تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد

کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی

 

                                                                                                                  

ساعت از یک نیمه شب گذشته خیابان شلوغ است همیشه اتفاقی نیست، هیچ وقت نبوده نه زندگی من نه شلوغی خیابان. هوا گرم است رادیو صبح اعلام کرده بود  8 درجه نسبت به دیروز گرم تر است هم در مصرف اب صرفه جویی کنید هم برق اما طوری جمله اش را قطع کرد که حس کردم میخواهد بگوید چرا نمی روید یک گوشه بمیرید.بعد من یادم می اید یک بارمی خواستم بروم و یه گوشه ای بمیرم اما هیچ گوشه ای پیدا نکردم. بعد گفتم خوب بهتر است به کسی بگویم شاید او گوشه ای سراغ داشته باشد اما گوش هم پیدا نکردم اتفاقی دعوایم میشود اتفاقی مشت میزنم، لگد میزنم مشت میخورم لگد میخورم .خیلی اتفاقی نوک کاتر بازویم را خراش میدهد،همیشه همین طور است اتفاقی دعوا میشود. اتفاقی اشنا میشوی اتفاقی دل میبندی اتفاقی جدا میشوی .ساراهم گوشه ی دیوار را خیلی دوست دارد ساراهم زیاد دعوا میکند،بیشترهم با مادرش، درست مثل من.بیشتر اوقات که دعوایش میشود گوشه سمت چپ اتاقش یعنی تنها گوشه خالی موجود خانه مینشیند و توی تاریکی زانوهایش را بغل میگیرد،ابرو های پیوستش را تا جایی که امکان دارد در هم فرو میبرد و خیره میشود به زیر تختش بعد دندان های ردیف و یک دست سفیدش را روی هم میگذارد و فشار شان میدهد. اینها را خودش برایم گفته بود همان موقع که توی اتاقش با هم تنها بودیم، ادایش راهم برایم در اورد. دستهایش را طوری گرفته بود جلویش که انگار گلوی کسی را میفشارد بعد زمزمه کرده بود" دلم میخواد خفه اش  کنم" ولی هیچ وقت نگفت چه کسی را می خواهد خفه کند مهم هم نبود من خودم میدانستم گاهی این احساس را خودم هم داشته ام. فرشته واقعا یک فرشته است گرچه گاهی اتفاقی مرا به هم میریزد . همیشه هم این طور نیست چشم هایش داغ است حرارت دارد وقتی چیزی توی دلش باشد انگار دریا تبخیر میشود چشمهای ابیش میلرزند ردی از موج روی پلکهایش می افتد و از گونه اش حرارت بلند میشوداو هم دائم دعوایش میشود البته بیشتر با پدرش انوقت میرود تو اتاقش کار خاصی نمیکند بیشتر اوقات به من زنگ میزندتا میخواهد حرفی بزند بغضش میترکد و کلماتی را به زبان میاورد که خیلی هم واضح نیستند بعد بی خداحافظی قطع میکند فردایش که زنگ میزند یا توی پارک میبینمش انگار اتفاقی نیافتاده خیلی ارام است و بیشتر اوقات همین ارام بودنش مرا بهم میریزد . دعوا تمام شده به خانه می ایم نیمه شب است مادر مثل همیشه برق اتاق مرا روشن گذاشته توی اتاق که می ایم گرم است همه جا گرم است مادر مثل همیشه با چشم های ریز کرده بدون هیچ صرو صدایی میاید توی اتاق نمی دانم چرا این طور مواقع عینکش را نمی زند اگر چه خودم هم میدانم که برای دیدن من نمی اید فقط  میخواهد ادای ادم های حواس جمع را در بیاورد یا شاید میخواهد ببیند که چه اتفاق جدیدی رخ داده گرچه هیچ وقت هم از هیچ اتفاقی بویی نمیبرد گونه ام کبود است لبم ورم کرده نوک کاتر بازویم را خراش داده، خون دارد قطره قطره مغلتد و روی نوک انگشتهایم میرسد  مچم را بازو بسته میکنم جای زخم میسوزد طفلکی میخواست رگ گردنم را بزند ولی دستش لرزید من هم خیلی وقت ها دستم لرزید گاهی هم دلم ،دوش میگیرم اب سرد است من توی اتشم خون ابه کف حمام راه افتاده مادر چیزی نفهمید او فقط سرک میکشد توی اتاق گاهی دلم لک میزند که به من بگوید خسته نباشی  من همیشه خسته ام همیشه جایی ته دلم میسوزد انگار کسی با کاتر ردی روی ان گذاشته منتظرم روزی اتفاقی بیافتد و اوضاع عوض شود مادر همیشه اتفاقی مرا به هم میریزد زخم عمیق نیست ولی جایش بد جور میسوزد خونش بند میاید چند تا مویرگ ساده پاره شده و چند قطره خون شاید سه تا ولی نه بیشتر از سه تا بود.سرم را خشک نمیکنم عادت ندارم حتی از همان کودکی سرم همیشه نم دار بود بوی نم میداد هنوز هم میدهد. بغض دارم. این آدمهابه طرز عجیبی مزخرفند. فرشته مرا میبوسد نه حقیقتش این است من او را میبوسم  لبخند میزند بعد اتفاقی به هم میریزد بعد اتفاقی مرا هم به هم میریزد دیشب وقتی من با فرشته حرف میزدم سارا رگش را با کاتر زده بود سامیه خواهر سارا گفت هنوز مادرش لباس های سارا را میاندازد توی ماشین لباس شویی ومانتو ومقنعه اش را هر روز صبح اتو میزند .یک هفته ای میشود که این ا تفاق افتاده .و من تازه دیشب خبردار میشومو روحم هم خبر نداردکه قرار است امشب دعوایم بشود و من نمی دانم چه اتفاقی میافتد ممکن است مرا بهم بریزد ممکن است همه چیز را بهم بریزد.

 طفلک دستش نمی لرزد خون روی یقه لباسم پر شده من بهت زده نگاهش میکنم دستم را روی رگ گردنم میگزارم انگار زیر دوش اب گرمم تنم داغ است زیر دستم خون قل قل میکند، زانوهایم سست میشود نای ایستادن ندارم همان جا  گوشه دیوار تکیه میزنم به ستون در مغازه دارم اتفاقی نشسته بمیرم
+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 22:52 نويسنده ام ین کر ی می |