تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد

کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی

خوابم نمی اید.بلیط ها را زیر بالشم گذاشته ام .مادر از توی اتاق صدا میزند.بگیر بخواب فردا خیلی کار داری. طفلک هنوز منتظر است نظر من عوض شود. از غروب  کلی به این در وان در زده تا بحث اش را پیش بکشد و مرا راضی به رفتن بکند.به مسعود گفتم نمی ایم دلم نمیخواهد ماه عسلم را مشهد باشم میخواهم یک جای جدید بروم دلم یک اسمان نیلی میخواهد .اخرین بار پدر از کنار پنجره فولادی به من لبخند زد ومن با چشمهای مشتاق هی نگاهش کردم همیشه مشتاق نگاه پدر بودم همیشه عاشقش بودم هنوز هم هستم حتی حالا که نیست.با انکه گفت میمانم ،نماند.با انکه گفت تنها نمی گذارمت ولی گذاشت.

 مادر ابرو هایش را در هم فرو برده بود که گفتم من مشهد نمی ایم همه خیره شدند به من ولی من سرم را بالا گرفتم و گفتم من مشهد نمی ایم.مسعود ابرو هایش را در هم فرو برد  و سرش را پایین انداخت و گفت باشه هر چی تو بگی پدر مسعود بلند شد از جایش و مشتش را کوبید توی سر دسته ی صندلی ،جا خوردم پلک بر هم زدم، دست های را توی فشار دادم مادر مسعود ارام زیر لب گفت مسعود... مسعود سرش را بلند کرد و گفت مشهد نمیریم و من با غرور لبخند زدم مادرم سرش پایین بود و رضا برادرم جلوی در دست شویی در حالی که استین راستش را هنوز پایین نکشیده بود خشکش زده بود و اب از نوک بینیش که چکید به سمت پایین، سمت من امد و با تعجب نگاهی به من انداخت و ارام کنار گوشم گفت شوخی میکنی دیگه؟ من خیلی جدی نگاهش کردم و گفتم: نه کاملا جدی .ما مشهد نمیریم مینا خواهر مسعود نگاهی اجمالی به من انداخت و بعد نگاهی غمگین به مسعود که خیره شده بود به من و من هم خیره شده بودم به بوته جقه های روی پرده ی  پشت سر مسعود که داشتند با باد کولر تکان میخوردند .سعی میکردم لرزش دستهایم را پنهان کنم و همین طور لرزش لبهایم را انشب توی قفس کبوتر های پدر کلی گریه کردم هوا سرد بود نمی دانم چرا کبوتر ها دور گنبد میچرخند این را پدر برایم نگفته باقی  گذاشت هنوز لبخندش را کنار پنجره فولادی به یاد دارم .مادر سرفه اش گرفته ولی صدایم نمیکند.موهایم خیس است بلیط ها زیر بالشم هستند.دیروز منصوره دختر خاله مسعود زنگ زد .مادر هر وقت که اسم منصوره می آید میگوید خدا خیرش بدهد من داماد به این خوبی را مدیونش هستم و من هم منصوره را دعا میکنم چون مسعود واقعا مرد خوبیست همان روز اول که نگاهش با نگاهم گره خورد و لبخند معصومانه روی لبهایش نشست به دلم نشست.منصوره زنگ زد ه بود که مرا راضی کند اما تا سلام کرد من گفتم ما ماه عسل مشهد نمی رویم بحث نکن ازت دلخور میشوم دلیلش را هم نمی توانم بگویم شاید هم هیچ دلیلی وجود نداشته باشد. بلافاصله مسعود زنگ زد و گفت که او از هیچ کس برای راضی کردن من درخواستی نکرده گفت این تصمیم مادرها بوده گفت حتما من دلیلی دارم و هر وقت لازم باشد به او میگویم اه پدر چقدر احساس سبکی میکنم

.اصلا از اولش هم نباید بلیط ها را دو هفته جلو تر میگرفت. این وسط مرخصی من است که بلاتکلیف باقی مانده.

