تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد

کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی

تمام روز را کار میکنم مثل سگ نه شاید مثل یک حیوان دیگر یک حیوانی که هر چه کار میکند باز هم عقب است دیروز بعد  از ظهر بود که من زل زدم توی چشم های دخترک و گفتم  یادم نیست چند سالم است فقط میدانم از تو بزرگ ترم واو لبخند زد .

شناسنامه ،کارت ملی ،دفتر چه بیمه ،کارت پایان خدمت و ..و...و همه و  همه گم شدند دقیقا یادم نیست فکر میکنم ایستگاه مترو دردشت بود خواب ماندم و وقتی از خواب پریدم با عجله از دربهای در حال بسته شدن بیرون زدم،داشت دیرم میشد باید به موقع میرسیدم سر کار خواب مانده بودم باید میرسیدم سر کارم جلوی د ر ایستگاه یادم امد که کیفم را جا گذاشته بودم و ان روز در واقع مرخصی داشتم ،باید به کار های بانکی ام میرسیدم 760 هزار تومان پول نقد و عکس سمیرا هم توی کیف بود  نشستم  و های های گریه کردم مدت ها شماتت شدم مدت ها سرزنش شدم خواستم همه چیز را فراموش کنم برای همین کار کردم کار کردم کار کردم ساعت ها ساعت های زیاد اسمم توی شناسنامه مادر بود اما تاریخ اش محو بود نامشخص. هانی میگفت فکر کنم 6 یا 9 سال از من بزرگ تری و پسر عمه مادر که سر کوچه مغازه داشت میگفت بابات که مرد  فکر کنم 16 سالت بود. یادم نیست سال 89 یا 90 بود همان موقع که کیفم را زدند. چشم هایم کمی ضعیف شده اند دکتر برایم عینک نوشت با عینک توی اینه خیره شدم موهای کنار شقیقه ام تقریبا ریخته اند و بسیاری از موهای کنار سرم سفید شده تا حالا اینقدر دقت نکرده بودم و این سوال اولین بار توی مترو دردشت برایم اتفاق افتاد وقتی مردی میان سال ازم پرسید شما چند سالتونه  و من جا خوردم و با خنده گفتم نمی دونم  چند میخوره ؟ کمی بر اندازم کرد وگفت: 40 یا نه نمیشه خوب گفت نمی دونم من اصلا چهره شناس خوبی نیستم ،واقعا نمی دونید چند سالتونه ؟ ومن فقط لبخند زدم همان روز جلوی درب اصلی ایستگاه نشستم و  های های گریه کردم .

دست هایم بزرگ شده بودند انگارکمی هم  چروک انداخته بودند پاهایم قوت قبل را نداشت و سرم تیر میکشید طوری که تا ان موقع سابقه نداشت. سمیرا... یادم امد او باید میدانست. امدم خانه و سراسیمه از مادر پرسیدم: سمیرا کجاست؟ و مادر هاج و واج نگاهم کرد در حالی که عینکش را نوک بینیش گذاشته بود وسر نخ بین لبهایش مانده بود و سوزنی که سر و ته در هوا معلق بود نگاهش کردم و او گفت خوب ؟ من هم ارام گفتم خوب!رویش را از من گرفت  و گفت نمی دونم، شمال، خونه خودش ، ،چمیدونم .

ان روز تمام مسیر پل امیر بهادر تا چهار راه سیروس را پیاده رفتم ،بعد از سمت بازار امدم تا نزدیک درب اصلی مترو. هوا تقریبا تاریک بود مردی میانسال در حالی که سیگاری گوشه لبش بود گفت اتیش داری جناب ؟خندیدم وگفتم اتیش؟نه فدات شم سیگاری نیستم .پوز خندی زد ورفت .

هانی امده تا خرجی این ماه مادر را بدهد میگوید یه کار گرفتم شهرک راسته کار خودته. 22 واحد راسته بدون قناصی کف و دیوار نگاهش میکنم و میگویم زنگ بزن یکی از بچه ها بره متراژ کنه من حوصله ندارم .تعجب میکند انگار فحش داده باشم کنارم زانو میزند و میگوید چیزی شده داداش ؟سرد و سنگین نگاهش میکنم و میگویم نه خسته ام همین توی چهره اش نگرانی را میبینم میخواهد بلند شود مچش را میگیرم و ارام طوری که مادر نشنود میگویم میدونی سمیرا کجاست؟ چند لحظه همان طور نگران نگاهم میکند و می گوید :نمی دونم،شمال،خونه خودش،نمی دونم و بلند میشود و بعد صدای در حیاط که می اید، به خودم می ایم . میروم توی اتاقم و دراز میکشم کنار میز تحریرم مادر از کنار اتاق با چادر مشکی ا ش رد میشود  ارام می گوید خونه هاجر خانم اینا ختم انعام گرفتن میام تا 5 .

