|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی |
|
|
سلام
خوب نمی دونم این خبر چقدر ارزش هنری داره ولی بهر حال خالی از لطف نیست شنیدنش داستان جایی که آسمان نیلی است در جشنواره سیره ی نبوی وعلوی رتبه نخست جشنواره را کسب کرد ویک کمک هزینه سفر به عمره مفرده را نصیب اینجانب کرد البته بلافاصله خرج امور خیره شخصی شد تا دشمنان خیال بدی به ذهنشان خطور نکند خلاصه که رفتیم یک ایران گردی حسابی در ضمن بجنورد بسیار زیبا بود مردمی خون گرم داشت برف دیدم دریا دیدم و کلی خاطره از جلوی چشمام رژه رفت امید انکه باز هم بریم ایران گردی راستی وبلاگ شعر هام هم افتتاح شد یه سری بزنید بد نیست واگویه های یک خوابگرد
+
تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 19:35 نويسنده الف/ک
|
ميرداماد
امروز رفتم راه اهن وهاجر را فرستادم كرمانشاه خانه را هم دیشب تحویل صاحب خانه دادم گلدان های توی راه پله ها را هم اب دادم انقدر اب ریختم پایشان که از لبه گلدان سر ریز شد روی سنگ های پله ، زیر لب گفتم منیژه خانم ببینه سکته میکنه زنگ زدم خانه مادر کمرش درد میکرد گفت یکی از مهره های کمرش ورم کرده دکتر هم گفته باید عمل کند نمی دانم دکتر دست به هر جایش که میزند باید عمل شود این دکتر ها هم فقط بلند عمل کنند یاد حرف های علی اقا افتادم پدر هاجر میگفت تو فقط بلدی حرف بزنی تو لیاقت دختر من ونداشتی .وانت گرفتم و اساس های باقی مانده بردم گذاشتم پشت دکان اقا رضا لبخند زد وگفت داری چی کار میکنی ؟ اصلا خودت میدونی ؟مثل همیشه لبخند تحویلش دادم وبا شوخی گفتم مثل خالک بازی دیگه الان مثلا داریم جدا میشیم. رسول زنگ زد که شام بروم خانه شان گفت منصوره میخواهد با من حرف بزند کلی تعارف و این حرف ها من هم مثل همیشه سرم را انداختم پایین وگفتم باشه میام. علی اقا دوباره زنگ زد این بار لحنش صمیمی تر بود گفت کارم دارد میخواهد کمی جدی با هم حرف بزنیم یاد اخرین بار افتاد و پیش خودم گفتم یعنی جدی تر از سیلی خوردن نمی دانم شاید یک سر بروم انجا قبول کردم ولی شاید نروم. زنگ زدم خانه مادر گفت احضاریه را اوردند و خودش جای من امضا کرده دست کردم توی جیبم یک 500 تومانی تکه وپاره تحویل راننده دادم کمی پول را برانداز کردو در حالی که داشت بقیه پول را میداد گفت از جنگ برگشته؟ سرم را پایین اوردم همانطور که اخم کرده بودم گفتم واسه همین هم جون کندم مفت نگرفتم سرش را انداخت پایین وبقیه پول را داد.رفتم پیش حاج حمید شروع کرد به نصیحت کردن حوصله اش را نداشتم سرم پایین بود وسیگارم را میکشیدم بدون توجه به حرف هایش گفتم مهریه اش رو هم میخواد قاضی گفت ماهی صد تومن بدم رفتم یه پانسیون هم صحبت کردم ماهی 60 تومن هم اونجا بدم اساسا رو هم قرار شد علی اقا با خاور یکی از رفقاش بیاد ببره کرمانشاه مابه التفاوتش رو از مهریه کم کنیم.خیلی مسخرس نه؟حرفی نزد امدم سر خیابان موتوری ها سرشان را میاوردند جلو وارام باعیما واشاره میفهماندند که اگر موتور میخواهی کافیست فقط سر تکان بدهی .زنگ زدم مریم با ماشین بیاید دنبالم گفتم میرداماد کار دارم باید میرفتم دنبال موبایل هاجرگفت میاید دنبالم توی ماشین که نشستم لام تا کام حرف نزد فقط چند دقیقه به چند دقیقه دماغش را بالا میکشید من هم حرفی نزدم کامران زنگ زد وگفت برنامه کیش درست شده از هفته دیگه باید بریم گفتم صبح پاسپرتم رو تمدید میکنم مشکلی نیست هر وقت بلیط ها رو بگیری رفتیم مریم زیر لب غرغر کرد ونزدیک پاساژ پارک کرد پیاده که شدم گفتم تو برو خونه من امشب حوصله ندارم ،ابرو هایش را برد توی هم وگفت شام درست کردم مسخره، دلم لک زده برات، گفتم امشب اصلا حوصله لاو ندارم بزار باشه برای فردا نمی دونم شایدم پس فردا ماشین را استارت زد و با عصبانیت گفت خیلی مزخرفی من و علاف کردی حالا که هاجر نیست بازم بهونه میگیری جوابش را ندادم لبخند زدم وگفتم مرسی رسوندیم.هنوز از پله های پاساژ بالا نرفته بودم رسول زنگ زدو گفت منصوره حالش بد شده بردنش بیمارستان اگر میتونی برام 200 ،300 تومن پول ردیف کن فکر کنم امشب دیگه بیاد.صدایش پر از استرس بود وشادی ملموسی موج میزد در کلماتش یک لحظه حرصم گرفت مشتم را گره کردم جلوی پله های پاساژ برگشتم تا مریم را صدا کنم که صدای لاستیک ماشنش را سر چهار راه شنیدم که TAKE OF کرد و پیچید سمت چپ. تا سر چهار راه دویدم هوا کمی سرد شده بود گرگ ومیش بود نسیم خنکی میزد توی صورت ادم یک موتوری در حالی که داشت دست راستش را با نفسش گرم میکرد با چشمهایش پرسید ومن تو دلم گفتم یه قندیل بهتر از دو تا قندیله به اولین تاکسی که ارام داشت رد میشد گفتم: دربست؟
+
تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 17:12 نويسنده الف/ک
|
|
|