 سر کلاس حواسم دائم به برگ های زرد توی راهرو های حیاط پرت میشود. صدای در که میاید به خودم می آیم.عشرت خانوم است سرایدار مدرسه فرزندش معصومه هم شاگرد کلاسم است تا مادرش را میبیند ذوق میکند ، عشرت خانوم قبل از اینکه من را نگاه کند اول یک دل سیر بچه اش را نگاه میکند هر سال میبرند اش مشهد،چند بار هم امامزاده های مختلف بردند اما خیلی فرقی نکرده بار ها به او گفته ام: خدا هم میگوید از تو حرکت از من برکت این بچه رو پیش چند تا دکتر درست حسابی ببرید یک بار هم خودم بردم ش پیش یک دکتر متخصص، گفت: باید تحت در مان باشد اما عشرت خانوم دست هایش را توی هم گره کرد و سفت به هم مالیدشان و گفت خانوم جان ما پول دوا دکتر نداریم .

از روز اولی که من امدم خیلی بهتر شده اما هنوز در تکلم مشکل دارد .دفتر مرا میخواهد میگویم بگویید بعد از کلاس الان وقت کلاس است، بار ها به خانوم مدیر گفته ام زمان کلاس متعلق به بچه ها ست هیچ کس حق ندارد این حق را از انها بگیرد و او هر بار فقط یک لبخند مصنوعی تحویلم داده و گفته: باشه جونم.بعد از کنارم رد شده. عشرت خانوم میرود و دوباره بر میگردد میگوید مادرتان کار واجب دارد میگویم بگویید بعدا تماس بگیرد خواهش میکنم دیگه در کلاس رو نزنید. در را میبندم، چشمم نا خدا گاه به چشمهای معصومه می افتد که سرش را پایین می اندازد.در یخچال را باز میکنم مادر یک شیشه دوغ درست کرده مثل تمام اخر ماه ها که ماست های ترش و مانده را دوغ میکند و به خورد من میدهد.ولی رضا عاشق دوغ های مادر است هر وقت میرسد اول در یخچال را باز میکند و میگوید دوغ نداریم ؟رضا پسر خوبیست. با انکه از من کوچکتر بوده، همیشه احساس کردم بزرگتر از من است خیلی شبیه پدر است، خیلی فهمیده است، ولی از همان اولش هم رابطه مان خیلی هم صمیمانه نبود برای همین ان شب حرفی نزد فقط نگاهی به من انداخت و...

پنجره را باز میکنم نسیم ملایمی توی اتاق میپیچد به بالشم نگاه میکنم بلیط ها زیر بالشم هستند به سمت بالش میروم اما نه...  میخواهم ماه عسل م یک جای دیگر بروم  جا یکه آسمان ش نیلی باشد. میخواهم توی دشتی بی انتها باشم. بدوم سمت ابر ها و باد لباس هایم را تکان بدهد و ...دهانم طعم دوغ های مادر را گرفته موهایم دارند خشک میشوند. شانه را پیدا نمیکنم. سمت پنجره می آیم  و به  آسمان نگاه میکنم کمی ابریست  تلفن همراهم را بر میدارم ،صدای زنگش را قطع کرده ام مسعود 28 بار زنگ زده چند تا هم پیام کوتاه داشته ام تا میخوام پیام ها را بخوانم زنگ میخورد مسعود است، بلافاصله بر میدارم با حالتی معصوم میگوید: سلام خانومی کجا بودی؟حالی از ما نمی پرسی/ میگویم حمام/میگوید عافیت باشه عروس خانوم ایشالا به پای هم سنگ پا بکشیم خنده ام میگیرد ،زمختی صدایم  میشکند خودم هم میدانم که بیخود از دستش دلخورم منصوره میگوید اون بی چاره که نمی دونست تو دوست داری ماه عسل بری یه جای دیگه، مگه میدونست؟ومن هر چه فکر کردم نتوانستم به یاد بیاور که به او گفته باشم که نمی خواهم ماه عسل به مشهد بروم مسعود هنوز دارد ناز مرا میکشد دو روز میشود که درست و حسابی با هم حرف نزدیم. منصوره با طعنه میگوید هر کسی جای مسعود بود تو رو یک هفته هم تحمل نمی کرد. منصوره دوست دوران دبیرستان من است همان موقع اش هم من خیلی دوست زیادی نداشتم منصور دختر همسایه مان بود چهار سال هم کلاس بودیم از جیک پیک زندگیه من خبر داشت وقتی پدر رفت بغضم توی اغوش منصوره ترکید وقتی میخواستم بله را بگویم گریه ام که گرفت منصوره را در اغوش گرفتم منصوره خوب میداند مرغم من همیشه یک پا دارد .مسعود حرف نمیزند من هم سکوت کرده ام ارام میگوید دوستم که داری ؟میگویم اره... زیاد ،نفس عمیقی میکشد و ارام رهایش میکند و میگوید خدا را شکر.

