|
کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی |
|
|
38 متر تمام .خیلی بزرگ نیست اما برای من زیاد است . اگر بخواهم صد متر راه بروم 20 مرتبه باید عرض حال را طی کنم .صاحب خانه خیلی هم برای مجرد بودن مته به خشخاش نگذاشت . من هم اجاره اش را تا امروز که اخرین ماه اجاره است پرداخت کرده ام .البته گاهی اجاره اش دیر شده اما خب او هم مرا درک میکند صاحب خانه ام بیوه زنی 40 ساله است احساس میکنم که از من خوشش میاید این را میتوانم بفهمم .تقریبا بیشتر شب ها برایم غذا درست میکند انصافا دست پختش هم خوب است ، حداقل از اکبر سوسیس بهتر است ساندویچ های چرک که ادم حالش بهم میخورد بار دیده ام که کار گر ها وبی خانمان ها ازش خرید میکنند بعد خدا را شکر میکنم که من شغل ابرو مندانه ای دارم و خانه ای که ساکت است و صاحب خانه ای که ...البته این ها را که به شما نمیشود گفت ولی خوب پس به کسی باید گفت یک روز که برایم سینی غذا را اورد گوشه چادرش رها شد و من بازو های توپول وسفیدش را که زیر چادر مخفیشان میکرد دیدم چقدر تاپ سبز فسفری به چهره اش میاید البته تمام این ها را در چند لحظه دیدم ولی توی همان چند لحظه هم از شرم به حال مرگ افتاده بودم .تا غروب تمام حواسم به او بود و او هم چند بار دیگر امد و برایم میوه شیرینی وتخمه اورد تا فوتبال را ببینم احساس کردم خیلی دلش میخواست با من بنشیند و فوتبال ببیند اما خوب اگر مردم بفهمند چه ما که به هم محرم نیستیم حتی صیغه محرمیت هم نخوانده بودیم در ضمن دیر که نمیشود بگذار توی شرکت جا بیافتم و حقوقم بالاتر برود تازه میخواهم ادامه تحصیل هم بدهم میخواهم معماری بخوانم همین الان معمار های شرکت ما کلی حقوق میگیرند من خودم دیده ام البته هاجر حساب داری خوانده . ببخشید یادم رفت هاجر همان زنی است که ...افرین خودش است همان که خودت گفتی به هر حال ادم که نمیتواند از واقعیت فرار کند هر مردی و هر زنی باید روزی سرو سامان بگیرند اخر تنها بودن تا کی ؟خودت که میدانی وقتی ثریا را به من ندادند دیگر از همه چیز بریدم اما حالا احساس میکنم دوباره متولد شده ام اخ اگر بشود . نمیدانم احساس میکنم که لپ هایم سرخ شده اند من را چه به این حرف ها سوم این ماه تولدش است .خودم دیدم از روی کپی شناسنامه اش دیدم وقتی روی میز عسلی خانه گذاشته بود دیدم همان روزکه قرار بود برای اپیلاسیون برد و قبلش به من گفته بود که بروم برایش از عابر بانک پول بگیرم البته خودش گفت اپیلاسیون من که نمیدانم تازه کلی با خودم تکرار کرد تا یک موقع اشتباه نگویم و او فکر کند من دهاتی هستم و این چیز ها را نمیدانم. اما نمیدانم چرا وقتی از یکی از خانم های همسایه پرسیدم اول کمی چپ چپ نگاهم کرد بعد یک دفعه زد زیر خنده و به راهش ادامه داد. بماند که چطور فهمیدم ولی خوب، فهمیدم. فردا قرار است برایش یک روسری فسفری بخرم و کادو بدهم نمیدانم دعا میکنم خوشش بیاید خدا یا خوشش بیاید مرد ورق را تا کرد و توی جیب پیراهنش گذاشت و کنار صندوق پست که رسید با وسواس انرا داخل صندوق انداخت از دور چند نفر انگار نگاهش میکردند رویش را برگرداند انگار منتظرشان بود انگار میدانست هر روز همین جا می ایستند و میدانست که انها خیلی دلشان میخواهد که بدانند او برای چه کسی وبه کجا نامه میدهد وقتی از این مرموز بودن خودش کیفور شد خندید مشتش را کوبید رو صندوق پست و خندید بعد سرش را گذاشت روی دستش شانه های تکان میخورد سر که بلند کرد پهنای صورتش از اشک پر بود باید برای گچ کاری فردا ماله میخرید هوا داشت تاریک میشد هنوز 1.5 میلیون کم داشت تا خانه هاجر خانوم را رهن کند .