مثل سابق خودم را جمع میکنم و انگار مچاله میشوم دفتر چه تلفن همراهم  را نگاه میکنم همه یا مشتریند یا کاسب نه دوستی نه رفیقی یادم نمیاید ولی خیلی هایشان را از مدت ها پیش میشناسم ولی نمیدانم از کی اصلا یادم نیست اخرین باری که سینما رفتم کی بود یا اخرین کتابی که خواندم لباس هایم را تن میکنم احساس سرما زیادی میکنم دو برابر روز های قبل لباس میپوشم هانی زنگ زد وگفت زنم میگه سمیرا  رفته با عموش زندگی میکنه ارام میگویم سمیرا ؟ خوب حالا بعدا  حرف میزنیم . به کوچه می ایم صدای غریبی از خانه ها جر خانم می اید توی پارک دختر بچه ای را میبینم که دستش را کرده توی بینی اش وانگار میخواهد ان را از بیخ در بیاورد داشتم با خودم فکر میکردم تمام روز را کار میکنم مثل سگ نه شاید مثل یک حیوان دیگر یک حیوانی که هر چه کار میکند باز هم عقب است  بعد نگاهم با نگاهش گره خورد و گفتم شما دیگه بزرگ شدی نباید دستت رو توی بینی  ببری ،نگاه  کرد ساده  و معصومانه پرسید اصلا خودت چند سالته سرم تیر کشید لبخند زدم ولی سرم تیر کشید گفتم من ...من ...چند... چند سال بزرگ تر از تو.

+ تاريخ دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 2:48 نويسنده الف/ک |

 

  • هنوز افتاب کاملا غروب نکرده بود مرد سیگار بهمن ریزه میزه اش را از جیب داخل کتش در اورد وبا اتش کم فروغ فندکش روشن کرد "نیکو جان یه سر باید بری سمت خانی اباد یه در تمام چوبه وردی بندازی رو چار چوب  و برگردی سرجمع دو ساعت رفتی واومدی "مرد نگاهش را از جوب همیشه لجن گرفته ی جلوی مغازه برداشت و با ابر و های در هم فرو رفته به صاحب مغازه نگاه کرد و خواست چیزی بگوید  ولی نتوانست سرش را به علامت تائید تکان دادو توی دلش گفت بزار قسط جهاز این دختر تموم شهدیگه اینجا نمیمونم  میرم .
  • زن داشت پیاز ها  راتوی ماهیتابه رنگ ورو رفته اش تفت میداد. با گوشه روسری بینی اش را گرفته بود تا بوی پیاز اذیتش نکند قطره های روغن هر از گاهی روی دستش میپریدند و او عادت کرده بود که صدایش در نیاید .
  •  
  • شال را محکم دور گردنش پیچید و لبه ی ان را تا زیر چشم هایش بالا کشید صدای موبایلش  که بلند شد با بی میلی و به سختی از جیب تنگ شلوار جینش ان را بیرون کشید و "سلام...دارم میرم خونه ...واقعا؟مثبت بود؟...مطمئنی؟خوب ...نگران نباش ...گریه نکن ...پیش یه دکتر زنان زایمان هم ببری بد نیست بگو برات ازمایش بنویسه به این نوار های چک بیبی نمیشه زیاد اعتماد کرد..اتفاقی که افتاده کاریش که نمیشه کرد سرطان که نگرفتی...برو خونه رسیدی به من زنگ بزن تااون موقع رسیدم .قربونت برم ...مواظب خودت باش ...دوست دارم ...باران نم نم شروع شد بود شال را از دور گردنش باز کرد و انداخت رو شانه هایش سرش را برد توی یقه ی پلیورش و ارام ارام گریست.
  •  
  • زیاد سر به سرمجید نزار یکی اومده گفته خانومت داره شوهر میکنه از بعد از ظهر دنبال بهونه است پاچه بگیره پسر جلوی در مغازه را باز کرد وسرش را کرد بیرون وطوری که انگار باید کسی بشنود گفت "به تخمم..حقشه مرتیکه بی شعور ..حاجی برای چی میگی زنش ؟اون موقع که تو محضر دستش وکرد بود تو جیبش و سینه اش رو داده بود میگفت حالا ببینم کی به گه خوردن می افته! باید فکر این روزاشم میکرد.پیش من نمی تونه زر بزنه توقع داره این بره رو این دختر اون دختر بعد زنش بر گرده دوباره باهاش زندگی کنه بعد ارام از مغازه زد بیرون .مجید روی پله های جلوی گارگاه نشسته بود ارام ارام اشک میریخت.
  • نمی تونم ،به قران نمی تونم دیگه به اینجام رسیده دستش را تا بالای سرش اورد بعد بغضش ترکید وسرش را انداخت پایین.نمی تونی برو.کسی جلوت ونگرفته ما داریم زندگیمونو میکنیم .بعد بچه را از توی رو رواک برداشت وتوی بغل گرفت و گفت تو لیاقت این زندگی رو نداری همه حسرت این زندگی تو رو میخورن تو این قدر بی شوری  به حرف مردم داری زندگیت وبه باد میدی خلاف شرع که نکردم اونم زنمه صیغمه .پیغمبر این همه زن صیغه ای داشت مگه یکیشون میگفت چرا؟ خرجت کمه؟ خوب نمیخوری ؟ماشالله دو تای من هیکل داری سر تا پاتم که طلا ریختم میدونی ؟ ناشکری زن. ناشکری .صدای رعد وبرق که امد بلافاصله باران شدیدی گرفت زن شال گردنش را از چوب لباسی کنار در برداشت پوتین های نیم ساقش را پوشید و در را ارام پشت سرش بست .
+ تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:49 نويسنده الف/ک |