تبليغاتX
هذيان هاي يك خواب گرد - کمی تا قسمتی ابری

کاش مرا لذت یک جور دگر زیستن/کاش مراعادت یک نوع دگر زندگی

مجری با لحن سردی ادامه داد در بیست و چهار ساعت اینده اسمان بیشتر نقاط کشور صاف همراه با گردو غبار را پیش بینی می کنیم .اسمان شهر های شمالی ابری همراه با بارش نا منظم باران و برف پیش بینی شده .زن همانطور که لم داده بود روی کاناپه کنترل را با ب ی میلی به سمت تلویزیون گرفت و کانال ها را عوض کرد .باد می امد . صدای نامنظم به هم خوردن پنجره های راهرو می امد. ساعت را نگاه کرد هنوز به غروب خیلی مانده بود از میز کنار کاناپه کش سرش را برداشت و موهایش را پشت سرش جمع کرد وبا کش بست.وقتی موهایش را میبست تعداد موهای سفید انگار بیشتر نمایان میشد.لیوان بلند چای که کنار کاناپه بود را برداشت سرد شده بود جرعه جرعه نوشید تا تلخی چای کامش را پر کرد لبهایش را بر چید وبا بی میلی باقی چای را توی گلدان نخل مرداب کنار کاناپه ریخت .

صدای زنگ در که امد زن صبر کرد که دوباره بشنود انگار شک کرده بود . صدا دوباره امد اینبار با بی حوصلگی خودش را جمع جور کرد و از روی کاناپه بلند شد.از روی اوپن یکی از شیرینی هایی که دیروز پخته بود را برداشت ودرسته توی دهانش فرو برد به سمت ایفن رفت در حالی که به زور داشت شیرین را میجوید گوشی را برداشت ومنتظر شد تصویر مانیتور واضح شود مردی که لبه های کاپشنش را بالا داده بود و سرش را هم برده بود توی یقه اش توی گودی در درست روبروی اینفن ایستاده بود و این پا وان پا میکرد زن از رفتار او خوشش امد و خواست بیشتر ببیند که مرد دوباره دکمه زنگ را فشرد و زن را به خودش اورد زن بی درنگ گفت کیه؟ مرد با صدای لرزان گفت :مامور برق. انگار کنتور شما مورد داره .الان برق دارید؟ زن به تلویزیون  نگاهی انداخت و گفت نه نداریم فکر نمیکنم اشکال از کنتور باشه اگر امکان داره کلید های مینیاتوری داخل خونه رو ببینید شاید اشکال از اون باشه.

مرد استکان چای را که خورد گفت بهتر بود اول کلید ها رو چک میکردین بعد زنگ میزدین. یه کلید ساده ...، اقاتون هم بلد نبودن ؟

زن با حالتی خجالت زده گفت اقامون...نه ...اخه رفتن سفر ...من تنهام ...شبها هم که خوب تاریک میشه میترسم ...

مرد لبخندی زد و از روی کاناپه بلند شد کلید کنار نخل مرداب را زد واتاق روشن شد .بعد گفت توی لیست معایب میزنم ایراد کنتور شما هم اگر بازرسی ،کسی زنگ زد یا سوالی کرد بگید مشکل کنتور بود بعد از توی جیبش یک تکه بزرگ کاغذ بیرون اورد و شروع به نوشتن کرد بعد انرا تا کرد و دست زن داد وگفت: از این جور مسائل هم پیش میاد بابت چای و شیرینی ممنون اگر امری ندارید من مرخص شم .زن با کاغذ توی دستش بازی میکرد ولی جرات باز کردنش را نداشت انکار از درون شاد بود و با خودش میگفت اگر زنگ بزنم بهش میگم که تنهام بهش میگم هیشکی و ندارم .

مرد توی چهار چوب در که بود لبه کاپشنش را دوباره بر گرداند و سرش را توی یقه اش پایین کشید زن ارام گفت میخواید براتون شال گردن بیارم هوا خیلی سرد مرد ابرو هایش را بالا برد و گفت: نه.. نه..نه.. ممنون  این طوری عادت کردم بعد لبخند زد واز پله ها پایین رفت

زن در را که بست هنوز جرات نکرده بود کاغذ را باز کند همین طور با ان بازی میکرد به سمت ایفون رفت وانرا برداشت توی صفخه مانیتور مرد را دید  خواست چیزی بگوید اما تا ناله ضیفی از او بلند شد بلافاصله جلوی دهانش را گرفت مرد انگار متوجه شد و به سمت ایفون برگشت نگاه انداخت سرش را کمی جلو تر اورد و ایفون را کمی برانداز کرد و بعد مثل اینکه زن را دیده باشد زل زد توی چشم های او لبخندی معنی دارگوشه ی لبش نشاند و سرش را تکان داد و ارام دور شد زن تا چند دقیقه بعد هم همین طور کوچه را نگاه میکرد شاید انتظار داشت مرد برگردد.

روی کاناپه نشست و یکدفعه با ذوق کا غذ را باز کرد تصویرکلید های مینیاتور ی توی اشپزخانه کشیده شده بود و علامت روشن و خاموش انها نشان داده شده بود. زن خشکش زده بود کمی هم عصبانی بود اما کم کم ارام شد وخنده ا ش گرفت و بلند بلند خندید صدای خنده اش در فضای ساکت خانه میپیچید .

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:40 نويسنده الف/ک |