تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد

کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی

 

 به پيش رويم نگاه مي كنم . همه چيز تار مي شود . يك باريكه اشك لبه ي پلكم نشسته است و بلندتر از قبل فرياد مي زنم : " به عزت و شرف لا اله الا الله ". و عده اي پشت سرم پاسخ مي دهند.

سجاده اش را كنار كاناپه ي سه نفره كه تقريبا نيمي از عرض اتاق را اشغال كرده ، پهن كرده بود . چند سالي بود كه اينجا نماز مي خواند . جاي دنجي داشت . خيلي وقتها دلم مي خواست كنارش بنشينم و تحت تاثير آرامشي كه داشت ، آرام بگيرم . گاهي سر به سرش مي گذاشتم و او برايم از قديم مي گفت . از كافي ، از روزهاي قبل از انقلاب ، از گراني .

سنگيني پيكرش بر روي شانه ي راستم ريخته است . كمي شانه ام را جابجا مي كنم . صدايم گرفته . ته گلويم مي سوزد . غسالخانه را دور مي زنيم و به جايگاه نماز مي رسيم . چشمم به تابلوي طلاكوب نماز ميت كه مي افتد پايم سست مي شود .

خودش را به سمت قبله مي چرخاند . يك پايش را دراز مي كند و بعد از اينكه كش چادر را بر روي سرش جابجا كرد ، قامت مي بندد . آرام و شمرده مي خواند . چند بار سر برمي گردانم تا سر حرف را باز كنم و از گذشته ها بگويم ، اما هنوز چشم به تربت كربلاي پيش رويش دارد و زير لب ذكر مي گويد . به شوخي      مي گويم : " جوونياتونم همين جوري بودين ؟ " و او همچنان ذكر مي گويد و با سكوت پر از آرامشش ، دهانم را مي بندد .

صداي ناله هاي مادرم را كه مي شنوم ، دلم مي لرزد . احساس مي كنم حالا مرگ يك قدم به او نزديك تر شده است . بار ديگر اشك پشت پلكهايم مي ايستد و همه چيز تار مي شود . دلم مي خواهد زار بزنم . سرم را به طرف آسمان بلند مي كنم . هوا ابريست . دهانم خشك مي شود . ته گلويم مي سوزد .

روي صندلي ولو مي شوم . شيشه را كه پايين مي كشم ، سوز سردي به داخل مي آيد و آزارم                مي دهد . نيم ساعتي هست كه توي ترافيكيم . هنوز تا چهارراه ، راه زيادي باقي مانده است . تلفنم زنگ مي خورد . حوصله ندارم . مادرم مي گويد : " برو خونه ي مامان بزرگ . خون دماغش بند نمياد " . پياده    مي شوم و تا چهارراه مي دوم . كنار مبل روي پتوي سفيدش نشسته و يك كاسه ي چيني در دست دارد . قطره هاي سرخ خون به داخل كاسه مي ريزد و بر روي ديواره ي سفيد آن رنگ مي پاشد . با نگراني نگاهم مي كند و من درحاليكه نفس نفس مي زنم شانه هايش را ماساژ مي دهم .  

شانه هايم تكان مي خورند . سالها ست كه اينگونه گريه نكرده ام . زير بغل مادرم را مي گيرم و او را به زحمت از جايش بلند مي كنم . حتما كمرش بيشتر از هميشه درد مي كند . به چشمهايش كه نگاه   مي كنم ، بغضي كه به سختي در حال فروخوردنش هستم ، به سادگي مي تركد . و مادر درحاليكه توان حرف زدن ندارد مي گويد : " ببر ببينمش. " و من هم او را با خود مي برم تا براي آخرين بار مادرش را ببيند . ترسيده ام . بسيار هم ترسيده ام .

آمبولانس كه مي رسد حالش كمي بهتر شده . كاسه ي چيني را از دستش مي گيرم و توده اي پنبه جلوي بيني اش مي گذارم . دكتر بخش مي پرسد : " پسر اين خانومي ؟ " و من مي گويم :" آره . نوه شون هستم . " و سپس دستش را دراز مي كند و من دفترچه ي بيمه ي مادربزرگ را به دستش       مي دهم .

هوا كاملا آفتابي شده ،احساس مي كنم دماي بدنم بدجوري بالا رفته است ، تمام تنم خيس عرق است و هنوز كار كندن قبر به پايان نرسيده است . توي قبر دوطبقه ي مادرش خاك مي شود . مادرم آنطرف دارد بر سرو صورتش مي زند و من از اينكه اين قبر سه طبقه نيست خوشحال مي شوم .    

صداي تلويزيون بالاست . اعتراضي نمي كند . رو به قبله نشسته و ذكر مي گويد . حواس مادر به اوست . نگران است . نگاهش را مي شناسم .

بدنش را به پهلو مي چرخانند . مي خواهم براي بار آخر او را ببينم . از مادر جدا مي شوم و جلو مي آيم . صداي شيون و زاري فضا را پر كرده است . كسي توي گوشم بلند فرياد مي زند . كر مي شوم . چيزي     نمي شنوم . ادمها بر سرو صورت خود مي زنند . بر شانه اش كه مي زنند بغضم مي تركد . به ياد مادر     مي افتم. دلم مي لرزد . برمي گردم و دستش را مي گيرم .

به محض اينكه به بيمارستان مي رسد ، او را بستري مي كنند . همه به ديدنش رفته اند جز من . مي دانم كه از من گله نمي كند . خيلي گرفتارم . با خودم قرار مي گذارم وقتي به خانه برگشت شبها پيشش بمانم . چقدر دلم مي خواهد سرم را روي پايش بگذارم و وقتي ذكر مي گويد به چشمهايش خيره شوم . ارامم مي كند . مادر مي گويد ، سه روز است كه نخوابيده . مي گويد ، سرش را كه بر روي متكا مي گذارد ، نفسش بند     مي آيد .

دكتر مي گويد ، نفسش رفته اما هنوز نبض دارد . دستگاه شوك را كه مي اورند مادر از حال مي رود . اما بعد از چند دقيقه كه دكتر از اتاق خارج مي شود ، همه نفسهاي حبس كرده شان را آزاد مي كنند . مادر     مي گويد ، چيزي به اذان نمانده بود . حتما مي خواست نماز بخواند .

بغض دارد . اين را از مكث طولاني اش مي فهمم . لبهايم مي لرزد . سكوت مي كنم . صداي اذان بلند       مي شود . مادر مي گويد : " رفت " . قطع مي كند . براي مادر نگرانم . حتما حالا كمرش بيشتر از هميشه درد مي كند . باران مي بارد . نم نم و با حوصله .

خاك را ريخته اند . مادر سرش را توي بغلم مي برد . جيغ مي زند . دلم مي لرزد . شانه هايم مي لرزد . همه چيز را تار مي بينم جز مادربزرگ را كه بر سر سجاده اش نشسته ، تسبيح مي گرداند و ذكر مي گويد ./. 

                                                                                          امين كريمي

                                                                ارديبهشت ماه سال يكهزاروسيصدوهشتادوهشت

+ تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:17 نويسنده الف/ک |