تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد - بی حاشیه بی متن

کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی

 

  • هنوز افتاب کاملا غروب نکرده بود مرد سیگار بهمن ریزه میزه اش را از جیب داخل کتش در اورد وبا اتش کم فروغ فندکش روشن کرد "نیکو جان یه سر باید بری سمت خانی اباد یه در تمام چوبه وردی بندازی رو چار چوب  و برگردی سرجمع دو ساعت رفتی واومدی "مرد نگاهش را از جوب همیشه لجن گرفته ی جلوی مغازه برداشت و با ابر و های در هم فرو رفته به صاحب مغازه نگاه کرد و خواست چیزی بگوید  ولی نتوانست سرش را به علامت تائید تکان دادو توی دلش گفت بزار قسط جهاز این دختر تموم شهدیگه اینجا نمیمونم  میرم .
  • زن داشت پیاز ها  راتوی ماهیتابه رنگ ورو رفته اش تفت میداد. با گوشه روسری بینی اش را گرفته بود تا بوی پیاز اذیتش نکند قطره های روغن هر از گاهی روی دستش میپریدند و او عادت کرده بود که صدایش در نیاید .
  •  
  • شال را محکم دور گردنش پیچید و لبه ی ان را تا زیر چشم هایش بالا کشید صدای موبایلش  که بلند شد با بی میلی و به سختی از جیب تنگ شلوار جینش ان را بیرون کشید و "سلام...دارم میرم خونه ...واقعا؟مثبت بود؟...مطمئنی؟خوب ...نگران نباش ...گریه نکن ...پیش یه دکتر زنان زایمان هم ببری بد نیست بگو برات ازمایش بنویسه به این نوار های چک بیبی نمیشه زیاد اعتماد کرد..اتفاقی که افتاده کاریش که نمیشه کرد سرطان که نگرفتی...برو خونه رسیدی به من زنگ بزن تااون موقع رسیدم .قربونت برم ...مواظب خودت باش ...دوست دارم ...باران نم نم شروع شد بود شال را از دور گردنش باز کرد و انداخت رو شانه هایش سرش را برد توی یقه ی پلیورش و ارام ارام گریست.
  •  
  • زیاد سر به سرمجید نزار یکی اومده گفته خانومت داره شوهر میکنه از بعد از ظهر دنبال بهونه است پاچه بگیره پسر جلوی در مغازه را باز کرد وسرش را کرد بیرون وطوری که انگار باید کسی بشنود گفت "به تخمم..حقشه مرتیکه بی شعور ..حاجی برای چی میگی زنش ؟اون موقع که تو محضر دستش وکرد بود تو جیبش و سینه اش رو داده بود میگفت حالا ببینم کی به گه خوردن می افته! باید فکر این روزاشم میکرد.پیش من نمی تونه زر بزنه توقع داره این بره رو این دختر اون دختر بعد زنش بر گرده دوباره باهاش زندگی کنه بعد ارام از مغازه زد بیرون .مجید روی پله های جلوی گارگاه نشسته بود ارام ارام اشک میریخت.
  • نمی تونم ،به قران نمی تونم دیگه به اینجام رسیده دستش را تا بالای سرش اورد بعد بغضش ترکید وسرش را انداخت پایین.نمی تونی برو.کسی جلوت ونگرفته ما داریم زندگیمونو میکنیم .بعد بچه را از توی رو رواک برداشت وتوی بغل گرفت و گفت تو لیاقت این زندگی رو نداری همه حسرت این زندگی تو رو میخورن تو این قدر بی شوری  به حرف مردم داری زندگیت وبه باد میدی خلاف شرع که نکردم اونم زنمه صیغمه .پیغمبر این همه زن صیغه ای داشت مگه یکیشون میگفت چرا؟ خرجت کمه؟ خوب نمیخوری ؟ماشالله دو تای من هیکل داری سر تا پاتم که طلا ریختم میدونی ؟ ناشکری زن. ناشکری .صدای رعد وبرق که امد بلافاصله باران شدیدی گرفت زن شال گردنش را از چوب لباسی کنار در برداشت پوتین های نیم ساقش را پوشید و در را ارام پشت سرش بست .
+ تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:49 نويسنده الف/ک |