و هر بار كه زن خوشحال اسمش را ميبرد لبخند بر روي لبهايش مينشست سپيده كه زد مرد روي صندليش نشست و براي زن نامه نوشت بعد نامه را كنار اباژور گذاشت و لبهاي زن را بوسيد وقتي لبهايش را روي لبهاي زن ميگذاشت انقدر مكس كرد تا طعم لبهاي زن تمام دهانش را گرفت بعد چمهايش را بست  چند بار تند تند لبهاي زن را بوسيد زن غلطي زد و مرد دستي به موهاي زن كشيد گونه اش را نوازش كرد ورفت

صبح زن چشمش را كه باز كرد نگاهش به اباژور افتاد و كاغد تا شده اي  كه به آن تكيه داده شده بود را ديد نامه را كه باز كرد ورقه سفيد سفيد بود

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:42 نويسنده ام ین کر ی می |