تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد - قرص های برنج

کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی

 

سه روزی میشد قرص ها داخل کیفش بودند قرص های ریز ومتمایل به سبز در ۲۴ساعت روزی ۲ تا به مدت ۵ روز بعد قطعش کن . این را دکتر گفته بود همانطور که لبخند میزد گفته بود "بهتر نیست از لوازم پیشگیری استفاده کنید تا این همه حالت تهوع نداشته باشی و او لبخندی زده بود و گفته بود میگه حال نمی ده بعد دکتر دستش را جلوی دهانش گرفته بود ،سرش را انداخته بود پایین او فکر کرده  بود  دکتر از خنده روده بر شده .تمام روز توی آشپزخانه کنار یخچال نشست بود و سرش را تکیه داده بود به ان و منتظر بود بالا بیاورد اما نمی آورد. این حالت تهوع لعنتی عصبی اش میکرد . در گونی برنج را که باز کرد انگار جوجه گذاشته بود اصطلاحی بود که مادرش به کار میبرد در گونی را بست و از تلفن توی اتاق خواب زنگ زد به مادرش اما کسی گوشی را بر نداشت صدای زنگ در خانه که امد لبخندی گوشه لبش نشست .از توی چشمی که نگاه کرد مادرش را دید که مثل همیشه داشت ناخن انگشت سبابه اش را میخورد همان طور زل زده بود به چشم های مادر که دوباره صدای زنگ امد یکدفعه یادش افتاد که باید در را باز کند به مادر گفت حالت تهوع دارد گفت مرد چند وقت است سر کار نمی رود و.گفت انگار مثل سابق حوصله ام را ندارد و مادر فقط نگاهش کرد و ناخن انگشت سبابه اش را خورد.بعد قرص ها را اورد که به مادرش نشان بدهد مادر هم خیلی توجه نکرد حرفی هم نزد و فقط حرف های او که تمام شد گفت" من برم خونه ،بابات میاد غذا درست نکردم" بعد از توی کیفش 5 تا قرص برنج در اورد و  گفت" بزار توی کیسه برنج، دم دست نباشه خطر ناکه "مادر که رفت او هم برای خودش شیر موز درست کرد اما نتوانست بخورد حالت تهوع داشت جلوی اینه رفت تاپ اش را در اورد نگاهی به شکمش انداخت کمی ورم داشت سینه هایش هم اویزان شده بودند و چند جایش لک شده بود لک ها را که دید کمی خندید انگار یاد  خاطره ای یا شبی افتاده باشد. ضبط را روشن کرد و یک اهنگ شاد گذاشت اما هر کاری کرد نتوانست برقصد اوایل این کار را زیاد انجام می داد اهنگ شاد  می گذاشت و می رقصید اما این روز ها اصلا حوصله اش را نداشت تقریبا بعد از سقط موفقی که داشت .از ان روز به بعد تنها چیزی که داشت حالت تهوع بود شبها که لب های مرد را میبوسید حالت تهوع میگرفت میگفت احساس میکنم دهنت بوی خلط  خون میده و مرد با موهای ژولیده کلافه و عصبی کز میکرد کنج تخت متکا اش را بغل میکرد و چند لحظه بعد خرناس اش بلند میشد و او میرفت روی صندلی کنار یخچال و سرش را تکیه میداد به ان .مرد هم اوضاع مناسبی نداشت سه ماه  میشد که بی کار شده بود روز نامه ها و اخبار از موج جدید رکود اقتصادی میگفتند و مرد در به در دنبال کار می گشت اما خبری نبود حوصله اصلاح کردن نداشت و موهای سرش نامرتب شده بود به سرش زده بود برود و انطرف مرز ها کار کند اما خودش هم میدانست اب در هاون کوبیدن است و به قول پسر خاله اش اسمان همه جا همین رنگ است به خیلی جا ها سر زده بود نزدیک عید بود مردم در تکا پو بوند  بیشتر از یک ماه مانده بود و او هنوز بی کار بود صدای ترقه ها  روز به روز بیشتر میشد و او از اینکه عید می امد ناراحت ،کلافه و عصبی بود . صبح زود از خانه بیرون میزد و تمام روز نامه های صبح را دنبال کار میگشت البته کار بود اما حسابش را که میکرد میدید بی کاری از بی گاری بهتر است سه سالی میشد اوضاع اینقدر بد شده بود همه می نالید ند از کاسب و بازاری تا بقال سر کوچه .