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:34 نويسنده ام ین کر ی می
همیشه، حق با من نیست . این را همه میدانند ،حتی خودم .دنبال یک سر گرمی مهیج دو هفته ای زیر و رو کردم تمام مغازه ها و سایت ها و پارک ها وخیلی جاهای دیده و ندیده را.خبری نبود .اما واقعا سرگرمی مهیجی نبود تا من با ان هیچان از دست رفته ام را احیا کنم .احساس میکنم سال ها گذشته و من بخشی از خاطراتم را save نکردم و همه شان پاک شده مثل همین چیزی که نوشتم و خیلی جا هایش را save نکردم َ، پاک شد . _کجا بودیم؟ _اره !کدوم گوری بودی تا این وقت نصفه شب ؟ _ پارک، خیابون ،پیاده روی. _تا این موقع؟با کدوم پدر سوخته ای بودی ؟سگای ول هم تا این موقع بیرون نیستن ... سرم را میاندازم پایین انگار هنوز دارد حرف میزند لبخند میزنم از همان که میدانم حرصش را در میاورد پشت سرم میاید توی اتاق و در را ارام میبندد بعد یواشکی میگوید: پول نگرفتی امروز ؟ میخندم ومیگویم :نه، فردا اینشالله. بعد لب هایش را ور میچیند و با غیض میگوید: بازم بوی گه میدی، خجالت بکش بزار کنار . باز لبخند میزنم . دراز کشیده ام تصویر حاج حمید در نظرم میاید حرصم میگیرد کمی بد و بیراه میگویم.تمام تلاش خودم را میکنم تا 2 نشده خوابم برد اما تلاش بیهوده ایست به روی سینه میخوابم چشم هایم را... افتاب نیمه جانی خودش را به زور جا میدهد کنج پنجره و یک باریکه طلایی از موهایش را وسط بشقاب خواب من می اندازد .خواب و بیدارم که مادر می اید مانتو مشکی اش را میپوشد و میگوید :مگه قرار نشد پول مانتو رو بدی؟ پلک هایم را کمی از هم فاصله میدهم و میگویم:حالا مگه خریدی ؟ رویش را میگرداند و با حالتی طلب کارانه میگوید:19 تومن با شلوارش 32.سرم را روی بالش جابجا میکنم و به صفحه موبایلم نگاه میکنم اس ام اس رویا درست سر ساعت ،میخوانم ، لبخند میزنم بعد دوباره بهتر و واضح تر میخوانم کمی هم بلند تر از دفعه اول:بیداری پسری ؟پاشو تنبل .پاشو دوش بگیر ریشت و بزن مسواک کن ،دوس... تصویر قاب دستمالی که کمی شبیه یک تی شرت صورتی است نظرم را جلب میکند توی رخت چرک ها درست کنار ماشین لباس شویی و دقیقا روبروی دید من، کمی دقیق میشوم و ارام با حالتی مظلومانه و طوری که خودمم هم نشنوم میگویم: یادگاری بود ها !!! مغازه درست 100 متر با چهار راه فاصله دارد این طرف چهار راه می ایستم تا چراغ عابر پیاده سبز شود نه به خاطر اینکه رعایت حق تقدم را کرده باشم چند دلیل دارد یاد حرف رویا میافتم واینکه هیچ وقت نمیگذارد وقتی چراغ قرمز است از ان رد بشوم و دوم سیگارم را با حوصله میکشم و سوم گرمای نرم و لطیف خورشید را قبل از اینکه کز کنم انطرف خیابان و کنج پیاده رو را دوست دارم .تقریبا بیشتر روز ها به همین منوال میگذرد سه روز پیش خط کشی ها را... _ ندارم برو فردا _لبخند میزنم و میگویم : به صاحب خونم بگم فردا یا ...خجالت نمیکشی؟ 30 تومن دستی گرفتی دو هفته پیش همین الان یارو میخواست تراول صدی خورد کنه گفتم بیاد پیش تو، اومد بیرون داشت پول میشمرد .سرش را میاندازد پایین وبا خونسردی میگوید: صدی نبود پنجاهی بود، گذاشتم بدم به این موتور سازه 3 ماه 250 میخواد گفتم امروز 50 بهت میدم ...حالا تو که از خودمونی. حرصم میگیرد بر میگردم زیر لب فحش میدم طوری که بشنود وبا گوشه چشم میپایم ش اصلا انگار نه انگار.نزدیک ظهر است تلفن زنگ میخورد، رویاست . بر میدارم قطع میکند ، گوشی را به زور میچپانم توی جیب شلوار جینم ، دوباره زنگ میخورد به بدبختی درش میاورم باز قطع میکند ، حرص میکنم و گوشی را توی دستم میگیرم ...