|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی |
|
|
کامپیوتر راه اندازی شد مجددا.اما متاسفانه به دلیل برخی مشکلات روحی از نوشتن تا اطلاع ثانویه معذورم چند داستان جدید نوشتم اما به نشانه ی نا رضایتی از خودم توی وبلاگ نمی گذارم اصلا هم مهم نیست که کسی برایش مهم است که من مینویسم یا نه چون حداقل بعضی که انتظارش را نداشتیم کردند کاری که انتظارش را داشتیم . به زبون ساده دلخورم .دلخورم اقا دلخورم دلتنگم برای پدر یادم میاید انروز ها با چند روز نامه می امد خانه توی افکار سیاسی اش مرا شریک میکرد گاهی ساعت ها مرا مینشاند کنار خودش وبرایم از روی ورق های گاها سیاه وسفید میخواند حیات نو یادم هست زیاد میخواند و البته گل اقا همشهری گیهان بچه ها برای من و...شاید تب خواندن را او به من هدیه داد این روز ها عجیب دلم برایش تنگ شده است این روز ها که تو کوچه های این شهر بوی گاز ها بغض ادم را میترکاند ومجبوری وانمود کنی که اشک اور است و بس .رژه افتخار امیز دوستان بسیجی با نوای حزب الله،ماشاالله وگردش چماق هایی که توی هوا میرقصند خسته ام از این تورم یک رقمی از این نمودار فلاکت رو به ناکجا از این اقتصاد غنی که بازار را فلج کرده از بازاری که هر روز مرا شرمنده تر به خانه روانه میکند.خسته ام از این که جلوی مترو یک لنگ پا مسخره شوم خسته ام . اری این چنین است برادر و خواهر پیامک ها قطع شده سیستم های ارتباط جمعی به درد دکوراسیون میخورد .تلویزیون تبدیل به اتوبان یک طرفه عناصر مفید نظام شده ودار ودسته خس و خاشاک توی خیابان پر پر میشوند امروز دیدم با همین چشم هایم که برادری موی یک اجنبی مادر به خطا را گرفته بود ومیکشید وبا باتومش به قوزک پایش میزد ومیگفت:" بگو گه خورم بگو توله سگ بگو".انگار باز هم اشک اور زدند بغض دارم .
من رای ندادم .من رای ندادم .من رای ندادم . برای صیانت از شعورم رای ندادم . شاید این وبلاگ هم فیلتر بشود چون حتما من هم خس وخاشاکم .بسیج خوب است بیست سال پیش بهتر بود حالا هم بد نیست مردی توی یک جمع ایستاده بود کلاه ضدشورش اش را زده بود زیر بغلش محاسن سفیدش پیدا بود داد میزد،عربده میکشید :شما حق ندارید فحش بدید .کتک بزنید حق ندارید حق ندارید حق ندارید کمی جلوتر پیراهن قرمز پسرک را کشیده بودند روی سرش و سه نفری میزدندش .انگار باز هم اشک اور زندند بغض دارم با راننده وانت مغازه بحثم میشود .زهرا رهنورد را زنا زاده خطاب میکند.موسوی را حرام زاده کروبی را دزد .رضایی را کراکی و احمدی نژاد را شجاع، مرد و به قول خودش با خایه گلویم میسوزد سرم درد میکند وقتی از گنجی حرف میزند هنوز نمیداند او در ایران نیست .وقتی از اسلام حرف میزند یادم میاید که هیشه توی دست شویی کارگاه سر پا... دلم برای پدر تنگ شده زیاد. کمر دردم زیاد شده گاهی راه رفتن را برایم سخت میکند .احساس میکن که دارم دچار پیری زود رس میشوم .شاید ده روزی میشود که عصبی هستم شاید دقیقا از روزی که احساس تحقیر شدن کردم . راه پیمایی نرفتم .اما دو روز قبل از انتخابات رفتم و تمام این دلخوری های چند ساله اخیر و فشار های گذشته را خالی کردم و واقعا ارام شدم مهم نیست که به قیمت این تمام شد که چند روز صدایم در نمی امد مهم نیست که سوژه بچه های کلاس شدم و هم کلاسی فربهی بعد از انتخابات با خنده های احمقانه از پیروزی مردی حرف میزد که با خنده های احمقانه اش ادم را به نهایت تنفر میرساند.مهم این بود من رفتم وداد زدم اربده زدم اما توهین نکردم تهمت نزدم دروغ نگفتم من فقط داد زدم باور میکنید فقط داد زدم البته کمی هم گریه کردم جالب بود یک نفر از گریه کردن من توی جمعیت فیلم میگرفت اگر دیدید تعجب نکنید. نواب شلوغ بود انقلاب هم شلوغ بود ولی عصر هم نیز وشاید جاهای دگر از انجا ها خبر ندارم گارد ویژه نیرو هایی که من فکر میکردم فقط توی فیلم های خارجی میشود نمونه اش را دید یا چهار شنبه سوری های سالانه و یا 18 تیر .تا دندان مسلح برای عده ای خس وخاشاک سطل اشغال ها را اتش زده اند نرده ها را کنده اند سنگ فرش های پیاده رو های نواب را در اورده اند خیابان از شیشه خورده ها پر بود جواب این همه بد اخلاقی را چه کسی میدهد .پسری که با حرص طوری فحش ناموس به زمین وزمان میدهد که فقط فرصت داری بعجب کنی مرد میانسالی دست هایش خونیست گریه میکند ومیگوید کشتن اقا کشتن .از سرباز ی که حتی چشمایش را هم نمیبینیم میپرسم اقا این طرف و که بستین سمت نواب و هم که میگین نرین پس چه طوری بریم اون طرف نواب .نقابش به سمتم میچرخد فقط میشنوم میگوید گم شو گم شو. انتخابات سالم بوده یا نبوده مهم نیست واقعا مهم نیست .مهم این است که ما فهمیدیم حتی توی این کشور برای خون ما به اندازه خون گوسفند هم ارزش قائل نیستند برادر. بوی گاز اشک اور تمام شهر را برداشته ،خانه میایم مادر سرش درد میکند چشم هایش ورم کرده میفهمم بیرون بوده بوی گاز توی اتاقم پیچیده بغض دارم .اشک های را کدام چفیه پاک خواهد کرد .
سعی میکنم اگر دل ودماغی داشتم توی وبلاگ شعرم بنویسم اگر هم نه فعلا صبر کنید این گرد گاز های محبت والفت وبرادری شهر را ترک کنند تا همه از قطع درختان پارک گلستان به منظور احداث بزرگراه لذت ببریم . دکتر با تو هستم اری با تو دکتر عزیز علی جان علی اقا علی شریعتی برایمان دعا کن مناجات هایت را هنوز لابه لای کتاب های پدر گذاشته ام...
+
تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:28 نويسنده الف/ک
|
اخر این پیاده رو یک راه باریک است تقریبا سمت چپ میدانی که همیشه کناره فواره اش را لجن گرفته تا انتها که بروی و اخرین بن بست و انتهای بن بست یک خانه اجریست که بوی یاس های پشت پنجره تما کوچه را پر کرده سرت را بالا بگیر در دلت ارزو کن که باشد گاهی خدا همین قدر که تصور میکنی نزدیک است شاید در را برایت باز کند آ ...راستی دلت را هم ببر اگر نه از همان را باز گرد
+
تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:38 نويسنده الف/ک
|
|
|