همه دولت را مقصر می دانستند اما خودش هم میدانست که تقصیر هیچ کس نیست و فقط  اشتباه های گذشته اش این بلا را سرش اورده بیشتر روز را دنبال کار میگشت اخر سر هم میرفت توی پارک نزدیک خانه ساعت ها زل میزد به بچه های قد و نیم قد مردم و توی دلش به زمین و زمان بد و بیراه میگفت،گاهی هم   محکم میزد توی سر خودش و میگفت خاک تو سرت عرضه کار پیدا کردن نداری تقریبا هر روز این جمله را بار ها و بارها به خودش گفته بود وقتی می امد خانه از اینکه زنش گله ای نمی کند کلافه تر میشد  زن فقط لبخند میزد و گونه اش را میبوسید کتش را برایش در میاورد و روی صندلی که می نشست شانه هایش را ماساژ میداد این اواخر از حالت تهوع هایش هم گفته بود و گفته بود به خاطر قرص هایی است که مصرف میکند و همین ها باعث میشد روز به روز میلش برای خوابیدن کنار زن کم بشود انگار اصلا میلی نمانده بود واو داشت خودش را به روز میچسباند به زن و این کلافه ترش میکرد این اوخر خودش هم حس میکرد دهانش بود میدهد و زن گفته بود که" بوی خلط خون یا یه همیچین چیز هایی "تمام بعد ظهر جمعه از بینی اش خون امد  مقداری از خون روی ته ریشش ریخته بود و خشک شده بود دستمال کاغذی را لوله کرده بود و توی بینی اش فروبرده بود نیمی از دستمال همین طور بیرون مانده بود از بینی اش خون نمی امد اما خون توی گلویش جمع میشد و یک دفعه انگار راه نفسش را بگیرد او را وادار میکرد که بالا بیاورد زن هر کاری کرد خون ریزی  بند نمی امد چند بار خواسته بود به اورژانس زنگ بزند اما مرد نگذاشته بود و گفته بود خوب میشه، نگران نباش الان زنگ بزنی ، همسایه ها میگن ببین چی شده، ولی در حقیقت مرد هر چه حساب کرد دید اگر پای دوا و دکتر وسط بیاید باقیمانده پس اندازش هم تمام میشود و ان وقت دنبال کار هم نمی تواند برود صبح شنبه مرد اضافه  دستمال توی بینی اش را کند و همانطور بیرون زد گاهی مجبور میشد مدام تف کند تا خون توی دهانش جمع نشود نزدیک ظهر دیگر توان راه رفتن نداشت سرش گیج میرفت  کنار یک پاساژ روی پله ها نشست تا کمی حالش جا بیاید. یک قرص از توی جیبش در اورد و با ته مانده اب معدنی  اش ان را خورد بعد سرش را به دیوار کنارش تکیه داد  . زن حالت تهوع اش بیشتر شده بود با انکه  مصرف قرص ها  را قطع کرده بود و دیگر نیازی به خوردن شان نبود اما او هر روز حالت تهوع اش بیشتر میشد به خانه مادرش زنگ زد اما باز هم کسی گوشی را بر نداشت نزدیک ظهر بود و مادر هر جا که بود حتما می امد خانه .چند بار زنگ زد اما باز هم کسی گوشی را بر نداشت رفت و روی صندلی کنار یخچال نشست و سرش را تکیه داد به ان.یاد قرص های برنج افتاد ،رفت و انها را از توی کشو میز توالت بر داشت در قوطی را که باز کرد متوجه شد یکی از قرص ها کم شده با خودش گفت لابد توی برنج ها گذاشته ام. اعتنایی نکرد شانه هایش را پایین انداخت و به طرف کمد دیواره و کیسه برنج رفت و همه قرص ها را توی کیسه  برنج  جا سازی کرد .دیر وقت بود و مرد هنوز بر نگشته بود  زن کم کم داشت نگران میشد روی تخت دراز کشیده بود مدام اب دهانش را قورت میداد حالت تهوع عجیبی داشت .ضبط را روشن کرد و یک اهنگ شاد گذاشت.  کمی دست به کمر جلوی آکواریوم  بدون ماهی شان ایستاد بعد رفت روی صندلی کنار یخچال نشست و سرش را به ان تکیه داد .

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:42 نويسنده الف/ک |