توی ایستگاه اتوبوس یک پیرزن تقریبا فسیل شده از پله ها بالا میرفت و یک گونی را با خودش میکشید که دوبرابر خودش بود یاد مورچه های کارگر افتادم دو تا از مرد ها سر گونی را گرفتند و توی جمع کسیر زن ها جایی برایش پیدا کردند .انطرف خیابان فروشگاه رفاه است و مردم مرفه توی صف ایستاده اند و اوقات فراغت شان را به گفتن ، دروغ، افترا ، تهمت یا فحش میگذرانند از بین ترافیک سنگین ماشین ها به انطرف میروم دوست دارم توی صف باشم حیف که زیاد نمیتوانم با ایستم پیش خودم میگویم فقط یه ربع .نیم ساعت میگذرد یخ دو سه نفر جلویی و پشت سری تازه باز شده و یواش یواش دارند به سمت حرف های سیاسی میروند که تلفن زنگ میخورد عباس است دیروز گقته بود میخواهد... مرد کناری بد جور بوی عرقش تند است دختری که کنار من است ارام زیر لب میگوید : کثافت... بعد لب هایش را مثل نوک جوجه میکند و سه سانتیمتر از گوشه روسری 10 سانتیمتری خودش را به بینی اش اختصاص میدهد، سرم را به گوشش نزدیک میکنم وارام میگویم: با من بودید ؟ رویش را به طرفم میگیرد و لبخند میزند و میگوید : نه... اختیار دارین ..به شما جسارت نکردم. همین چند کلمه کافیست تا من سن کامل سیری که خورده را حدس بزنم شش ماه و11 روز و23 دقیقه ، نفس عمیق میکشم میگویم: خواهش میکنم ... 200 کرایه را گران تر حساب میکند همانطور که نیم خیز دارم نگاهش میکند و ابرو هایم کم مانده که به پس سرم بچسبد فرمان را دوستی میگیرد وچشم هایش را موازی داشبورد قرار میدهد و پدال گاز را تا بیخ فشار میدهد ماشین نیم خیز میشود وبا چند تکان که با ان اشنا بودم وقتی سوار شدم به حرکتش ادامه میدهد تصور خودم در حالت خمیده تقریبا وسط خیابان با حالتی شکست خورده برای خودم هم جذاب است . قدم میزنم تمام مسیر بلوار کشاورز تا میدان ولی عصر و باز بر میگردم یک پاکت تمام میشود دنبال دکه میگردم هنوز سیگارم خاموش نشده پاکت بعد را میگیرم حالت تهوع بدی دارم اما احساس ضعف نمیکنم زنی کنار یک تیر چراغ برق دارد برای پسرش... میدان پاستور نزدیک مغازه که میرسم پاکت دوم هم تمام شده تقریبا روده هایم دارد بالا میاید . دارم به مرگ فکر میکنم مثل 6 سال قبل، دارم به 30 تا ترامادول فکر میکنم، مثل 6 سال قبل خنده ام میگیرد بعد بغض میکنم مردی اتش میخواهد از من ، قوطی کبریت را که باز میکنم خالیست شانه های اویزانش پایین تر میرود و راهش را کند تر در پیش میگیرد گوشه جدول مینشینم انگار میدانم الان قرار است بالا بیاورم بعد یک دفعه اوق میزنم چند تا از عابر ها نگاهی سر سری میکنند زیر چشمی می پایم شان ولی کسی توجهی نمیکند نمی دانم چه چیزی را بالا می اورم فقط رنگش زرد کمرنگ است لکه های قرمز هم دارد حس لذت بخشی دارم مثل انروز ها که مست میکردم و منتظر بودم اخرین پیک را هم که خوردم بعد میرفتم همه اش را بالا میاوردم و بعد تازه گیراییش شروع میشد اخ که چقدر خر بودم انروز ها .ته ریشم را میخوارانم انگار شپش گذاشته ام، انطرف خیابان بساط شربت و تی تاب است راهم را... بر میگردم خانه مادر صدایم میکند جوابش را میدهم و می ایم کنار ش روی مبل تک نفره روبرویش مینشینم و میخواهم پلی استیشن را روشن کنم که میگوید زیر چشمات گود افتاده لبخند میزنم میگویم معتاد شدم، هروئین میزنم، تزریق تو رگی. با لحن کش داری میگوید: خفه شو کثافت ، خجالتم نمیکشه، صدایش مدام کش دار تر میشود پلک هایم سنگین است ارام روی هم میرود صدای مادر بم تر میشود انگار دارد جیغ میزند صدای جیغش هم بم میشود احساس میکنم دلم میخواهد بلند بلند بخندم بعد تصور میکنم که زیر چشم های خیلی کبود است کبود کبود کبود سیاه... نور مهتابی چشم هایم را میزند میبندم شان بالای سر من دارند حرف میزنند خیلی واضح نیست تکه تکه میشنوم 30 تا ؟