پدر ومادر چند نفر از بچه ها میخواهند برای ماه رمضان افطار بدهند از من خواسته اند که حتما باشم .مجبورم باشم چون انها که نمیداند من کمی وسواس دارم مخصوصا توی غذا و ...نمی دانم مسعود میگوید خوب نرو میگویم نمیشود بچه هایشان خواسته اند و خودم هم میدانم توضیح دادن شرایط این بچه برای مسعود کار دشواری است گاهی اوقات رضا دستم میاندازد و میگوید تو که نمی تونی اب دهن یه بچه رو ببنی چه طوری  رفتی تدریس کودکان استثنائی وخوندی و من لبخند میزنم و خودم هم میدانم من عاشق کارم هستم .

پدر غذا از دهانش بیرون میریزد وپیراهنش را کثیف میکند ابرو هایش را در هم فرو میبرد دستم را میگذارم زیر چانه اش و سرش را بلند میکنم اشک توی چشم هایش حلقه زده بغضم میگیرد گونه اش را مبوسم عکسش را که نشان دادیم دکتر گفت ضایعه نخاعی، تر کش داره پیشروی میکنه کاریش هم نمیشه کرد لااقل الان چند جای بدنش رو تکون میده اما اون موقع حتما فلج میشه.مادر یک پایش بیمارستان است یک پایش این وزارت خانه و ان وزارت خانه، بلکه بتواند موافقت بگیرد که پدر را ببرند خارج از کشور میگویند المان ببریدش خوب میشود این را زن حسین اقا هم رمز پدر به مادرم گفته تازه بعد از کلی دوندگی وقتی مادر ویزای پدر را میگیرد پدر اشک توی چشمهایش جمع میشود دست مادر را میبوسد و می گوید میخواهم کنار شما باشم .

موهایش را تراشیدیم گفت میخواهم عادت کنم به سر بدون مو ،عاشق موهای جو گندمی اش بودم سر تراشیده اش را بوسیدم و گفتم: کچلم که باشی دوست دارم .لبخند زد و با صدای گرفته اش گفت اگر دوستم دارم برام گریه نکن و من بغضم ترکید خش خش صدایش را که میشنیدم انگار کسی روی تنم ناخن میکشید .بردیمش مشهد. روی ویلچر که نشسته بود نیم خیز شد و سلام داد بعد سرفه اش گرفت سینه اش را که صاف کردم لبخند زد وگفت حول شدم پرید تو گلوم .

تمام سه روزی را که مشهد بودیم بغض داشتم بار اخر کناراز کنار پنجره فولادی به من لبخند زد ومن با دلی شکسته شفایش را خواستم ،خواستم خوب بشود، خواستم پا های مرا بگیرد و پاهای او را پس بدهد مادر داشت توی سر سرا نماز میخواند ورضا دنبال کبوتر ها میگشت همان جا کنار حوض از من خواست کبوتر هایش را ازاد کنم اگر برنگشت انشب پدر حال غریبی داشت همان موقع که بلیط ها را گرفتیم پدر گفت فقط سه شب جمعه برمیگردیم.عکس سینه اش را که دکتر دید گفت ریه سمت چپ کاملا تخریب شده و ریه سمت راست هم 20 درصدش فعال است. شیمی درمانی هم جواب نمیداد شب ها از درد تمام بدنش خیس عرق میشد اما صدایش در نمیامد .ان شب ارام بود نگاهش را روی گنبد طلایی پهن کرد و ارام زمزمه کرد .من کنار چرخش نشستم و زل زدم به چمشهای پر از اشکش ، توی چشمهایش ارامشی دیدم که هنوز در هیچ چشمی ندیده ام نیم خیز شدم و گفتم:پدرنزدیک اذان صبح  اگر ارزو داری حالا وقت اش است. نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت دختر ما حاجتمون و گرفتیم .بار اخر کنار پنجره فولادی نگاهم کرد ولبخند زد.