یه جا خورده ؟حالا از کجا فهمیدن سی تا بود؟ بسته توی جیبش بوده با سه تا پاکت سیگار خالی .دکتر که میگه احتمالا چیز دیگه ای هم مصرف کرده معلوم نیست ، خونش و بردن ازمایش... دلم میخواهد بترسند یک دفعه از جایم بلند میشوم سرم تیر میکشد چشم های تار میبینند هوا سرد است احساس میکنم دارم سقوط میکنم . سرامیک ها به صورتم نزدیک میشوند یادم میاید این هفته امتحان مصالح، بخش کاشی و امتحان داشتیم علی غلام نژاد میگفت.... راه بینیم کیپ شده صدای نفس هایم را میتوان بشنوم انگار از گوشهایم نفس میکشم هنوز تار میبینم بدنم کرخت شده میخواهم دستم را توی دماغم فرو ببرم دلم برای این کار تنگ شده وقتی فکر میکنم الان چقدر میتوانم با ناخنم تویش را خالی کنم کیفور میشوم مادر هر بار میبیند با لحن چندش واری میگوید کثافت . و من بیشتر انگشتم را فرو میکنم توی دماغم این کار به من ارامش میدهد هر بار که فکر میکنم هیچ حقی ندارم تنها حقی که دارم انگشتم و دماغم است اما اینبار واقعا نیاز به ... چشم هایم را باز میکنم هنوز تار میبینم یکی نیست به این پرستار ها بگوید عینک من را روی چشم هایم بگذارند خسته شده ام از بس تار دیدم صدای گریه کسی میاید که خیلی دور نیست نگاه میکنم حتی اگر شده تار، مادر را خوب تشخیص میدهم و گودیه زیر چشمش که کبودیش خیلی خیلی زیاد است بی تاب میشوم رویم را به سمت دیگر میگیرم و گریه میکنم بی اختیار، پلک هایم سنگین است باد میاید درخت های بیرون بی قرار به این طرف وان طرف میچرخند و من فقط یک توده سبز می بینم که تکان میخورد . چشم باز میکنم پرستار ها باز بالای سر من حرف میزنند صدای یکی شان را دوست دارم لطیف است دلم میخواهد مرا با اسم کوچک صدا کند و اخرش هم بگوید: عزیزم .همان ، همان او ، خودش میگوید: یکی از همکلاسی های خواهر زاده ام و تو این درگیری ها گرفته بودن، تو زندان بهش تجاوز کردن پسره هم اومده بیرون قرص خورده خود کشی کرده احساس میکنم به من هم تجاوز کرده اند چندشم میشود اوق میزنم روی لباس پرستار جیغ میزند پلک هایم سنگین است باید چراغ ها را.... خیابان شلوغ است تار نمیبینم عینکم را جا به جا میکنم چند بار پلک هایم را باز و بسته میکنم بر می گردم و به سر در بیمارستان نگاه میکنم میخواهم اسمش یادم بماند: لقمان والدوله ...سرم را پایین می اورم زنی مدام توی صورتش میزند دختری توی بغل مردی میان سال است از هر دو دستش خون میچکد صورتش رنگ ندارد هیچ چیز ندارد دست هایم را به هم میچسبانم و به مچم نگاه میکنم خنده ام میگرید احساس میکند باید دوش بگیرم .
+
تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:50 نويسنده ام ین کر ی می
|
کز کرده بود کنار پنچره و نور کم رنگ غروب روی صورتش سایه انداخته بود . حس میکرد باید کولر را روشن کند ، هوای خانه دم کرده بود . یک ساعتی میشد که مرد برای خرید بیرون رفته بود و او قرار بود کباب تابه ای درست کند. اما اصلا دل و دماغش را نداشت . تمام روز را فکر کرده بود. به یاد حرف دکتر افتاد : " چیز زیاد مهمی نیست یه تیکه برداری ساده است . هنوز نمیشه قطعی نظر داد."
+
تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:56 نويسنده ام ین کر ی می
|
|
|