دیر وقت است ساعت را نگاه میکنم چیزی به صبح نمانده پلکهایم سنگین است. بالشم را نگاه میکنم ،بلیط ها را گذاشته ام زیر بالشم.نگاهم روی ملافه سفید یک دستی که روی رختخواب کشیده ام میافتد یاد کفن پدر میافتم بغض م میگیرد .توی رختخواب دراز کشیده بود درد نداشت شاید هم وانمود میکرد اما لبخند میزد ارام با همان صدای خش دار گفت :دوست داری از اون جا چی برات سوقاتی بفرستم .دستش را فشار دادم و گفتم از کجا؟ و با اشاره ابرو بالا را نشان داد .اشک توی چشمهایم حلقه شد ، باز با همان لحن مهربان و زخم خورده اش گفت: نخود چی کشمش میفرستم. من دیگر هیچ وقت نخود چی کشمش نخوردم.

داشت میخندید وقتی نگاهش کردم انگار نفس میکشید ،انگار داشت تکان میخورد شکه بودم منصوره شانه هایم را میمالید کمرم سنگین بود انگار داشت  رفته  رفته بیشتر و بیشتر خم میشد.

سرم را روی بالش میگذارم، پلکهایم سنگین است..یک ان خودم را توی دشتی بی انتها میبینم، موهای تنم راست شده اند. هوا گرگ و میش است، دور خودم چرخ میخورم، دور دست ها روشن است .همان جایی که آسمان نیلی  است. هر چی میدویدم دور تر میشوم. بغض م گرفته  ترسیده ام . باد می آید و فقط صدای زوزه اش فضا را پر کرده،چند بار چشم هایم را به هم میمالم و چند بار به خودم سیلی میزنم. میدانم خواب است ولی انگار خواب نیست. ا نگار مرده ام. حس میکنم کسی مرا بسته .قدرت تکان خوردن ندارم. کمی که گذشت چشم هایم به نور اطراف عادت مکند یک درخت سرو کمی  جلوتر روی یک تپه دیده میشود به سمتش میدوم در  سایه روشن کنار درخت کسی ایستاده. قدم هایم را اهسته میکنم. ترسیده ام که او لبخند میزند، لبخند او را از کیلومتر ها دور تر هم میتوانستم تشخیص بدهم. لبخند او منحصر به فرد است. باقی راه را نمی دانم چطور طی کردم. انگار پریدم از همان جا توی اغوشش سرم را که از توی سینه اش بیرون کشیدم بازو هایم را گرفت و براندازم کرد و گفت خانومی شدی واسه خودت حرفی نزدم نمی توانستم حرف بزنم انگار قفل بر دهانم زده بودند .ابرو هایش را توی هم فرو برد و گفت: شنیدم شیطونی کردی بغض م گرفت سرم را پایین گرفتم دستش را گذاشت زیر چانه ام و سرم را بالا اورد و گونه ام را و بوسید دست دیگرش را توی جیب شلوارش کرد و بیرون  اورد  و جلویم گرفت و گفت شام که نخوردی بیا این و بخور ضعف دلت رو بگیره دستم را باز کردم انگار یک خروار نخود چی کشمش ریخت توی دست هایم بعد کمی خم شد انگشتش را دراز کرد به دور دست ها ، جایی که آسمان نیلی بود و گفت: اونجا رو میبینی؟ سرم را تکان دادم گفت: رضوانه من حاجتم رو اونجا گرفتم .کبوترهام  هنوز اونجا دارن دنبال تو میگردن چرا بهشون سر نمیزنی؟ چرا بهشون محل نزاشتی؟ انقدر لحن ش مهربان بود که دلم سوخت هنوز بغض داشتم اما گریه ام نمی گرفت بعد سینه اش را صاف کرد و روبرویم ایستاد انگار قدش چند برابر شده بود از ان بالا نگاهم کرد و لبخند زد مثل همان لبخند پای پنجره فولادی بعد گفت؟ دخترم کبوترا منتظرن  تنهاشون  نزار.

ارام چشمهایم را باز کردم. پیشانی ام عرق کرده بود با پشت دست قطره ها را که پاک کردم متوجه مشت گره کرده دستم شدم انگار چیزی توی مشتم بود با ترس بازش کردم، خالی بود ،چقدر هوس نخود چی کشمش کرده بودم. نگاهم به با لش م که افتاد.یادم امد بلیط ها را زیر بالش م گذاشته ام. چقدر دلم میخواهد آنجا که آسمان ش نیلی است باشم.

+ تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 6:16 نويسنده الف/ک |